PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : نیم رخ ( چهره نگاری هنرمندان معاصر ایران)



Mr.Bita
10-04-22, 02:59
منبع تمامی پست هایی که در این تاپیک قرار میگیرد مربوط به صفحه نیم رخ مجله تندیس هست
که به همت اقایان حسن موریزی نژاد و داریوش کیارس تنظیم میگردد .
قلم فوق العاده قوی ای دارند این 2 نفر ، پیشنهاد میکنم حتما مطالعه کنین (سراسر انگیزه و اطلاعاته ) :victory:
به نوعی مروری است زیرکانه بر هنر معاصر ایران و هرگز بیوگرافی محض نیست .
pdf مقالات رو دانلود کنید
(برای دانلود مقالات اگر مشکلی پیش آمد از Internet Explorer استفاده کنید)

Mr.Bita
10-04-22, 03:09
1817

نیم رخ فرامرز پیلارام
نقاشی
داریوش کیارس

دانلود مقاله (http://www.4shared.com/document/i5APgFOT/Faramarz_Pilaram.html)
شماره 166 تندیس

Mr.Bita
10-04-22, 03:26
1818

نیم رخ صادق بریرانی
داریوش کیارس

دانلود مقاله (http://www.4shared.com/document/vVGxi8d-/Barirani.html)
شماره 166 تندیس

Mr.Bita
10-04-22, 05:12
1819

نیم رخ حسین مجابی
نقاشی
داریوش کیارس

دانلود مقاله (http://www.4shared.com/document/D7IPKCif/Hossein_Mojabi.html)
شماره 167 تندیس

Mr.Bita
10-04-22, 06:19
1820

نیم رخ حسین والا منش
حسن موریزی نژاد
شماره 160 تندیس

دانلود مقاله (http://www.4shared.com/document/nvGuIpJ0/Hossein_Valamanesh.html)

Mr.Bita
10-04-22, 06:36
1821

نیم رخ رسام ارژنگی
داریوش کیارس
نقاشی

دانلود مقاله (http://www.4shared.com/document/7rG-AVTY/Rassam_Arjangi.html)
شماره 140 تندیس

Mr.Bita
10-04-23, 09:27
1893

نیم رخ سهراب سپهری
داریوش کیارس

دانلود مقاله (http://www.4shared.com/document/Lo7ByoeI/Sohrab_Sepehri.html)
شماره 135 تندیس

Mr.Bita
10-04-23, 20:21
1910

نیم رخ شکوه ریاضی
داریوش کیارس

دانلود مقاله (http://www.4shared.com/document/gs_w3QYP/Shokooh_Riazi.html)
شماره 137 تندیس

Mr.Bita
10-04-23, 20:25
1911

نیم رخ غلامعلی مکتبی
حسن موریزی نژاد

دانلود مقاله (http://www.4shared.com/document/uR3A6OJk/Gholam_ali_maktabi.html)
شماره 105 تندیس

Mr.Bita
10-04-24, 06:25
1972

نیم رخ منوچهر صفر زاده
حسن موریزی نژاد


دانلود مقاله (http://www.4shared.com/document/wPXvFhYZ/manoochehr_e_Sefr_Zadeh.html)
شماره 125 تندیس

Mr.Bita
10-04-24, 06:32
19731974

نیم رخ بانو معصومه سیحون
حسن موریزی نژاد

دانلود مقاله (http://www.4shared.com/document/RAbBLBt1/Masoome_Seyhoon.html)
شماره 70 تندیس

اگر هیچ کدوم رو نخوندین پیشنهاد میکنم این یکی رو بخونین ...
زنی که در جامعه سنتی ایران برای یک نسل هنرمند مادری کرد .

Mr.Bita
10-04-24, 07:05
1975

نیم رخ منصوره حسینی
حسن موریزی نژاد

دانلود مقاله (http://www.4shared.com/document/QnQbpa9_/Mansoore_Hosseini.html)
شماره 67 تندیس

Mr.Bita
10-04-24, 07:08
1976

نیم رخ محمود جوادی پور
حسن موریزی نژاد

دانلود مقاله (http://www.4shared.com/document/uJ6bkeT-/Mahmood_Javadi_Pour.html)
شماره 66 تندیس

Mr.Bita
10-04-26, 09:49
2183

نیم رخ ایرج محمدی
حسن موریزی نژاد
مجسمه سازی

دانلود مقاله (http://www.4shared.com/document/qTRly2nI/Iraj_Mohammadi.html)
شماره 99 تندیس

Mr.Bita
10-04-26, 10:12
2185

نیمرخ کریم نصر
حسن موریزی نژاد
طراحان معاصر ایران

دانلود مقاله (http://www.4shared.com/document/PRyL8qel/Karim_Nasr.html)
شماره 38 تندیس

Mr.Bita
10-04-27, 09:49
2295

نیمرخ علی اصغر معصومی
حسن موریزی نژاد

دانلود مقاله (http://www.4shared.com/document/Zq3apv6p/Ali_Asghar_Masoomi.html)
شماره 85 تندیس

Mr.Bita
10-05-14, 05:51
3574
درباره چنگیز شهوق
مجسمه سازی
شماره 173 تندیس

دانلود مقاله (http://www.4shared.com/document/dJln7EGQ/shahvagh.html)

Mr.Bita
10-05-23, 17:44
4406


رعنا فرنود
نقاش
تندیس 82

دانلود مقاله (http://www.4shared.com/document/jP4dSc2M/Rana_farnood.html)

Mr.Bita
10-05-23, 18:00
4408

احمد عالی
نقاش
شماره 83 تندیس


دانلود مقاله (http://www.4shared.com/document/9Z7rZEPO/Ahmad_AAli.html)

Mr.Bita
10-06-02, 00:01
http://www.img4up.com/images/69633969149297792401.jpg (http://www.img4up.com/)

Mr.Bita
10-06-02, 00:06
http://www.img4up.com/images/25474614136705373610.jpg (http://www.img4up.com/)

Mr.Bita
10-06-10, 01:18
دوهفته‌نامه هنرهای تجسمی تندیس شماره نود و نه، ص 12ـ10

مجسمه‌ساز متولد 20 بهمن 1324. تهران دیپلم ریاضی و دیپلم نقاشی 1347 لیسانس مجسمه‌سازی از آکادمی هنرهای زیبای رم 1356 بیش از بیست مجسمه نصب‌شده در شهرهای تهران، اصفهان، کرمان، مشهد و کیش، تعداد کثیری نمایشگاه گروهی در ایران و ایتالیا اولین باری که از نزدیک با کوه مواجه شدم، از شدت هیجان می‌لرزیدم. همیشه کوه را از دور نظاره کرده و برایم بسیار پرراز و رمز و اسرارآمیز بود. عظمت کوه را از نزدیک که دیدم، وجودم را لرزشی فراگرفت. با دست سنگ‌ها و صخره‌ها را لمس می‌کردم و می‌خواستم تا بالاترین نقطه آن صعود کنم.» ایرج محمدی در نازی‌آباد تهران متولد شد. «به خاطرم هست که هنوز نازی‌آباد دهی چسبیده به تهران بود. دو تا قلعه داشت و مردم آن که اغلب پیشه زراعتگری داشتند، در این دو قلعه زندگی می‌کردند. گویا در گذشته این ده به یکی از شاهزادگان قاجار به نام «نازی خانم» تعلق داشته است، از آن دوره نیز باغ بزرگی که ساختمان زیبای آن هنوز کاملاً سالم بود، برجای مانده و در حال حاضر نیز به پارک تبدیل شده است. پیش از این دیوار بلندی گرداگردش قرار داشت، فصل میوه که می‌شد، دزدکی از دیوار بالا رفته و در باغ، تا می‌شد میوه می‌خوردیم. ایرج فرزند پنجم از خانواده‌ای پرجمعیت است (شش برادر و دو خواهر). «پدرم آدمی بسیار ساده بود که شاید در عمرش یک بار هم مرا نصیحت نکرد، ولی اخلاق و رفتارش در زندگی همیشه برای من پر از درس و دنیای از پند بود. شغل میرآبی را داشت و زمانی که هنوز آب لوله‌کشی نشده بود، از طریق جوی‌های روباز، آب را به سمت آب‌انبارها و خانه‌ها هدایت می‌کرد. همیشه هم کارش را با تمیز کردن مسیر گذرآب آغاز می‌کرد، با رواج آب لوله‌کشی افرادی مثل پدرم که میرآب بودند، برای این‌که بیکار نشوند، خواستند تا در شب‌ها آب را براری آبیاری به سمت درختان هدایت کنند. در فصل‌های بارندگی، حتی در شب‌هایی که باران هر زمین تشنه‌ای را سیرآب کرده بود، پدرم خودش را موظف می‌دانست که به سر کار برود. وقتی به او گفته می‌شد که حالا که درختان به آب نیازی ندارد، نرود، می‌گفت شما که رئیس من نیستید. من یک لقمه نان حلال می‌خواهم. اگر رئیس گفت برگرد، برمی‌گردم.» «مادرم نیز زنی بی‌سواد بود. با این وجود همه شاهنامه را از بر داشت. چون پدرش سواد بالای یداشت و مادرم همیشه با افتخار از کتاب‌های فراوانی که او داشت، تعریف می‌کرد. ولی وقتی از او می‌پرسیدیم که تو چرا سواد نداری؛ در حالی که همه دایی‌ها باسواد هستند می‌گفت متأسفانه با ا «که پدرم به نسبت زمانش آدم روشنفکر و اهل مطالعه بود، ولی نسبت به تحصیل دخترانش تعصب داشت و سواد را مناسب آن‌ها نمی‌دانست. با این وجود مادرم با حافظه عجیبی، غیر از شاهنامه، کتاب‌های دیگری هم که پدرش خوانده بود را از برداشت. تمام بچگی‌ام، با قصه‌های او همراه بود. شب که می‌شد به عشق قصه‌هایش به رختخواب می‌رفتیم. یک بار شنیدن هر قصه‌ای هم ما را سیر نمی‌کرد و بارها و بارها او بی‌هیچ خطایی، قصه درخواستی ما را تکرار می‌کرد. یکی از دایی‌هایم که در دهی به نام رضی‌آباد (نزدیک جاده ساوه) مزرعه‌دار است، روح عجیب و غریبی دارد. بی‌نهایت زلال است. باید با او روبرو شد تا منظور مرا فهمید.» نازی‌آباد تا پیش از سیلی که در اثر آن خانه‌هایش کاملاً تخریب و سپس به تدریج بخشی از بافت رو به گسترش شهر تهران شد، کاملاً خصوصیات ده را داشت. با مردمی که اغلب فامیل هم می‌شدند و بچه‌های فراوانی که صبح تا شب‌شان در بیرون از خانه و باهم و کارهایی مثل بازی و دعوا و صلح و گپ سپری می‌شد. «روزی نبود که یک اتفاقی رخ ندهد و ما را درگیر خود نکند. هر صبح که از خانه بیرون می‌آمدیم، گویی باید منتظر سناریو جدیدی می‌شدیم. سناریوهایی که در هر کدام اتفاق‌های عجیب و غریبی شکل می‌گرفت و وسعت تجربه‌ها و مغز ما را گسترش می‌دادند.» در کوچه‌های خاکی و خانه‌های دوطرف آن، که پی و بنیادشان با خشت و گل بنا شه بود، بازی با گل و خاک نیز مهم‌ترین سرگرمی بچه‌ها می‌شود. اکنون چاله‌هایی که از زیر به هم متصل می‌شدند، هدایت آب از طریق جوی‌های کوچک و مارپیچی که به وجود می‌آوردند، خانه‌ها و گاه قلعه‌های کوچکی که دستان نه ‌چندان توانمند و کودکانه آن‌ها را می‌ساخت و... «یادم است وقتی 5 ساله بودم با گل ماشین می‌ساختم و چرخ آن حرکت می‌کرد. اول بدنه ماشین و بعد چرخهای آن را درست می‌کردم. سپس چرخ‌ها را سوراخ کرده و زیر ماشین قرار می‌دادم و با نخی که به آن بسته می‌شد، ماشین به حرکت درمی‌آمد. این ماشین‌ها مشتری هم داشت یا به خاطر دارم که ماشینی ساختم که سه تا چرخ داشت و این پرفروش‌ترین ماشینی شد، که تا آن زمان ساخته بودم.» «فکر می‌کنم حس یا چیزی با آدم زاده می‌شود، که در همه هست. در برخی این باید صیقل بخورد تا شکوفا شود، در برخی صیقلی‌تر است. این شاید در من کمی صیقلی‌تر بود. نه پدر، نه مادر و نه هیچ‌یک از برادران بزرگترم، اطلاعی از هیچ هنری نداشتند. در محیطی هم رشد کردم که از آموزش هنر، چیزی در آن وجود نداشت.» احساس «صیقل یافته‌ای» که در وجود ایرج بود، در کنار طبیعت و کشتزارهایی که با آن‌ها رشد کرد و در فضای وسیع آن‌ها، آزادانه به هر سو می‌توانست برود، همراه با اتفاق‌های ریز و درشتی که اغلب خالق آن‌ها نیز خودشان بودند، باز هم صیقلی‌تر شد. «از مقابل خانه ما رودی می‌گذشت که تمام آب‌های سطحی شهر تهران به آن ریخته می‌شد و پس از گذر از نازی‌آباد به سمت شهر ری راهی می‌شد. در کنار این رود، تعداد زیادی درخت تنومند و کهنسال توت قرار داشت. گاهی در فصل رسیدن توت، بچه‌های تهران که به آن سمت گذرشان می‌افتاد، برای خوردن توت، از این درخت‌ها بالا می‌رفتند. کار ما این بود که خیلی خونسرد و بلافاصله تنه درخت را با لجن کناره رود آغشته می‌کردیم. خوب. نتیجه هم معلوم است...» صفای پدر و گرمای وجود مادر و صافی و صداقتی که در هر دو بود، فضای امن و پراحساسی را در خانواده حاکم می‌کرد. «سه خانواده در آن خانه کنار هم زندگی می‌کردیم. دو تا اتاق بزرگ به ما تعلق داشت که یکی صندوق‌خانه و انبار بود و در دیگری زندگی می‌کردیم. موقع خواب، تشک‌ها را ردیف در کنار هم پهن می‌کردیم تا جا برای ده نفر فراهم شود. موقع زمستان کرسی بزرگی بود، که همه زیر آن‌جا می‌گرفتیم.» البته بین بچه‌ها در خانه، گاه دعوا بود و گاه دوستی، ولی در هر صورت در خارج از خانه، بهترین پشتوانه‌ی هم می‌شدند. «برادر بزرگترم، 12 سال بیشتر از من سن داشت و دوست داشت بزرگتری ما را کند. برای اثبات آن هم، دست به کتک زدنش بد نبود. در عین حال در خارج از خانه به احدی اجازه نمی‌داد که به ما چپ نگاه کند.» یک سال که تهران را باران شدید و مدیدی فراگرفت، جاری شدن آب‌های خروشان به داخل رود، جریان عظیمی از سیلاب را به راه انداخت که به زودی تمام مزارع و خانه‌های نازی‌آباد را فراگرفت. (حدود سال 1330) «مادرم آن موقع داشت نان می‌پخت و به زور او را از پای تنور بلند کرند تا هر چه سریعتر به بالای تپه مجاور فرار کند. نزدیکی خانه ما به تپه، شانس بزرگ بود؛ موفق شدیم بخشی از وسایل خانه را به آن‌جا منتقل کنیم. کم‌کم وسعت آب تمام دشت را فرا گرفت از بالای تپه، بی‌آن‌که در آن سن درکی از وقوع فاجعه‌ای که در حال رخ دادن بود داشته باشم، یکی از زیباترین مناظر عمرم را شاهد شدم. از بالای تپه می‌دیدم که چگونه یک‌یک خانه‌های سست پی و خشتی در آب فرو می‌ریختند و نابود می‌شدند. خوشبختانه وقوقع این اتفاق در روز، موجب مرگ کسی نشد، ولی همه را بی‌خانمان کرد. بعد از این فاجعه همه مردم ده پراکنده شده و بسیاری زمین‌های خود را فروختند و روستای نازی‌آباد، به بخشی از شهر تهران تبدیل شد. پدر، خانه‌ای را در میدان راه‌آهن برای مدتی اجاره می‌کند. فضای زندگی ایرج کاملاً عوض می‌شود و محیط تازه شهر را تجربه می‌کند. مدتی بعد، پدرش موفق به خرید قطعه زمین کوچکی در نازی‌آباد شد و با ساخت دیواری در اطراف و یکی دو تا اتاق در آن، به آن جا نقل مکان می‌کنند. ایرج در این سال‌ها کم‌کم به سن تحصیل رسیده و باید به مدرسه می‌رفت. در نازی‌آباد هنوز مدرسه‌ای دایر نشده بود (چنانچه پیش از سیل هم مدرسه‌ای نداشت.) و برای رفتن به سر کلاس درس، می‌بایست هر روز فاصله زیادی را از خانه تا مدرسه طی می‌کرد. دو سال اول دبستان بدین‌طریق سپری شد. تا بالاخره از کلاس سوم، در خود نازی‌آباد، مدرسه‌ای به راه افتاد. (دبستان و دبیرستان الهی) «مدتی این مدرسه به صورت مختلط اداره می‌شد. تا کلاس سوم دبیرستان در آن‌‌جا درس خواندم. مدرسه محیط بسیار فعال و خاصی داشت.» بعد از سیل، نازی‌آباد فضای شهری به خود می‌گیرد و قشری از طبقات متوسط و اغلب کارمند، در آن ساکن می‌شوند. «با آن‌که فضای تازه، با گذشته تفاوت‌های زیادی پیدا کرده بود و کاملاً شاهد مظاهر شهری مثل آب لوله‌کشی، برق، خانه‌های نوساز با مصالح جدید و... بودیم ولی بسیاری از خصایص روستایی هنوز وجود داشت. مثلاً پدرم، در حالی که دیگر کارمند شده بود، هنوز هشت‌تایی گاو داشت که در خانه از آن‌ها مراقبت می‌کرد و مادرم شیر آن‌ها را می‌دوشید.» ایرج به مدرسه که رفت، مداد و کاغذ و بعد هم رنگ را شناخت و سخت شیفته آن‌ها شد. ترسیم طرح‌های خطی را بیش از هر کاری دوست داشت. کم‌کم به نقاش مدرسه تبدیل شد. «در کلاس سوم معلمی داشتم به نام آقای علیمرادی، که سخت مرا تشویق می‌کرد و ارزش کاری را که انجام می‌دادم، به من فهماند. تقریباً بی‌هیچ آموزش و به طور خودانگیخته کار ادامه یافت. در سال‌های دبیرستان و آغاز نوجوانی‌ مهارتش در طراحی او را متمایز از دیگران کرد. در مسابقات شرکت داده شد و عناوینی کسب کرد. «معلم‌ها مدام عکسی را برای کشیدن به من می‌دادند. احساس کردم زیاده از حد بیگاری می‌دهم و تصمیم به تغییر مدرسه گرفتم.» در دبیرستان شرف ثبت‌نام کرد. برای ادامه سیکل دوم، رشته ریاضی را انتخاب می‌کند. در این جا یکی از دبیران که متوجه علاقه و مهارت او شد، به وی توصیه کرد تا در هنرستان هنرهای تجسمی ثبت‌نام کند. «اصلاً از وجود چنین جایی خبر نداشتم و بلافاصله برای ثبت‌نامه مراجعه کردم.» دو ماهی از آغاز سال تحصیلی می‌گذشت. حسین کاظمی رئیس هنرستان بود و وقتی کار محمدی را مشاهده کرد، بسیار مشوق او شد. ولی امکان ثبت‌نام نبود. می‌بایست حتماً در امتحان ورودی که تابستان‌ها برگزار می‌شد، شرکت می‌کرد. بنابراین حضورش به سال بعد موکول شد. سال بعد هم خانواده با تغییر رشته ریاضی و انتخاب رشته نقاشی مخالفت می‌کنند. «به خصوص برادر بزرگم که به هیچ عنوان زیر بار نمی‌رفت. پس تصمیم گرفتم رشته ریاضی را به صورت شبانه ادامه دهم و نقاشی را به صورت روزانه (1343)، کاری سخت که به هر صورت به انجام رسید.

بعدها فهمیدم که ذهنیت ریاضی، در محاسباتی که به خصوص در اجرای کارهای بسیار بزرگ لازم است، چقدر به من کمک می‌کند.» محمدابراهیم جعفری معلم طراحی و نقاشی او در طی سه سال تحصیل در هنرستان بود. «او اولین معلمی است که راه اصلی هنر را به من نشان داد.» درس مجسمه‌سازی از سال دوم به برنامه‌های هنرستان اضافه می‌شد و «قهاری» آن را تدریس می‌کرد. «کسی را مثل او ندیدم.» روی کارش بسیار تسلط داشت. وقتی که مجسمه رازی و مجسمه‌های اطراف آن را در میدان رازی تهران می‌ساخت حضور داشتم. برای هر مجسمه بیشتر از یک روز وقت نگذاشت. از پا شروع کرد و رفته‌رفته بالا آمد و به صورت رسید، بی‌هیچ خطایی!» کارگاه مجسمه‌سازی فرصتی برای یادآوری ذوق و شوق کودکی در کار با گل شد. پس کارش با عشق ادامه یافت و قهاری بهتر از هر کسی این عشق را در او یافت و مشوقش شد. در تعطیلات تابستان استاد از او خواست تا به کارگاه‌اش رفته و به عنوان دستیار کار کند. تا پیش از این تابستان‌ها فرصتی بود که او با کارهای مختلفی که می‌کرد، بخشی از مخارج تحصیل‌اش را فراهم کند. «تابستانی نبود که به سر کار نرفته باشم. کارهای مختلفی هم کرده‌ام. لوله‌کشی، پرس‌کاری، جوش‌کاری، صافکاری، نجاری، بنایی... «از کارکردن ابایی نداشت و چه خوب که حالا فرصت کاری فراهم شده بود که آرزویش را داشت.» کار عملی و درگیر شدن با آن از آغاز تا پایان را در ابعاد بزرگ آن‌جا فراگرفتم. کم‌کم فرصت‌هایی برای اجرا نیز به من داد. اکنون آن‌چه از ریخته‌گری می‌دانم را مدیون قهاری هستم. خود او این کار را به سختی و از طریق مکاتبات و تماس‌های دایمی که با یک مهندس آلمانی داشت فراگرفته بود. «دیپلم که گرفت (1347) مدتی بعد به سربازی می‌رود. به عنوان سپاه دانش در شیروان، از شهرهای شمال خراسان و در دهی نزدیک به مرز کشور تاجیکستان.» (1348 ـ 50) «به تهران که برگشتم با یک آگهی و فراخوان برای سفارش جهت ساخت مجسمه‌ای از شاه عباس، برای یکی از میادین اصفهان مواجه شدم. شرکت در این رقابت، فرصت مغتنمی بریا محک خودم نیز بود. بنابراین کار را شروع و اتودی برای این منظور ساختم. با آن که مجسمه‌سازان طراز اول بسیاری در آن زمان در این فراخوان شرکت کرده بودند، ولی هیچ‌یک از طرح‌ها و اتودهای پیشنهادی پذیرفته نشد. پس مجدداً کار را شروع کردم. به ترکمن صحرا رفتم واز اسب و اسب‌سوارها، بارها و بارها طراحی کردم. اتود بعدیم برای مجسمه شاه عباس برنده شد. پس کار ساخت این مجسمه که شاه عباس را سوار بر اسب نشان می‌داد، به ارتفاع 6/ 5 متر آغاز کردم. دو سال کار برد. سال اول صرف ساخت آن شد و سال دوم هم به برنزریزی آن گذشت. چیزی در حدود 5/ 8 تن برنز برد. اغلب کسانی که در برنزریزی آن به من کمک کردند، همکلاس‌هایم بودند. به اتفاق، یکی‌یکی گره‌‌ها و مشکلاتی را که پیش می‌آمد رفع می‌کردیم. تا بالاخره کار به انجام رسید. (1352). برآورد اولیه‌ای که برای قیمت ساخت مجسمه ارایه کرده بودم، دویست هزار تومان بود، ولی کار که تمام شد بیش از این خرج برداشت. بنابه درخواست من و در برآورد جدیدی که از سوی کارشناسان وزارت فرهنگ و هنر صورت گرفت، مبلغ ششصد هزار تومان تعیین شد، اما شهرداری اصفهان نپذیرفت. نصب مجسمه هم با تأخیری سه ساله صورت گرفت. (1355، دروازه شیراز در اصفهان). چند سال بعد هم (1358) مجسمه را کلاً از جای خود برداشته و در نقطه نامعلومی زیر خاک دفن کردند. اما با این همه اجرای این مجسمه تجربه بسیار عظیمی برای من شد.» ایرج محمدی در سال 1352 برای ادامه تحصیل به ایتالیا رفت. پس از شرکت در امتحان ورودی آکادمی هنرهای زیبای رم، به عنوان دانشجوی سال دوم پذیرفته شد. در کلاس «پروفسور فت سینی» که مجسمه‌ساز مطرح ایتالیا بود، حضور می‌یابد. «با عشق و علاقه شروع به کار کردم و موفق شدم در حدود پنج نمایشگاه انفرادی و گروهی را طی تحصیلم در آکادمی برپا کنم. آن‌جا بیش از هر چیز، فضا برای من سازنده بود تا استاد، استاد بهانه‌ای بود که گاه تلنگرهایی به ذهن وارد می‌کرد که مفید هم بود. اما هیچگاه در کلاس به دانشجویانش خط و ربط معینی را دیکته نکرد. کمتر اهل صحبت بود و اعتقاد داشت که صحبت زیاد باعث تکثیر استادی می‌شود که تدریس می‌کند.» بیشتر دانشجویان خارجی و اغلب نیز از قبل، مجسمه‌سازانی بودند که برای تکمیل کارشان به ایتالیا آمده و سطح تکنیکی بالایی داشتند. به همین جهت فضا، بسیار مؤثر بود و از یکدیگر چیزهای زیادی یاد می‌گرفتیم. به علاوه حضور در شهر رم که پر از گالری و سرشار از مجسمه است نیز بسیار آموزنده بود. محمدی در طی سال‌های تحصیل در ایتالیا، هرازگاهی برای اجرای سفارشی به ‌ایران ‌می‌آمد. از جمله سفارش‌هایی که در این مدت دریافت کرد، ساخت مجسمه‌ای به ارتفاع 5/ 4 متر از ستارخان است. «این سفارش را با این شرط پذیرفتم که مرحله برنزریزی آن، در ایتالیا انجام شود که پایان ساخت پیکره گچی آن مصادف با پیروزی انقلاب در ایران شد و به مرحله برنزریزی نرسید و ناچار پیکره گچی بی‌آن‌که برنزریزی شود، رها شد.» در سال‌های آخر اقامت در ایتالیا، به عنوان مجسمه‌ساز به شهرک سینمایی رم (چینا چیتا) دعوت به کار شد. «سوله‌ای به وسعت دو هزار متر و حدود بیست تکنسین برای همکاری در ساخت مجسمه در اختیارم بود. شهرک سینمایی رم جای بسیار مهمی است و بازیگران و کارگردان‌های بسیار مطرحی به آن‌جا رفت و آمد داشتند.» ایرج محمدی در سال 1356 ازدواج می‌کند. «با دختری به نام صدیقه افشار، که در طی نزدیک به سی سال زندگی مشترک، حتی یک بار هم صدایمان به روی هم بلند نشد. بسیار مدیون او هستم. زیرا با او زندگی آرام و بدون تنشی داشته‌ام. با تمام دغدغه‌های مالی که در شروع زندگی و تا چند سال بعد از آن داشتیم، حتی یک بار هم از نخواست تا کارمند شوم.» انقلاب که شد بالافاصله به ایران آمد. «در بهمن 1357، بدون لحظه‌ای مکث، باین امید که در شرایط جدید کار کرده و شهر را از مجسمه‌های مردمی پر می‌کنم.» اما اولین سفارش مجسمه را پس از گذشت هشت سال که از برگشت او به ایران گذشت، دریافت کرد. سفارش مجسمه‌ای از سهراب سپهری بود که از سوی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و برای مقبره سهراب در اردهال کاشان به او داده شد، که البته بعد از اجرا اجازه نصب آن در مقبره داده نشد و در انبار مجتمع‌ هنری اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی تهران قرار گرفت. در سال‌های نبود سفارش، به کارهایی نظیر ساخت قاب عکس، طراحی مبل، طراحی داخلی و همکاری با آرشیتک‌ها پرداخت. «گاهی هم که بی‌پولی خیلی فشار می‌آورد، جسته و گریخته به مسافرکشی رو می‌آوردم. خوشبختانه پولی که از بابت ساخت مجسمه ستارخان قبلاً دریافت کرده بودم را در سال 1356 صرف خرید زمینی در نزدیکی میدان ونک کردم. به ایران که برگشتم، شروع به ساخت آن کردم. آن زمان آن‌قدر فرصت داشتم که خودم کارهای طراحی نقشه، مهندسی و اجرای آن را در دست بگیرم. طبقه همکف فضایی برای کار و طبقه بالا خانه ما شد.» «دهقان» پسر او در سال 1358، و «مارال» دخترش در سال 1363 متولد شدند. کم‌کم که بچه‌ها بزرگتر شدند و هزینه‌ها هم بالاتر رفت، ناچار خانه را نیز فروخت. «دیدم ارزش خانه روز به روز بیشتر می‌شود، ولی از عهده خرج‌های اولیه هم برنمی‌آیم. پس خانه را به قیمت بیست میلیون تومان فروختم تا از پول آن هم خانه کوچکتری فراهم کنم و هم سرمایه‌ای شود تا با آن زندگی راحت‌تری داشته باشم.» پایان سال‌های شصت و آغاز سال‌های هفتاد، آغاز دریافت سفارش‌ها و زمان گشایش گره‌های مالی نیز بود. ابتدا سفارش تندیس‌هایی از «صائب تبریزی» و «کمال اسماعیل» از سوی شهرداری اصفهان دریافت کرد. «کمال اسماعیل از شاعران دوره خوارزم شاهی است، که حاضر با همکاری با مغول‌ها نشد و فرار کرد. ولی پس از مدتی مغول‌ها او را یافته و سرش را جدا کردند. مجسمه او را با لبخندی گنگ و تمسخرآمیز و شالی دور گردن که باد آن را به حرکت درآورده ساختم، شال شبیه به یک سینی‌ای شده که سر روی آن قرار گرفته است.» سال بعد از سوی شهرداری تهران سفارش ساخت دو مجسمه را دریافت می‌کند: مجسمه‌ای برای نصب در مجاورت معاونت فنی مهندسی شهرداری تهران روبروی پارک بهجت‌آباد. «این مجسمه ترکیبی از معماری مدرن با گره‌های معماری سنتی است که با بتون و مفرغ اجرا شده است. در داخل این گره‌ها فضایی است که مکعبی در درون آن قرار گرفته و باد آن را به حرکت درمی‌آورد. همچنین پمپ آبی نیز در آن نصب شده که باعث جریان آب به سمت بالا و ریختنش در مجاورت مجسمه می‌شود. از حرکت مکعب، فرم ایستای پیکره، ریزش اب و صدای آن، فرم و فضای بدیعی حاصل می‌شود.» مجسمه «رفتگر» سفارش بعدی بود که در پارک مجاور پل و خیابان گیشا نصب شده است. (1371) «رفتگر پیری در توده‌ای از برگ‌های خشک پاییزی قرار گرفته، به گونه‌ای که برگ‌ها جزیی از وجود او شده‌اند. این مجسمه اشاره به آدم‌هایی روستایی است، که اغلب در روستا شرایط سخت، دشوار و پرکاری داشته و به امید شرایرط بهتر به شهر می‌آیند، ولی در شهر نیز چیزی جز کار در انتظار آن‌ها نیست. آن‌ها در حالی که در پاییز عمرشان قرار دارند، بهار را هدیه می‌دهند.» تکمیل پیکره استاد مطهری که کار دیگری بود که در همین سال موفق به انجام آن شد. «در سال 1370 شهرداری اصفهان، علاوه بر من سفارش‌های دیگری نیز به چند تن از مجسمه‌سازان از جمله» محمدعلی مددی داد. «آقای مددی قراربود مجسمه‌هایی از استاد مطهری و نظامی را بسازد، که مدتی پس از اجرای اتودهایی از آن، بیمار و سپس فوت شد. با حمید شانس قرار گذاشتیم که تکمیل این مجسمه‌ها را نیز به عهده بگیریم. حمید شانس مجسمه نظامی و من مجسمه مطهری را براساس اتودی که مددی ساخته بود اجرا و برنزریزی کردیم. از آن‌جایی که می‌دانستیم اگر چنین اتفاقی برای ما می‌افتاد، مرحوم مددی دستمزد آن را به خانواده ما می‌داد، ما نیز همین کار را کردیم.» سال 1372 سفارش ساخت تعدادی سردیس از هنرمندان، برای جزیره کیش دریافت می‌کند. مجسمه‌هایی از عزت‌اله انتظامی (بازیگر) مرتضی ممیز (گرافیست)، صبا (موسیقیدان) و سپنتا (کارگردان فیلم دختر لر و اولین کسی که در ایران صداگذاری روی فیلم را رواج داد. ) در سال 1373 مجسمه امیرکبیر را برای پارک قیطریه ساخت. «امیرکبیر که در جوانی کشتی‌گیر بود و قد کوتاهی دشاته است، ولی من قد او را بزرگتر از حدی که بود ساختم تا قد آن برازنده یک امیر باشد. یکی از دستهایش بر چراغی قرار گرفته، که روی پله‌های نخراشیده‌ای استوار است. این پله‌ها به مکعهبی ختم می‌شود که در دل آن فانوسی قرار دارد. از مچ دستی که روی فانوس قرار گرفته، خون جاری است. فانوسی که امیرکبیر به آن تکیه داده، سمبل تکیه بر روشنایی و هدایت است.» مجسمه کاوه آهنگر (1380) به ارتفاع شش متر، پیکره‌ای جسورانه و از مهمترین کارهای ایرج محمدی است که به سفارش شهرداری اصفهان و برای میدان آزادی این شهر ساخته شد. «از خصوصیات بارز مجسمه، حالت اسطوره‌ای آن است که با جریان زیبای محاسنش تشدید شده است. خشم نگاه کاوه نیز گویی وام از یک حالت قراردادی دارد که قبلاً در مجسمه شاه عباس آن را دیده‌ایم. پرچمی که کاوه در دست دارد، در واقع پرچم پیروزی اوست. افرادی که ضخا آن‌ها را با نامردی از میان برده و یاران او در نبرد با کاوه، همانند پرنده‌های سبکبال در رکاب او و در فضای منفی پرچم، نمود یافته و حضورشان بر قدرت پیکره تنومند کاوه افزوده است.» 1 «متأسفانه این مجسمه یک و نیم سالی بیشتر در میدان آزادی اصفهان نصب نبود و همراه با مجسمه خواجه نظام‌‌الملک که بعد ساختم (1382) به انبارهای شهرداری اصفهان انتقال داده شد.» ایرج محمدی ر اوایل سال‌های هفتاد موفق به خرید قطعه زمینی در مهرشهر کرج شد و کارگاهی در آن بنا کرد و از آن به بعد عمده کارهای خود را در آن به پایان رساند. وی همچنان فعال است. مجسمه «دکتر ساعی» از آخرین ساخته‌های اوست، که در سال 1385 در پارک ساعی تهران نصب شد. در همین سال نیز از سوی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و به پاس آثارش، مدرک دکترا به وی تعلق گرفت. همچنین او چند سالی است که در گروه مجسمه‌سازی دانشگاه هنر کرج تدریس می‌کند. محمدی در کنار کارهای سفارشی متعددی که تاکنون انجام داده، همچنان دست به ساخت مجسمه‌های کوچکیای که اغلب فرم‌های خلاصه و دفرمه شده و حال و هوایی اکسپرسیونیستی دارند، می‌زند. «هم‌زمان نمی‌توانم فکرم را روی دو کار متفاوت متمرکز کنم. با آن‌که اتودهای فراونی برای اجرا دارم، ترجیح می‌دهم در فرصت مناسب‌تری آن‌ها را برای خودم بسازم. اغلب سافرش‌هایی را که تاکنون قبول کرده‌ام کارهایی بوده که با خواسته‌های درونی‌ام همراه هستند و هر سفارشی را نمی‌پذیرم. بنابراین، این آثار را جدای از کارهای شخصی‌ام نمی‌دانم. هنوز هم دوست دارم تا توانی هست، برای شهراهای ایران پیکره‌سازی کنم. با این امید که روزی آن‌ها را پر از مجسمه ببینم.»

Mr.Bita
10-06-10, 01:21
مجله تندیس

متولد 26 آذر 1326- بابل کارشناس مجسمه‌‌سازی از دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران (1352- 1347) عضو انجمن هنرمندان مجسمه‌ساز عضو انجمن هنرمندان نقاش نه نمایشگاه انفرادی در ایران چهارده نمایشگاه گروهی در ایران، چین،... منتخب چهارمین دوسالانه مجسمه‌‌سازی ایران (1382) شهر بابل زادگاه بیژن است. ولی هنوز نوزادی بیش نبود که با انتقال پدرش به کرج جهت پروژه ساخت ذوب آهن کرج (با سقوط و تبعید رضاشاه این پروژه ناتمام رها شد)، ابتدا مدت کوتاهی در این شهر و سپس با انتقال وی به سازمان برنامه و بودجه، در تهران ساکن می‌شوند. در آغاز محله حسن آباد، بعد محله‌های مختلف. «تا سال‌ها اجاره نشین بودیم.» در محیط خانه آزادی عمل وجود داشت و اغلب اوقات در طول روز، حضورش بیرون از خانه بود. «کی می‌آمدیم و کی می‌رفتیم، زیاد مطرح نبود. این آزادی عمل به گشت وگذار محلات و خیابان‌ها و بازارها و به بازی‌های اَلَک دُلَک و فوتبال و تیله بازی و... می‌گذشت. و این باعث شد، از همان آغاز نوجوانی، کم کم با محلات تهران آشنا شوم و نسبت به آدم‌ها شناخت و دید پیدا کنم. به سینما خیلی علاقه داشتم و پای ثابت «سینما میهن» در حسن آباد بودم. گاهی هم با دوستان به سینماهای لاله زار می‌رفتیم. یک دفترچه داشتم که مشاهداتم را از فیلم‌ها در آن یادداشت می‌کردم. روزهایی سرشار از خاطره بود. یادم است سینما میهن صندلی نداشت و به جای آن مردم روی حلب‌های خالی روغن نباتی، که با گچ پر شده بودند، می‌نشستند. بین فیلم‌ها هم آنتراکت نداشت. می‌توانستید با یک بلیت- از صبح تا شب- هر چند بار که می‌خواستید، یک فیلم را ببینید! آمدوشد به داخل سینما دلبخواهی بود. وسط نمایش فیلم می‌آمدند و می‌رفتند و حرف می‌زدند و در این بین لیموناد، تخمه و ساندویچ می‌فروختند. اینها همه نوعی نوستالژی کودکی است که در من خیلی قوی مانده. ولگردی و پرسه زدن برایم خیلی مؤثر بود و در من ریشه دواند و هنوز هم تأثیرش در کارهایم قابل مشاهده است.» بیژن، سومین فرزند از میان سه برادر و یک خواهر است. «پدرم مرد جدی و خودساخته‌ای بود. او در اوان کودکی، پدر و مادرش را از دست می‌دهد و از دوازده - سیزده سالگی سرپرستی خواهر و برادرانش را بر عهده می‌گیرد. در جوانی- زمانی که تا ششم بیشتر درس نخوانده بود- به استخدام دولت درمی‌آید. در عین حال، در ضمن اشتغال، در انجمن فرهنگی ایران و امریکا به فراگیری زبان انگلیسی می‌پردازد. او، که در آغاز یک کارمند جزء بیشتر نبود، به تدریج موفق شد تا سطح مدیریت ارتقاء پیدا کند.» بیژن، وقتی به سن مدرسه رسید (1333)، ابتدا در دبستانی در خیابان جمهوری و بعد عمده سال‌های تحصیل ابتدایی را در «دبستان صدر»، در خیابان اسکندری، گذراند. این سال‌ها همچنان ایام پرسه زدن‌هاست و اهمیت درس در همان حد قبول شدن و گرفتن رضایت خانواده است. «ماجرا از ده سالگی من و از وقتی آغاز شد که دوست برادرم- پسری اهل مطالعه- من را به خواندن علاقه‌مند کرد.» خواندن، با قصه و داستان در کتاب‌ها و مجلات شروع شد. با انتقال پدر به «کارخانه سیمان دوشان»، با سمت مدیر دفتر، در حالی که مادر، خواهر و بردارانش در تهران ماندند، به همراه او به لوشان می‌رود و سال‌های ششم و هفتم (اول دبیرستان) را در آنجا می‌گذراند. لوشان، تنهایی، خلوت و سکوت را برایش به ارمغان آورد و او لذت آن‌ها را دریافت. اینجا گویی که زمان ایستا و طولانی‌تر بود. بازیگوشی‌ها و کنجکاوی‌های نوجوانی با جذابیت مکاشفه همراه شد؛ مکاشفه و خیال. مکاشفات و خیالاتی که کم‌کم از درونش جوشید و او شاعر شد. تا سال‌ها شعر گفتن و شعر خواندن بخشی از زندگی‌اش بود. نقاشی را از همینجا شناخت. دوست داشت در کنار شعرهایی که می‌گفت و در دفترچه‌اش جمع کرده بود، تصویری قرار دهد؛ گاه با عکسی و گاه با فرصتی فراوان کپی از عکس و نقشی. به تهران که برگشت، در دبیرستان «هنربخش»، در خیابان سزاوار اسم نوشت. کلاس هشتم تا یازدهم را در این مدرسه خواند. «عروسک‌‌سازی را مشخصاً از همین دوره آغاز کردم. و این با دیدن کارهای «عباس مهرپویا»، که هم خواننده و نوازنده پاپ بود و هم دکوراتور و عروسک‌ساز و... شروع شد. از مهرپویا عروسک‌هایی را به یاد دارم که برای آویز جلوی ماشین استفاده می‌شد. از جمله عروسک «مرد مکزیکی»، که صورت و کلاه آن با چوب خراطی شده و به میله‌ای صلیبی وصل شده بود. البته، پارچه راه راهی از جنس کیسه حمام رویش قرار می‌گرفت و جاهایی از آن رنگ می‌شد. من شروع به کپی از این عروسک و فروش آن‌ها کردم. توری بافی را از یکی از همکلاسی‌هایم، که مدتی را در ندامتگاه گذرانده و در آنجا این فن را آموخته بود، یاد گرفتم.» «با یادگیری توری بافی، صورت و کلاه همان عروسک‌های قبلی را با سیم می‌ساختم. یادم می‌آید، روی قرقره‌ای تعدادی میخ کوبیدم و سر سیم را گرفتم و با قلاب سیم‌ها را رج رج بافتم. با این روش، عروسک‌های قبلی جلوه خاصی پیدا می‌کردند. بعد از آن، روش دیگری برای ساختن عروسک یاد گرفتم: تکه‌های کاموا را به اندازه‌های برابر می‌بریدم و آن‌ها را میان دو رشته سیم قرار می‌دادم. یک سر سیم ثابت بود و سر دیگرش به دریل وصل می‌شد. با پیچیده شدن سیم‌ها به کمک دریل، استوانه‌ای کاموایی به وجود می‌آمد که با شکل دادن آن، عروسک‌های گوناگونی را می‌شد ساخت. کار حرفه‌ای عروسک‌سازی برای من در واقع از روزی شروع شد که چشمم به یک آگهی استخدام در یک کارگاه عروسک‌سازی افتاد. دنبال کار را گرفتم و سر از کارگاهی در خیابان نادری درآوردم. در آنجا دو دانشجو بودند که شروع به طرح سؤال‌های پیچیده درباره نقاشی کردند. خوشبختانه من که تازه کتاب‌های «مولن روژ» (سرگذشت تولوز لوترک) و «شور زندگی» (سرگذشت ونسان ون گوگ) را خوانده بودم، روسفید از آب درآمدم و با حقوق روزی پنج تومان شروع به کار کردم. در آنجا همراه با چند نفر دیگر عروسک‌های بزرگی را با پوست گوسفند می‌ساختیم و داخلش را از پنبه پر می‌کردیم. تزئین کردن و خصوصاً چسباندن چشم عروسک‌ها با من بود. در هفده – هجده سالگی بود که با یکی از معلمان مدرسه کرولال‌ها آشنا شدم. عروسک‌هایی با تخته سه لایی، گچ و تاروپودی از گونی برای او ساختم، که سر از مدرسه باغچه بان درآورد.» 1 بیژن، بعد از گرفتن دیپلم در رشته طبیعی، در رشته مجسمه‌سازی دانشکده هنرهای زیبا پذیرفته می‌شود (1347). پرویز تناولی، اردشیر ارژنگ (تحصیلکرده ایتالیا، که بیشتر پرتره می‌ساخت)، ناهید سالیانی، پرویز کلانتری، مرتضی ممیز، و میرفندرسکی از جمله استادان وی، همچنین محمدعلی مددی، نیره تقوی و مهین نورماه از جمله همکلاسی‌های او در این سال‌ها بودند. «از همان سال اول پایم به کارگاه تناولی باز شد و برای او شروع به کار کردم. در آنجا با مدل‌سازی با برنز و برنزریزی آشنا شدم. ولی کلاً دوران تحصیل در دانشکده سال‌های جالبی برای من نبود؛ روحیه‌ای ضد آکادمیک داشتم و با دیسپلین حاکم بر دانشکده، که درآغاز از طرف ریاست آن- هوشنگ سیحون- اعمال می‌شد، چندان جور نبودم. بنابراین، کلاس‌های درس را هم چندان با جدیت دنبال نمی‌کردم. حضورم در کارگاه‌های عملی در همان حد رفع تکلیف بود و کلاس‌های تئوری را هم که اصلاً نمی‌رفتم. در این مدت تمرکزم بیشتر روی شعر بود. چیزهایی حسی و قوی که تا چند سال بعد از دانشکده هم ادامه یافت. ولی آن را کنار گذاشتم.» در دوران تحصیل، کار عروسک‌‌سازی همچنان ادامه می‌یابد. «عروسک‌های پارچه‌ای و چوبی زیادی ساختم، از جمله عروسکی اروپایی بود که داخل آن را از شن ریزه پر کرده بودند و پارچه مخمل کبریتی روی آن کشیده بودند. من به جای مخمل از پارچه ژرسه استفاده کردم و به جای شن ریزه داخلش ارزن ریختم. نتیجه قورباغه‌ای شد به لزجی و سختی بدن قورباغه واقعی! همه این کارها، در واقع تجاربی به وجود آورد و خاطراتی در ذهن بجا گذاشت که بعدها به کمکم آمد و در کار، تفکر و نگرشم انعکاس یافت.» 2 با پایان یافتن تحصیل در دانشگاه (1352)، نعمتی‌شریف به سربازی می‌رود. بعد از پایان خدمت، به عنوان طراح و سازنده عروسک‌های نمایشی به استخدام کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درمی‌آید. اگر پیش از این عروسک‌هایی را که می‌ساخت، صرفاً تزئینی یا جهت سرگرمی ‌بودند، بعد از این عروسک‌هایش می‌بایست مشخصاً نمایشی و بیشتر در ارتباط با تئاتر کودکان بودند. و این تجربه‌های تازه ‌ری را می‌طلبید. «تئاتر خود مقوله‌ای وسیع و جادویی است. عروسک‌های نمایشی، رابط بین بازیگر (عروسک گردان) و تماشاچی هستند. بنابراین، عروسک‌ها باید به گونه‌ای ساخته می‌شد که بتواند حس، شعور و تجربه کاری بازیگر، در عروسک منتقل شود. پس بازیگر باید براحتی می‌توانست با آن کار کند. بعد از این دیگر عروسک‌‌سازی برای من فراخ عمل گذشته را نداشت.» اول باید با مداد و مصالح و نحوه ساخت چنین عروسک‌هایی آشنا می‌شد. «و این خیلی تجربی شروع شد. قبل از استخدام من در کانون، هنرمندی اهل چک به نام اسکار ولد، که در دانشکده هنرهای دراماتیک کار می‌کرد، برای تعدادی از تئاترهای عروسکی کانون از جمله «حادثه‌ای در شهر عروسک‌ها»، عروسک‌های خیلی خوبی ساخته بود که در انبار کانون از آن‌ها نگه‌داری می‌شد. از طریق بررسی آن‌ها روش و مواد مصالح این کار را شناختم. اسفنج، یونولیت، پاپیه ماشه،... ولی این روند ساخت از عروسک‌های بی‌تحرک و دکوراتیو تا رسیدن به عروسک‌های حرکتی و تئاتری، زمانی صورت خواهد گرفت که «تو در آن آمیخته شوی تا آموخته شوی.» و این تحول ابتدا باید در جانت صورت بگیرد تا در عروسک‌هایت اتفاق بیفتد. کارم را شروع کردم و همراه با کار، دیدن نمایش‌های عروسکی، که به همت کانون هر سال برگزار می‌شد، و در رفت وآمد گروه‌های خارجی برای شرکت در جشنواره، و همکاری با آنها، شناخت من گسترش یافت. زمانی که تازه در کانون استخدام شده بودم، دان لافون برای یکی از نمایش‌هایش ساخت ماسک خدایان یونانی را به من سپرد. «شاپرک خانم» تئاتر دیگری بود که در این زمان کار کردم. در این تئاتر، یکی از طراحان والت دیزنی (ویکتور نامی) تمامی‌ کارهای صحنه و لباس آن را انجام داد، که کار خیلی زیبایی شده بود. او ساخت وسایل صحنه را به من سپرد. مثلاً ساختن کفشی به طول دو متر و ساختن قوطی کبریت و مدادهای خیلی بزرگ و...» دامنه کارهای بیژن نعمتی‌شریف رفته رفته از عروسک‌سازی فراتر رفت و علاوه بر آن، به طراحی صحنه برای تئاتر، و طراحی غرفه برای کانون، شهرداری، رادیو و تلویزیون،... پرداخت. با شروع انقلاب و در سال‌های بعد از آن، این فعالیت‌ها همچنان ادامه یافت. «در حدود بیست وپنج سال به طور فشرده کار عروسک‌‌سازی کردم. در این مدت موفق به انجام پنجاه و هشت پروژه شدم که در هر کدام لاقل ده عروسک باید ساخته می‌شد، و هر پروژه ممکن بود چند ماهی طول بکشد. از جمله کارهایم می‌توانم به «بابابزرگ و ترب»، «کارگاه» (قسمت اول و قسمت دوم)، «مدرسه خرگوش‌ها»، «سفر سبزدرسبز»، «زاغچه کنجکاو»، «شش کلاغ و یک روباه»،... اشاره کنم. همچنین به عنوان طراح صحنه در تئاترهایی مثل «کچل کفترباز»، «چشم در برابر چشم»، «خرس کوچک»، «کوراوغلو»،... فعالیت داشته‌ام. با آدم‌های مختلفی مثل «بهزاد غریب پور»، «آتش تقی پور»، «غلامحسین لطفی»، «اسماعیل پوررضا»،... کار کرده‌ام. بعد از انقلاب هم مدتی را صرف بازسازی عروسک‌های «خیمه شب بازی»، که داغان شده بودند، کردم و موفق شدم نمونه‌هایی را که در حال از بین رفتن بودند، احیا کنم.» همکاری با «مرکز سرگرمی‌های سازنده» و ساخت عروسک‌های محلی ایران، از روی طرح‌هایی که «پرویز کلانتری» برای این منظور تهیه کرده بود، بخش دیگری از کارهای وی در این مدت است. «یک بار تعداد زیادی عروسک متعلق به یک مجموعه دار را، که در سفرهای متعددش به کشورهای مختلف جمع آوری کرده بود، و در سیل تجریش به شدت آسیب دیده بودند، بازسازی کردم.» بیژن نعمتی‌شریف، پیش از آن که وارد عرصه مجسمه‌سازی شود، عالم نقاشانه‌اش را به طور جدی آغاز می‌کند (1369). یک ضرورت درونی او را به این سمت کشاند. پیش از این، زمانی که دانشجو بود، در ارتباط با فعالیت‌های «تالار قندریز» قرار گرفت. «به نمایشگاه‌های آن سر می‌زدم و تحت تأثیر کارهای هندسی و آبستره نقاشان تالار، که به نمایش گذاشته می‌شد، من هم به تجربه اندوزی و کار پرداختم.» ولی این تجربه مثل مجسمه‌سازی تا سال‌های زیادی کنار گذاشته می‌شود. ساختن عروسک‌های نمایشی برای وی آن قدر جاذبه داشت که بر دیگر علایقش فایق‌اید. هرچند با تأخیری چندساله. بالاخره نقاشی و مجسمه را آغاز می‌کند. «ابتدا با نقش‌برجسته شروع کردم. ولی حاصل، کارهایی شد که بیشتر ماهرانه بودند؛ چون وقتی از فضای عروسک‌سازی وارد عرصه مجسمه‌سازی شدم، مهارتم در عروسک‌سازی خیلی به من کمک کرد. ولی خیلی زود متوجه شدم که در آن‌ها مهارت و تکنیک جلوتر از کار ایستاده. بر خلاف قول «پیکاسو» که می‌گفت: مهارت در کار نباید به چشم بیاید، رفتم سراغ نقاشی. به دلیل لجاجتی که در دوران تحصیل نسبت به مسائل آکادمیک داشتم، طراحی را یاد نگرفتم، و بعداً هم آن را پیگیری نکردم. ولی با وجود ضعفی در طراحی داشتم، شروع به بروز تمایلات درونی‌ام روی بوم کردم. نتیجه کارهایی شد که عده‌ای آن‌ها را گرافیکی و دارای پیام‌های صریح و عده‌ای هم آن‌ها را نوعی «هنر پاپ» دانستند. به نظر خودم آن‌ها نوعی «جسارت» بودند، و من این «جسارت» را دوست داشتم. فکر هم نمی‌کردم که کارم ایراد دارد. حرف کسی را هم چندان گوش نمی‌کردم. همین حالت خودسرانه بعداً برایم خوب شد؛ چون من را گرفتار یک سری پیشنهادهای دست وپاگیر نکرد، و سبب شد، آزادانه کارم را ادامه دهم. به تدریج بیان گرافیکی و خصلت پاپ آرت نقاشی‌هایم کم شد و به کارهای تلخ و اکسپرسیونیستی تبدیل شدند.» بیژن نعمتی‌شریف، از 1369 تا 1375، حجم زیادی از نقاشی‌هایش را، که اغلب در اندازه‌های بزرگ هستند، می‌آفریند و اولین نمایش انفرادی آثارش را در گالری آریا برگزار می‌کند (1375). به رغم استفاده فراوانی که او از رنگ، در نقش‌برجسته‌ها، نقاشی‌ها و بعدها در مجسمه‌هایش داشته است، همیشه دو وجه «تلخی و طنز» از اولین کارهایش در کنار هم حضور دارد. در مجموعه آثار اولین نمایشگاه او، شاهد فضاهایی با پرسپکتیوهای فراخ، ترکیب‌هایی اغلب غیر متمرکز، خطوط و سطوحی صریح و مورب و رنگ‌هایی تخت و درخشان در کنار رنگ‌هایی با پرسپکتیو دورشونده هستیم، به علاوه استفاده او از دورگیری‌های صریح و تیره‌ای که در اطراف پیکره‌ها انجام می‌دهد. به رغم پایان یافتن جنگ هشت ساله‌ای که خاک ما را درگیر خود ساخته بود، به نظر می‌رسید وی از کابوس آن رهایی نیافته، و در آثارش هنوز وحشت از تخریب و سایه‌های هول وهراس از جنگ را می‌شد شاهد بود. دومین نمایشگاه انفرادی آثار نعمتی‌شریف سال بعد (1376) در گالری آبان اتفاق می‌افتد. در این دسته از آثار تغییرات زیادی قابل مشاهده بود. از جمله فقدان فضاهای فراخ و پرسپکتیوی گذشته و نزدیکی بیشترین حد به اشیا. به طوری که شیء یا اشیاء تمامی ‌پهنه بوم را در بر می‌گرفتند. همچنین استفاده از بافت رنگی و پهنی و ضمختی خطوط محیطی؛ به عبارتی، او وجه بیانی عناصر را به کمک مضامین تلخ خود گرفت تا بر این تلخی تأکید بیشتری کند. نعمتی‌شریف، در رابطه با آثار این نمایشگاه و در گفت وگویی می‌گوید: «به میراث و دستاوردهای هنر مدرن عمیقاً احترام می‌گذارم و از هر گام نوین، که در سطح جهانی برداشته شود، خوشحال شده و به وجد می‌آیم. لذا می‌کوشم خود را در بستر نوجویی‌های مذکور قرار دهم.» 3 «من بیشترین تأثیرات ذهنی‌ام را از «هانری روسو» و «فرنان لژه» گرفته‌ام. تخیل قوی و حالت خام دستی کارهای «روسو» را در همان نوجوانی و بعدها جنبه نیمه گرافیک آثار لژه. در رابطه با نقاشی، «فیلیپ گاستون» خیلی گذرا مد نظرم بود و در رابطه با مجسمه‌سازی، دوره خیلی کوتاهی تحت تأثیر «ژان دوبوفه» بودم. هرچند یکی دو کار بیشتر از «نیکی دوسن فال» ندیده ام، ولی تأثیر او را تا حدودی در آثارم می‌پذیرم. در اولین نقدهایی که بر آثارم شد، بیشتر به «هوگو بال» منتسب شدم؛ در حالی که من فقط می‌دانستم او شاعری داداییست است و ابداً کاری از او ندیده بودم. از سوی برخی هم به پاپ آرتیست‌هایی نظیر «وسلمن» یا «روزنکویست» مربوط شده‌ام. به هر رو، گرایش به هنر «پاپ آرت» را به طور کلی نفی نمی‌کنم. ضمن آن که در حال حاضر آنچه مرا تحت تأثیر قرار داده، جنبه زیبایی شناسانه و همچنین تکثرگرایی موجود در آثار پست‌مدرنیست‌هاست.» 4 در مطلبی پیرامون دومین نمایش انفرادی وی می‌خوانیم: «آثار ارائه شده در نمایشگاه نقاشی بیژن نعمتی‌شریف، که در گالری بامداد برپا شد، مکالمه‌ای است بین سطوح رنگین و زندگی انسان معاصر. نقاش با ترکیب عناصر ساده خطی- خط نشانه‌های تصویری- علائم و نمادهایی شماتیک را، که در سمت وسویی گرافیکی جریان می‌یابند، به نمایش می‌گذارد. برخی از این نشانه‌ها به صورت ایلوستراسیون (تصویرسازی) در تابلو طراحی شده است. نقاش، هم زمان و هم زبان با شرایط آشکار این دهه، روال داستانی نقوش را پس می‌زند و با ترکیب بندی هندسی به بیان عناصر تصویری می‌پردازد.» 5 «تمام پرده‌های نقاشی بیژن نعمتی‌شریف تعبیری از زندگی است. روباهی، خروسی را می‌رباید. سنجاقی که همراه تصویر شعله‌های آتش به جایی الصاق شده، لوله اگزوز، دست وپای انسانی که از دکلی فلزی گذر کرده،... هیچ کدام از این پرده‌ها به دنبال جنجال آفرینی نمی‌روند، بلکه بینندگان را به تفکر دعوت می‌کنند. اشیاء به انتزاعی‌ترین شکل ممکن نقاشی شده‌اند، تا جایی که با نمادها و نشانه‌ها- که در زندگی روزمره همه با آن سروکار داریم- براحتی ترکیب می‌شوند...» 6 ویژگی‌های شکل گرفته در آثار نقاشی دومین نمایشگاه انفرادی نعمتی‌شریف، در سال‌های بعد و در آثاری که تقریباً هر سال به نمایش می‌گذاشت، ادامه می‌یابد. استفاده از دورگیری با خطوط صریح، تیره و پهن، بهره گرفتن از رنگ‌های نسبتاً درخشان و بافت دار و بزرگ نمایی اشیا، همچنان ویژگی ثابت آثار او هستند. ضمن این که، سادگی و ایجاز به تدریج در آثارش بیشتر می‌شود. همچنین مضامین آثارش به مرور کمتر توصیفی و بیشتر جنبه بیانی و تجسمی‌می‌یابند. «زمانی که به نقاشی رو آوردم، از حرفه‌ای به حرفه‌ای بود. یک دوره بیست ساله ساخت عروسک داشتم، که چیز جدایی از نقاشی نبود. پیش از آن برای فراگیری نقاشی و مجسمه چندان کار آکادمیک انجام نداده بودم. طراحی نکرده بودم. بنابراین، از آخرین فکرهایی که در عرصه‌های کاری داشتم، به سراغ نقاشی رفتم. ویژگی‌های زیادی در نقاشی‌هایم از عروسک‌ها بیرون آمده. مثل رنگ‌های تند یا طنز. ولی خیلی متنوع‌تر از آن. تئاتر عروسکی، در عین داشتن جنبه دراماتیک، سرشار از طنز هم می‌تواند باشد، و این طنز وارد کارهایم شد. مثلاً در اولین نقاشی‌هایم اگر می‌خواستم حمله دو سوسمار به گلی را نشان بدهم، تیغ صورت تراشی دوسوسمار را نشان می‌دادم که سوسمارهای آن از روی تیغ به گل حمله می‌کردند. این واسطه طنز برایم جالب بود، که البته در کارهای نقاشان پاپ هم هست.» نعمت لاله‌ای، در یادداشتی جهت معرفی آثار یکی از نمایشگاه‌های وی، نوشته است: «نقاشی‌های بیژن نعمتی‌شریف این حسن را دارد که نه شخصی است، نه ذوقی است و نه در بند تعالیم کارشناسانه. ممکن است بگویند: این نقاشی‌ها نمی‌تواند خوشایند باشد؛ تلخ است و الی آخر... اما دوستان فراموش نکنید هنری که در خدمت سرگرمی‌ باشد، محیط زیست را زینت دهد و به متقضیات برونی زندگی خوشایندی بخشد و اشیاء را با تزئین چشمگیر سازد... نه مستقل است و نه آزاد... و دیگر اصلاً هنر نیست.» «کارهای اخیرم با کارهای اولیه‌ای که انجام داده ام، خیلی فاصله دارند. هرچند هنوز رد پای ایده گذشته در کارهایم هست. ولی فکر می‌کنم اگر در آغاز دنبال پیدا کردن یک زبان بودم، در کارهای اخیرم به یک زبان ویژه شخصی رسیده‌ام و دنیای خاص خود را یافته‌ام. اوایل زور می‌زدم تا وارد دنیای شخصی‌ام شوم، ولی حالا انگار که روی موج سوارم و موج من را به هر کجا که می‌خواهد می‌برد.» نعمتی‌شریف در 1382 بازنشسته شد و تقریباً از همین ایام مجسمه‌‌سازی را به طور کاملاً جدی پی گرفت. از اولین مجسمه‌هایی که ساخت، می‌شد بسیاری از دستاوردهایش را در نقاشی و عروسک‌هایش دید. «از ابتدا و در نقش‌برجسته‌هایی که شروع کارم بود، از رنگ در آن‌ها استفاده کردم. مجسمه را بدون رنگ نمی‌توانم بپذیرم. و این خصوصیت عروسک‌هایی بود که ساخته‌ام. مجسمه‌های من چیزی بین نقاشی و مجسمه است. و این نوع پیکره‌‌سازی در اروپا و امریکا بی‌سابقه نیست. مجسمه‌هایم همچون نقاشی‌هایم بیان تمایلات درونی‌ام است.

تمایلاتی که در مقاطع مختلف زمانی حالات متنوعی پیدا می‌کند. برای بیان این تمایلات، در قالب نقاشی و مجسمه، ایده خود را با چند خط ساده یادداشت و اجرا می‌کنم. در حین اجرا تقریباً از قبل نتیجه کار تا حدود زیادی برایم روشن است؛ ولی بدون رنگ. رنگ گذاری روی پیکره در آخرین مرحله کار و کاملاً به صورت بداهه است.» هلیا دارابی، در نقدی پیرامون نمایش آثار مجسمه نعمتی‌شریف در گالری اثر (بهار 1387)، نوشته است: «کارهای این نمایشگاه را می‌توان به سه گروه، انتزاعی، نیمه انتزاعی و دکوراتیو تقیسم کرد، که به رغم این تفاوت حال وهوای مشترکی نیز دارند... رنگ‌های تند، اشکال ساده شده و نقش مایه‌های آشنای کودکی در مجسمه‌های بیژن نعمتی‌شریف نیروی الزام آوری تولید می‌کنند که این آثار را متعلق به دنیای رنگارنگ کودکان، رؤیاهای شیرین یا عوالم انیمیشین بدانیم. پیش زمینه هنرمند در عروسک‌‌سازی به این تلقی از پیکره‌هایش دامن می‌زند... نسبت دادن این آثار به دنیای کودکانه به نظرم برداشتی سطحی و عجولانه می‌رسد. همنشینی چنین عناصر به ظاهر کاملاً بی‌ربط، و هم سرشار این گربه هیولامانند کاملاً بی‌شباهت به خپل، پای بریده عروسک در کنار پرچم یا دست کودکانه دراز شده به رنگ خون، نیروی تداعی گری به مراتب مهیب‌تر از عوالم سرخوشانه و معصومانه کودکی دارند. نمی‌توانم به هیچ روی تصور کنم کودکی این آثار را از خود بداند و با آن‌ها صمیمی ‌شود، حتا گمان می‌کنم از آن‌ها بترسد.»

Mr.Bita
10-06-15, 01:37
نویسنده : داریوش اسدی کیارس
دوهفته‌نامه هنرهای تجسمی تندییس، شماره صد و چهل و سه

نیمرخ ژازه تباتبایی

7789

تمایل داشت که همچون ژاک واشه نوعی خودآرایی و خودفروشی را در نگاه اول اعمال کند. با همان ذهنیت سورئالیستی که در اروپا و بعد از جنگ جهانگیر دوم به وجود آمده بود. در مجامع تنها دیده می‌شود. از پسرهایی بود که در اواخر دهه 20، تهران را جایی برای خوشگذرانی کرده بودند. کهنگی را مسخره می‌کرد. عاشق فولکلور و حماقت مردم عامی بود. سرشناسان تهران پدر و خانواده او را می‌شناختند. اسم شناسنامه‌اش سیدعلی طباطبایی بود؛ اما علی را ژازه کرد و بعدتر که داشت هنرمندی صاحب فکر می‌شد، فامیلی‌اش را با دو نقطه نوشت تا فارسی را پاس بدارد. در فرهنگ هیپی‌گری و جامعه‌شناسی دهه‌های 20 و 30، در تهران پسرانی چون او زیبا و غیر متعارف‌پوش را دَکل‌باز می‌خواندند. خوش‌گوشت‌هایی که بعدتر به جای سر کوچه ایستادن و سیگار کشیدن و متلک‌گویی، رفتاری در هنر ساختند تا یک دهه بعد به علت همین رفتار، هنر مدرن از جانب توده و عوام پس زده شود. ژازه تباتبایی، شاعر، نقاش، مجسمه‌ساز، نویسنده، نمایش‌نامه‌نویس و هنرپیشه فیلم‌های سال‌های قدیم، در 1309، در خانه‌ای قدیمی و بزرگ، در یکی از بهترین خیابان‌های آن زمان تهران (بهار)، متولد شد. نوزده ساله بود که، در همین خانه از روی الگوی نگارخانه‌ای که از نوجوانی در محله پایینی – خیابان فردوسی – به نام نگارخانه ارژنگی می‌دید، دست به تأسیس یک گالری زد تا بتواند آثار هم‌نسلان خود را به دیگران نشان دهد. بعدتر، با وسعت بخشیدن به فعالیت‌های این گالری، از کوچه طبا در خیابان بهار به کوچه طباطبایی – خیابانی که بهار را به دو قسمت جنوبی و شمالی تقسیم می‌کرد و تخت جمشید نام داشت – نقل مکان کرد. او متعلق به نسلی بود که خود به وضوح و از روی واقعیت در داستان بلندی به نام شطرنج زندگی به آن پرداخته است. نسلی که ثمره جنگ جهانی دوم بود و به یکباره این جنگ باعث شده بود، نوجوانان تهرانی در میان خود همبازی‌هایی روسی، آلمانی، لهستانی، انگلیسی و ارمنی داشته باشند. محله او – خیابان بهار – در آن سال‌ها نیز هنرمندانی از موسیقی، ادبیات و فرهنگ را به کوچه پس کوچه‌های خود کشانده بود. فاصله ضلع شرق میدان هفت‌تیر تا خیابان شریعتی و پیچ شمیران تا خیابان بهار شیراز، در این دوره مهم‌ترین محله‌ای است که در دل خود خانواده‌هایی چون علی‌اکبر دهخدا، ملک‌الشعرا بهار، خانواده‌های صبا و ده‌ها هنرمند برجسته دیگر را گرد هم دارد. 1 پیش از آن که به بیست‌سالگی برسد، نام خود را بالای داستان‌هایی در مطبوعات آن زمان دید. بیست و چهار ساله بود که در رشته کارگردانی و مبانی تئاتر در دانشکده ادبیات تهران شاگرد اول شد. (1333). در همین سال نمایش‌نامه پیراهن ملوان را به روی صحنه آورد، و این در شرایطی بود که به عنوان هنرمند مینیاتور نو مابین نقاشان شهره شده بود. شگرد او در خلق مینیاتورهایی نوین او را به دانشکده هنرهای زیبا کشاند و در 1337 بود که فارغ‌التحصیل شد. او از خوش‌اقبال‌ترین آدم‌های نسل خودش بود. در بیست سالگی، که از هنرستان هنرپیشگی دیپلم گرفت، مینیاتورهای نوین او را می‌خریدند. در همین سال‌ها از هنرستان بالت و دبیرستان دارایی پایان‌نامه تحصیلی دریافت کرد. پیشتر از همه اینها، چندی دست‌اندرکمار یک روزنامه نیز بود. به اشتباه او را اولین گالری‌دار تهران می‌خوانند، اما، در حقیقت، با اهمیت‌ترین گالری تهران را اول بار او تأسیس کرد. تا پیش از او و تا سال‌ها پس از این گالری؛ جایی کیفیت کاتالوگ‌های این گالری را نداشت. در کنار نمایش آثار، که ماهی یک بار بود، نشریات و کتاب‌هایی را نیز منتشر می‌کرد. جزوه‌هایی در می‌آورد که غالباً در صفحه اول آن نوشته شده بود: در نشریات گالری هنر جدید، دیکته کلمات همان‌طور که ادا می‌شود، نوشته و چاپ می‌گردد. خوش داشت، برای بچه‌ها فعالیت‌هایی انجام دهد. نمایشگاه‌هایی از آثار کودکانی که در گالری او از وی نقاشی می‌آموختند، راه می‌انداخت. عکاس‌ها و نقاشی‌های آن‌ها را در جزوه‌هایی منتشر می‌کرد. خانواده سرشناس تهران؛ فرستادن کوکان خود را به گالری او افتخار می‌دانستند. پسر ابراهیم گلستان را زنی به گالری می‌آورد که وقتی می‌خواست، جیپ خود را از مقابل در گالری تا سر تخت‌جمشید – کمتر از صد متر – رد کند، آینه‌های خودروهای پارک شده را می‌شکاند؛ بد می‌راند. یک بار کاوه کوچک به ژازه گفت، این منشی پدرم، خانم فرخزاد است!2 کودکی خودش را در بدنی که داشت، ابدی کرده بود. نخستین داستان خود را به نام شن و نی در دوازه سالگی نوشت. سن‌دارتر هم که شد، علاقه به کودک‌نگاری را ترک نکرد. تا لحظه مرگ هم کودک ماند. با همان صدای ظریف و نگاه پاک کودکی هاج و واج!3 کم قضاوت می‌کرد، کم حرف می‌زد. اصولاً از حرف بدش می‌آمد. عاشق نگاه کردن بود. بدترین دوره زندگی خود را همان زمان اندکی می‌دانست که وارد دانشکده حقوق شده بود. نگاه، او را زیباپرست کرده بود. رفت و همه جای جهان را نگاه کرد. اما باز می‌گشت و می‌آمد سر کوچه‌های خیابان بهار می‌ایستاد و رهگذر ایرانی را نگاه می‌کرد. به کشور اسپانیا علاقه‌مند شد. یک نگارخانه در شمال این کشور ساخت. نمایشگاه‌های متعددی را در آنجا برپا کرد. متنوع‌ترین نقاش دوران خودش بود. مینیاتور کشید، مینیاتور نوین کار کرد، مجسمه‌های عجیب ساخت، از قراضه اتومبیل‌ها مجسمه ساخت، در هر سبکی صدها تابلو از خود برجا گذاشت، با همه نقاشان مهم ایرانی رفیق شد، برای آن‌ها در گالری خود نمایشگاه گذاشت، به ناصر اویسی و خیلی‌های دیگر یاد داد، ابروهای به هم پیوسته و صورت گرد زنان ایرانی را در مدرنیسم، مخدوش نکنند. اولین بار مبحث پاپ‌آرت‌کولاژ را به ایران آورد و نقاشان ایرانی را به این کار تشویق کرد. در نیمه دوم دهه 40، که هنوز پارت‌آرت در ایران آنچنان مشق نشده بود، نمایشی مهم و پُرسروصدا از هنرمندان نقاش و پیکره‌ساز ایرانی و خارجی در این حوزه برپا کرد و با صدای بلند، در مقابل صدای یواش قدکوتاهان، گفت: «با پارت‌آرت‌کولاژ مسائل انسانی را مطرح می‌کنم؛ ناراحتی‌ها و مشکلات زندگی قرن بیستم، خواست‌ها، شکست‌ها، وحشت و عشق به زندگی، همه و همه را در پاپ‌آرت جدید به وجود می‌آورد. من با تماشاگر از مشکلات و مسائل خودش حرف می‌زنم و از خواست‌ها و تمنیاتش و از هر چه که می‌خواهد و از هر آنچه که متنفر و گریزان است، داد سخن می‌رانم.» 4 مهمترین فرد در میان نقاشان ایرانی است که این همه به فرهنگ مردم و ادبیات کوچه‌بازاری توجه و دقت‌نظر کرده است. دیکته کلمات را نیز به همین علت تغییر می‌داد که می‌خواست، همان‌گونه که مردم ادا می‌کنند، در نوشته اجرا شود. عشق او به هنر عامیانه تنها در تغییر دیکته کلمات نبود. در چهارمین نمایشگاه گالری هنر جدید، مجسمه‌هایی را که زندانیان زندان قصر با خمیر نان روزانه، درست کرده بودند، به نمایش گذاشت و در کاتالوگ این نمایشگاه تأکید کرد، تلاش دارد، با این کار هنر عامیانه را ترویج کند. در اغلب نقاشی‌هایش لباس‌های محلی، فولکلور و عادات مردم ایران حضوری جدی دارد. برای نختسین بار اذهان را از بته‌جقه لباس‌های قاجاری به سادگی در رنگ لباس‌های زنان و مردان لُر، کرد و بختیاری تشویق و متمرکز کرد. اولین شاعری است که شعر فولکلور را در سبک شعر سپید رایج کرد. پیشتر از این که با قطعات ماشین مجسمه‌هایی بسازد، تجربه ساختن مجسمه آهنی با سیم‌های فلزی را تجربه کرد. در همه این مجسمه‌ها طنز و شوخی را با رنج موجودات بیجان مخلوط کرد. او جاندار را موجودی شوخ و مسخره و بیجان را رنج این جهان می‌دید. با آهن آدم‌هایی مسخره می‌ساخت که با بدن‌هایی فلزی رنج می‌بردند. مجموعه آثار او تأکید بر تقلیدگری هجوآمیز از بشریت است. علاقع او به ادبیات باعث شد تا همچون مینیاتورسازان قدیم، که ادبیات کلاسیک را نقاشی می‌کردند، ادبیات فولکلور و ننوشته مردم کوچه و بازار را نقاشی کند. نام تابلوهایی که می‌کشید، این مهم را نشان می‌دهد. مهمترین تابلوهای نقاشی او این نام‌گذاری را بر خود دارند: کنجشکک اشی‌مشی، معشوق و غزال تنها، عاشق و غزال‌ها، سرچشمه به یاد تو بودم، انار دونه‌دونه یارم به کی می‌مونه، دوران نامزدی، دودودم، فرخ‌آغا و مونس آغا، یوسف کفترباز، حمومک مورچه داره، عروس بلنده بله، بادا بادا مبارک بادا... ! تلاش داشت، اولین‌های هنر را در فرهنگ ایرانی معمول کند. وصله‌چسبانی را اول بار بود که ایرانی کرد. وصله‌چسبانی در فرنگ «اسلوبی در نقاشی به شیوه حجمگری و رواج‌یافته به پیشوایی پیکاسو، ماکس ارنست و براک [از حدود 1920]، [بود] مبتنی بر چسباندن یا وصله کردن خرده اشیاء و تکه مصنوعاتی سر راه افتاده و کاملاً نامتجانس و تصادفی چون بریده روزنامه، بلیت‌پاره، گونی، حصیر، ریسمان، تمبر، آگهی مصور و مانند آن‌ها بر متن نقاشی به منظور احداث تضادی نامتعارف، یا القای تداعی‌های بی‌سابقه در ذهن نگرنده، و همچنین تأکید گذاردن بر اهمیت ماده و واقعیت خام و خشکی که بتواند از یک سو بار عاطفی و از سوی دیگر خاصیت دوبُعدی سطح تصویر را درهم بشکند.» 5 و ژازه چه خوب این بلا را بر سر چنگیز شهوق آورد، وقتی در تابلویی به نام شهوق، از طریق وصله‌چسبانی، برای اولین بار از برس، ته کفش و مهره و دکمه جهت نشان دادن چهره هنرمند استفاده کرد. ژازه نزدیک به بیش از نیم قرن خود را هنرمندی به روز نگاه داشت. تلاش کرد تا در هر کاری نوآوری کند. به هر کجای جهان سرکشید تا فن یا اسلوبی را بیابد و آن را ایرانی کند. درباره آدم‌های آهنی او بسیار گفته‌اند. عده‌ای او را خالق این نوع کار می‌دانند و عده دیگر بر این‌اند که استفاده ابزاری از ضایعات پیشتر از او در هنر غرب معمول بوده است. اما واقعیت این که، در دوره‌ای که ژازه در اسپانیا زندی می‌کند، مجسمه‌هایی از آهن جولیو گونزالز را دیده بود و امروزه مشخص است که او از پیشگامان به کارگیری فلز در هنر مجسمه‌سازی است. هر چند تفاوت‌هایی بین کار ژازه و گونزالز نوعی تمایز را به وجود می‌آورد. او از عینیت براحتی می‌گذرد و از قالب به سمت حجم تمایل دارد تا ذهنیت دنیای مدرن را نشان دهد. حال آن که نگاه ژازه در سطح چشم بیننده می‌ماند؛ چون ژازه بر این اعتقاد بود که هیچ چیز عمیق‌تر از آنچه در سطح زندگی وجود دارد، مهم نیست. گونزالز براحتی یک خط راست یا یک سیم مفتولی را به عنوان یک دست یا پا نشان می‌دهد، حال آن که ژازه تأکید دارد، از ابزارهایی استفاده کند که به شدت نزدیک به تصویر دنیای حقیقی است. گونزالز چون ژازه بیشتر مجسمه‌های خود را با قطعات آهن، که در انبارها می‌یافت، می‌ساخت. او مدتی، در زمان جنگ‌های داخلی اسپانیا، در شرکت ماشین‌سازی رنو کار می‌کرد و به اشیای سازنده یک خودرو آشنا بود. ژازه ما، در ضلع جنوب شرقی میدان شوش، در خیابانی که مربوط به ساکنان کولی بود، میان اسقاط‌فروشی‌ها و قراضه‌دارهای ماشین، به دنبال پا و دست و سر و چشم آدم‌های آهنی‌اش، سال‌ها می‌گشت. نوشتن دباره او همچون نوشتن درباره عمر خورشید، راه به هیچ کجا نمی‌برد. ثمره یک عمر هفتاد و چند ساله او، هزاران آثاری است که ساخته و در انظار مردم جهان پراکنده است. اما دو کتاب از او در میان چندین کتابی که از وی مانده از مهم‌ترین کتاب‌های شعر مدرن فارسی‌ (از جنبه شکل و فرم و خاصیت فانتزی آنها) قلمداد می‌شود. کتاب اجق و وجق و ابلق. 6 روی جلد هر دو کتاب علامت تعجب بزرگی نقش شده که نشان از تعجبی می‌دهد که خواننده در اولین برخورد با متن درون آن مواجه خواهد شد.

ژازه تباتبایی تمایلات خویشتن خوشی داشت. زن نگرفت. زندگی خانوادگی‌اش را به دو قسمت تقسیم کرد. با مادرش و پس از مرگ او: بی‌مادر! وقتی در یک روز تعطیل، در بهمن 1386، مُرد، صدای هیچ زنی دریغاگوی او نبود. مهم‌ترین گالری‌دار تهران، ‌شاعر فانتزی، نقاش مهم ایرانی اما جهان‌وطنی، یکی از ده مجسمه‌ساز بزرگ قرن و نمونه بارز هنرمند ملی مردمی و کسی که پنجاه سال خبرساز رسانه‌ها و روزنامه‌ها و مجلات بود، وقتی در گورستان پایین شهر تهران جنازه‌اش را به خاک می‌سپردند، روی تابلوی فلزی‌ای که نام مُرده را بر آن می‌نویسند، نوشته بودند: خانم ژازه تباتبایی! آقای ژازه تباتبایی برای ملت چه کرد! ملت برای او چه کردند؟ !

Mr.Bita
10-06-15, 02:04
http://zibasazi.ir/mitra/images/stories/zibasazi/body/ghahari.jpg

استاد علی قهاری کرمانی، مجسمه‌ساز شهیر معاصر، از دانش‌آموختگان مکتب کمال‌الملک بود. وی نقشی به سزا در بنیانگذاری هنر نوین پیکره‌سازی و نشر و رونق آن، در دوره معاصر ایران داشت و عمری را وقف اعتلای هنر این مرزوبوم نمود. او در شهریور 1305، در کرمان چشم به جهان گشود و از هفت‌- هشت‌سالگی در خدمت استاد صنعتی به کسب هنر پرداخت. خود درباره سال‌های پرشتاب کودکی و تجربه‌های سخت آن زمان، می‌گوید: «آن زمان در کرمان ابزار و وسایل کار وجود نداشت. کاغذ و کتاب و ترجمه‌ای در دسترس نبود. هیچ نوع امکاناتی نداشتیم و من طراحی‌ها را روی دیوارهای کاهگلی و روی زمین انجام می‌دادم.» پس از اتمام تحصیلات متوسطه در 1324، در نوزده‌سالگی، به دعوت استاد صنعتی، به تهران آمد تا با عنوان دستیار با ایشان کار کند. سپس در 1326، به مدرسه کمال‌الملک، که در آن زمان، تنها مدرسه هنر در ایران بود، رفت و در آنجا به تحصیل هنر ادامه داد و نزد استادانی بزرگ، چون آشتیانی، اولیایی، بهزاد، زاویه، باقری، و کریمی، نقاشی و طراحی آموخت. چندی پس از آمدن به تهران، در معیت استاد صنعتی، به مدت چند سال، دست به خلق آثار هنری زد، که حاصل این دوره ‌کاری، برپایی نمایشگاه هلال ‌احمر (سیزده آبان) در میدان امام و نمایشگاه کالج البرز در 1328 بود. پس از اتمام تحصیلات در مدرسه کمال‌الملک (1330)، به تدریس در همان مدرسه پرداخت و افتخار همکاری با استادانی چون بهزاد، کریمی، باقری و مقیمی را یافت. استعداد او به حدی بود که در سنین جوانی، با سمت مدرس، در رشته‌های نقاشی و طراحی و مجسمه‌سازی، در کلاس‌های هنرهای زیبا، تدریس می‌کرد و بدین ترتیب با اکثر پیشکسوتان و بزرگان رشته‌های هنری همکار شد و با همکاری مدرسان هنرستان کمال‌الملک، کارگاه‌های هنرهای مستظرفه را دایر نمود و هم‌زمان در همانجا به کار حجاری و مجسمه‌سازی نیز پرداخت. در همان سال‌ها، جهت تبدیل نقشه‌های جغرافیایی به نقشه‌های برجسته، به سازمان جغرافیایی ارتش نیز دعوت شد. از آنجا که وی از کودکی به مجسمه‌سازی عشق می‌ورزید، و متأسفانه در آن زمان هنرستان کمال‌الملک برنامه‌ای در زمینه آموزش آکادمیک این رشته نداشت، راهی اروپا شد. در آلمان، حدود دو سال‌واندی، به آموختن و مطالعه هنر پیکره‌سازی و ریخته‌گری پرداخت. پس از بازگشت به ایران به آموزش مجسمه‌سازی و ریخته‌گری ادامه داد و نخستین کارگاه مجسمه‌سازی را در ایران (1335) در جاده کرج برپا کرد. در همان سال‌ها بود که استاد به دعوت وزارت فرهنگ‌وهنر، به تدریس در هنرستان‌های هنرهای زیبا، که با کمک مدرسان هنرستان کمال‌الملک تأسیس شده بود، و سپس دانشکده هنرهای تزئینی پرداخت. در طی سال‌های تدریس نیز، در هر فرصتی برای تکمیل آموزش به کشورهای اروپایی مسافرت می‌کرد و دوره‌هایی فشرده را می‌گذراند. او نمایشگاه‌های متعددی از آثار خود برپا کرد و مدتی هم در دانشگاه «دوسلدورف» آلمان تدریس نمود.‌هایی فشرده را می‌گذراند. او نمایشگاه‌های متعددی از آثار خود برپا کرد و مدتی هم در دانشگاه «دوسلدورف» آلمان تدریس نمود. شادروان استاد علی قهاری، قریب هجده سال، در هنرستان هنرهای زیبا و دانشکده‌های هنر به تدریس مجسمه‌سازی و نقاشی و طراحی پرداخت و هنرجویان بسیاری توسط ایشان با این هنرها آشنا شدند و دانش آن را فرا آموختند. بسیاری از آن‌ها اکنون از استادان مسلم این هنر در ایران و از مدرسان دانشکده‌های هنر هستند. یکی از افتخارات او این است که در طول زندگی‌اش توانست، بیشترین هنرجو را در زمینه مجسمه‌سازی تعلیم دهد. وی می‌گفت: «گاهی کارهای بزرگ میادین را در حضور هنرجویان انجام می‌دادم تا ترس آن‌ها از دست زدن به کارهای سنگین و بزرگ بریزد.» ‌گفت: «گاهی کارهای بزرگ میادین را در حضور هنرجویان انجام می‌دادم تا ترس آن‌ها از دست زدن به کارهای سنگین و بزرگ بریزد.» استاد قهاری، به موازات تدریس و کارهای هنری، به مطالعه و آزمایش در شیوه‌های ریخته‌گری پرداخت و پس از بیست‌وپنج سال مطالعه و تحقیق در ریخته‌گری مدرن موفق به زنده کردن و احیای شیوه‌ای کهن در ریخته‌گری مجسمه گردید که به شیوه «موم گمشده» معروف است. این شیوه در ایران باستان در پیکره‌سازی رایج بود و توسط ایرانیان به دنیا معرفی شده و امروزه هم این شیوه با نام «واکسینه» یا «پارافینه» در اروپا متداول است و در دانشگاه‌ها تدریس می‌شود. ‌گری مدرن موفق به زنده کردن و احیای شیوه‌ای کهن در ریخته‌گری مجسمه گردید که به شیوه «موم گمشده» معروف است. این شیوه در ایران باستان در پیکره‌سازی رایج بود و توسط ایرانیان به دنیا معرفی شده و امروزه هم این شیوه با نام «واکسینه» یا «پارافینه» در اروپا متداول است و در دانشگاه‌ها تدریس می‌شود. در دوران باستان، در بین بسیاری از این اقوام، ساخت مجسمه‌های برنزی و اشیای مفرغی فقط با این تکنیک رایج بوده و نمونه‌های موجود در موزه‌ها از آثار عیلامی گواهی می‌دهد که هنرمندان و صنعتگران ایران باستان از پیشگامان این هنر بوده‌اند. متأسفانه قرن‌ها بود که این هنر در کشور ما به دست فراموشی سپرده شده بود تا آن حد که نیازهای ریخته‌گری کشور را در دهه‌های گذشته، با هزینه‌ای هنگفت به کشورهای اروپایی مثل ایتالیا و آلمان سفارش می‌دادند. استاد، این شیوه باستانی را، که از عهد ساسانیان به بعد، منسوخ شده بود، پس از حدود پانزده قرن فراموشی بار دیگر در ایران احیا کرد و پیکره‌سازان ایرانی را از فرستادن مجسمه‌ها به اروپا به منظور برنزه کردن بی‌نیاز ساخت. او بیش از چهل سال از عمر خود را برای یادگیری و آموزش این هنر ارزنده باستانی صرف نمود و تعداد زیادی مجسمه با ابعاد مختلف با این تکنیک ریخته‌گری ساخته است. وی این پدیده را، زمانی که بازدیدی از موزه ایران باستان داشت، با دقت در ساخت مجسمه مرد پارتی (سرباز اشکانی)، که دستش از بازو قطع شده، کشف کرد. این آگاهی سبب شد به موضوع علاقه‌مند شود و روی آن عملاً کار و مطالعه کند. اولین مجسمه‌ای که به شیوه موم گمشده برنزه شد، مجسمه ببری است که هم‌اکنون در مجموعه فرهنگی سعدآباد نگهداری می‌شود. در فاصله سال‌های 1350 تا 1365، استاد در کارگاه خود به آموزش مجسمه‌سازی و ریخته‌گری و ساخت پیکره‌های مشاهیر و بزرگان علم و ادب و چهره‌های تاریخی ایران مشغول بود. از جمله آثار او در این زمان، می‌توان به تندیس فخرالدین اسعد گرگانی، مولوی، فارابی، ناصر خسرو و پیکره پنج متری باقرخان، سالار ملی و نیز تعدادی نقوش برجسته اشاره کرد. در همین دوران، با سال‌ها تلاش و فعالیت پیگیر و با همکاری مجسمه‌سازان کشور، مقدمات تأسیس نخستین انجمن مجسمه‌سازی ایران را فراهم نمود، که این انجمن در 1368، به همت استاد، شروع به کار کرد. در 1365 به آلمان رفت و تعدادی از آثارش را در آنجا ساخت. سوژه‌ها بیشتر برگرفته از بزرگان و مشاهیر اروپا و جهان چون گوته، ولتر، گاندی، دکتر شوایتزر،... بود که تعدادی سوژه‌های ایرانی، همچون «عبادت»، «مادر»، «صلح»، «مردی با ابریق»، که الهام گرفته از موتیف‌های مینیاتور ایرانی است، در میان آن‌ها دیده می‌شود. استاد در این سفر نمایشگاه‌هایی برپا نمود و آثارش در آلمان مورد استقبال عمومی قرار گرفت و از طریق مطبوعات و شبکه‌های تلویزیونی به معرض نمایش گذارده شد. چند اثر از ایشان همچون مجسمه دکتر «آلبرت شوایتزر»، که به موزه شوایتزر هدید شده، در کشور آلمان موجود است. اجرای دیگری از همین مجسمه در یکی از شهرهای مهم مرزی آلمان و فرانسه نصب شده. تعدادی از آثار ایشان نیز در موزه‌ها و مجموعه‌های خصوصی در آلمان نگهداری می‌شود. استاد از سوی مقامات دولت آلمان مورد تشویق قرار گرفت و از ایشان خواسته شد در آن کشور بماند و به ساخت مجسمه مشاهیر آلمان بپردازد و موزه‌ای تأسیس کند. استاد در طول عمر پربار خود به هر جا سفر می‌کرد، با مردم درآمیخته و برای مردم کار می‌کرد و همواره سعی داشت، مردان سرافراز و تاریخ‌ساز و بزرگان عالم بشریت را با بیانی تجسمی به تصویر کشیده و برای نسل‌های آینده تاریخ به یادگار بسپرد. استاد به علت عشق به وطن، مجدداً به ایران بازگشت و ساخت پیکره مشاهیر ایران را دنبال کرد. چندی بعد، به آلمان دعوت شد و سفارش ساخت مجسمه «مرد بیکار» - قبلاً این اثر را در ایران ساخته بود- را، برای نصب در مقابل ساختمان وزارت کار در برلین، دریافت نمود. همچنین سفارش ساخت مجسمه «گوته- حافظ»، جهت نصب در موزه گوته در «وایمار» آلمان، نیز به ایشان داده شد. اخیراً یک انجمن فرهنگی آلمانی، که جهت شرکت در کنگره عطار نیشابوری به کشورمان دعوت شده بودند، نیز سفارش ساخت مجسمه «پروفسور هلموت ریتر»، شرق‌شناس و عطارشناس آلمانی، را برای نصب در فرانکفورت به استاد دادند. همچنین آنان طی درخواستی از وزارت فرهنگ‌وارشاد اسلامی، با این مضمون که: با دیدن مجسمه عطار اثر استاد، که در نیشابور نصب شده، مسحور این کار شده‌اند، خواستار ساخت مجسمه پروفسور هلموت ریتر توسط استاد و نصب آن در کنار مجسمه عطار در نیشابور شدند. مجموعه پیکره‌ها و تندیس‌های استاد قهاری، که در نقاط مختلف ایران نصب شده، به شرح زیر است: - زکریا رازی (میدان رازی- تهران) اولین مجسمه‌ای است که بعد از انقلاب اسلامی در ایران نصب شد. - خواجو کرمانی (کرمان). - عطار نیشابوری (نیشابور). - ابوسعید ابوالخیر (میدان منیریه- تهران). - علامه دهخدا (قزوین). - فخرالدین اسعد گرگانی (موزه گرگان). - استاد حسین بهزاد (موزه بهزاد). ... و همچنین پیکره و تندیس‌های باقرخان، ابن‌سینا، ‌حافظ، نیما یوشیج، مولوی، فارابی، ناصر خسرو، شهریار و امیرکبیر. تندیس رودکی داخل سالن رودکی نصب شده و قرار است تندیس استاد شهریار در مقابل تالار وحدت در تهران نصب شود. آخرین اثر او تندیس سعدی است که ناتمام مانده. همچنین، تعدادی نقشه‌های جغرافیایی، که توسط استاد به نقشه‌های برجسته تبدیل شده، از وی بجا مانده که نمونه‌های آن در موزه ایران باستان و دفتر ریاست جمهوری موجود است. مجموعه‌ای از تندیس‌ها و پیکره‌های سایر مشاهیر علمی‌وفرهنگی کشور در مجموعه فرهنگی نیاوران، هم‌زمان با بیستمین سالگرد شکوهمند انقلاب اسلامی، به معرض نمایش همگانی گذارده شد. استاد حالت‌های آثار خود را به بهترین شکل در آثارش مجسم می‌ساخت. در این طریق وی، به لحاظ اسلوب و مضمون، بیشتر به هنرهای باستانی نظر داشت. او از طبیعت الهام می‌گرفت و پیوندی جداناشدنی با طبیعت داشت. استاد سال‌های واپسین عمر را در انزوا و بیماری گذراند. از سال‌ها پیش، استنشاق گازهای سمی حاصل از موادی که با آن‌ها کار می‌کرد، و براده‌های فلزات و برنز، موجب آسیب‌دیدگی بخشی از دستگاه تنفسی وی شده بود، آنچنان که سرانجام، در 3 شهریور 1378، در هفتادوسه‌سالگی، به دلیل نارسایی و اختلال شدید تنفسی، جهان را بدرود گفت و به سوی معبود خود شتافت و در بهشت‌زهرا- قطعه هنرمندان به خاک سپرده شد. شادروان استاد علی قهاری، حالتی شاعرانه و عارفانه، روحی بی‌آلایش، لطیف و شکننده داشت؛ آزاده بود و قلبی پاک و مهربان داشت. در عین آرامش ظاهری، زمانی که از زشتی‌های زمانه به تنگ می‌آمد، چون دریایی توفانی، از درون متلاطم می‌شد: کوه، آتش به جگر دارد، اگر خاموش است. او در هر مجسمه، بخشی از خود را سروده و کارهایش در حقیقت سروده‌های یک شاعر و یک عاشق است که مجنون‌وار تن به عشق سپرده است.

Mr.Bita
10-06-16, 01:34
متولد 20 شهریور 1334، تبریز فارغ‌التحصیل هنرستان هنرهای زیبای بهزاد تهران، 1355 ورود به دانشکده هنرهای تزیینی تهران، رشته مجسمه‌سازی، 1355 دریافت مدرک فوق‌لیسانس افتخاری از وزارت فرهنگ و ارشاد هشت نمایشگاه انفرادی در ایران 20 نمایشگاه گروهی در ایران، کویت، چین، ارمنستان، مکزیک «پدرم نقش بسیار مؤثری در زندگی ما داشت و رابطه‌اش با مادرم و با ما، همیشه برایم جالب بوده. به جهت همین رابطه، اتحاد و صمیمیت زیادی در خانواده شکل گرفت و همه با هم بودند. بنابراین خاطرات مشترک زیادی هم بین ما شکل گرفت.» پدر فاطمه کارمند اداره راه‌آهن تبریز و نسبت به زمانه‌اش مردی تحصیل کرده بود. «به شعر علاقه زیادی داشت و اشعار شاعران ترک و فارس را نیز گاهی برای ما می‌خواند، (به خصوص لاهوتی و مولانا). از همه مهم‌تر، او گنجینه‌ای از خاطرات، داستان‌ها و افسانه‌های فولکوریک بود و هر شب قبل از خواب، به عشق شنیدن قصه‌هایی که با لحن زیبایی آن‌ها را تعریف می‌کرد، گردش جمع می‌شدیم.» پدر که خود در جوانی نقاشی می‌کرد وقتی این شوق را نیز در فرزندانش دید بهترین مشوق آنان شد و مادر که وجودش را بیش از هر چیز به پای همسر و فرزندانش می‌ریخت، گاهی اگر فرصتی دست می‌داد، با نخ‌های رنگین گلدوزی‌های بسیار ظریفی انجام می‌داد. «گاهی پیش می‌آمد که مادرم دست تعدادی از ما را می‌گرفت و به سفر می‌برد. مثلاً به مشهد برای زیارت و یا به تهران پیش یکی از دایی‌ها. مدت زیادی هم می‌ماندیم. در این مدت پدرم بدون آن که ذره‌ای از این وضعیت غرولندی کند، خودش برای ما آشپزی می‌کرد. برای من نیز زیاد اتفاق افتاده که گاه به تنهایی و با به اتفاق دوستان به سفر بروم. میل به چنین استقلالی نه‌تنها ریشه در استقلال‌طلبی مادرم دارد، بلکه کلاً مستقل شدن و روی پای خود ایستادن در خانواده ما تبدیل به یک ارزش شده بود.» زمانی که فاطمه به دنیا آمد، چند سالی از نقل مکان خانواده از خانه‌های سازمانی راه‌آهن به محله میرزا رضا در خیابان منصور می‌گذشت. بنابراین رودخانه نزدیک خانه، فصل مشترک خاطرات او با خواهر و برادرانش شد. «در اواسط بهار که سیلاب‌های رودخانه تمام می‌شد گل‌های رس به جا مانده، بهترین وسیله سرگرمی من می‌شدند. تا آن‌جا که دستم توان داشت هر بار مقداری از آن‌ها را برمی‌داشتم تا به سمت دیوارهای پشتی خانه همسایه، که کاه‌گلی بود، پرتاب کنم. مشاهده نقش‌برجسته‌های خوش‌آیندی که بدین‌ترتیب شکل می‌گرفتند بهترین دلمشغولی سال‌های کودکی من بود.» «نمی‌دانم از کجا، ولی یاد گرفته بودم که عروسک‌های پلاستیکی ارزان‌قیمتی که دست و پای به هم چسبیده‌ای داشت را با چاقو، با دقت از وسط نصف و بعد با گچ آن را تکثیر کنم. بدین‌ترتیب از ردیف عروسک‌های گچی که در برابر آفتاب چیده بودم تا خشک شوند، بسیار لذت می‌بردم. همین‌طور نیز یاد گرفتم که با پارچه و سوزن نخ عروسک‌های خودم را درست کنم.» بدین‌شکل سال‌های کودکی که هر روزش به راستی ماجرایی بود و تجربه‌ای سپری شد و دوران مدرسه فرارسید. در دبستان «منیژه»، در آن طرف رودخانه ثبت نامش کردند. دو سال اول را آن‌جا درس خواند. بعد، به واسطه‌ این که لازم شد پدر به طور دایم در سترس اداره راه‌آهن باشد، مجدداً به خانه‌های سازمانی نزدیک به ایستگاه قطار و فضای سرسبزی که داشت نقل مکان کردند. کلاس سوم و نیم‌سالی از چهارم را در دبستان مختلط خانه‌های سازمانی درس خواند، تا این که پدر به جلفای آذربایجان که مرز مشترک ایران و شوروی (سابق) بود منتقل می‌شود. «یک سال و نیم آن‌جا زندگی کردیم. چون نزدیک به مرز بود به جز کارمندان راه‌آهن و ساکنان بومی، کمتر کسی اجازه رفت و آمد داشت. بنابراین طبیعت فوق‌العاده زیبای آن‌جا همچنان بکر مانده بود. خاطرات من از این ایام، بیشتر به خواب و رویاهایی لذت‌بخش و فراموش نشدنی شبیه و احساس می‌کنم تأثیر ماندگاری در من داشته است.» فاطمه کلاس چهارم را در جلفا و کلاس‌های پنجم و ششم را در برگشت به تبریز، در «دبستان ضیاء» ادامه داد. در این زمان حضور بسیار پررنگ دارد که «در خانه مدام نقاشی می‌کرد، آواز می‌خواند و با من که معمولاً نظاره‌گر نقاشی کردنش بودم، شوخی می‌کرد.» بعد یعقوب که مشتقانه راه برادر بزرگترش را دنبال می‌کرد و همچنین کمی بعدتر ایوب و سعید مهم‌تر از همه شوق و علاقه پدر به هنر، همگی امکاناتی شدند تا علاقه‌ها و توانایی‌های او نیز خیلی زود شکوفا شوند. «سال اول دبیرستان را در مدرسه «ارم» که ساختمانی بسیار قدیمی متعلق به دوره قاجار بود (و هم‌اکنون به عنوان میراث فرهنگی کشور ثبت شده است) شروع کردیم. این ساختمان از مجسمه، نقش‌برجسته و نقش‌نگاره‌هایی از این دوره پر بود و من مجذوب این آثار شده و در زنگ‌های تفریح مدرسه لمس و مشاهده آن‌ها بهترین دلمشغولی‌ام بود.» فاطمه در سال اول دبیرستان (کلاس هفتم) مردود می‌شود. «علت مردود شدنم نه به خاطر تنبلی، که اصلاً این‌گونه نبودم، بلکه به دلیل زبان درازی و حاضرجوابی در برابر یکی از معلم‌هایم بود که کینه مرا به دل گرفت. یک بار دیگر نیز همین حاضر جوابی در دانشگاه کار دستم داد و دو ترم مرا مشروط کرد. البته فکر می‌کنم علت چنین حاضرجوابی‌هایی، تحمل کم من در برابر هر حرف زوری است.» در سال 1350 با انتقال محل خدمت پدر به تهران، خانواده نیز جملگی به آن‌جا نقل مکان می‌کنند. بدین‌ترتیب فاطمه سال‌های باقی مانده سیکل اول را در دبیرستان شه‌مهر (سابق) در خیابان معلم گذراند. عدم تسلط کافی به زبان فارسی و لحجه‌ای که داشت موجب تمسخر همکلاسی‌ها و در نتیجه حضاری شد تا بدین طریق ارزش استقلال و تنهایی را بیشتر دریابد. به توصیه و تشویق داود، برای ادامه تحصیل در سیکل دوم دبیرستان در رشته نقاشی، خود را آماده شرکت در کنکور ورودی «هنرستان هنرهای زیبای دخترانه بهزاد» می‌کند با نمره خوبی پذیرفته می‌شود. (1352) «سال‌های تحصیل در هنرستان برای من دوره بسیار خوبی بود حتی بهتر از دانشگاه معلم‌های خیلی خوبی داشتم. اگرچه اغلب چند ماهی بیشتر معلمی نکردند. «رضا بانگیز، سیروس قائم‌مقامی، مهدی حسینی، محمود فرشچیان، و خانم شرف عالی از جمله معلم‌های او در این زمان هستند. سیروس قائم‌مقامی معلم مجسمه‌سازی ما بود و مرا تشویق کرد که این رشته را ادامه دهم.» فاطمه امدادیان بعد از گذراندن دوره هنرستان، با دریافت نمره عالی به عنوان هنرجوی ممتاز بدون کنکور و در همان سال به دانشگاه (دانشکده هنرهای تزیینی ـ دانشگاه هنر فعلی) راه می‌یابد. (1355) تعداد دانشجویانی که در ابتدا رشته مجسمه‌سازی را انتخاب کردند جمعاً 27 نفر می‌شدیم اما در سال بعد از این تعداد فقط 7 نفر باقی ماندند و در این چند سال هم از هیچ کدام آن‌ها فعالیت مشهودی در زمینه مجسمه‌سازی ندیدم.» «در سال اول، مجسمه را با مرحوم «یونس فیاض» کار کردیم که متأسفانه در سال‌ها بعد ادامه نیافت. در کلاس‌های دیگر تقریباً همان چیزهایی تدریس می‌شد که در هنرستان قبلاً فراگرفته بودم. بنابراین به حضور در کلاس‌ها چندان راغب نبودم. استاد طراحی‌ام را متقاعد کردم که به جای حضور در کلاس به طراحی در پارک‌ها، ایستگاه راه‌آهن، قهوه‌خانه‌ها و... بپردازم. همچنین متأثر از تحولات اجتماعی در آن سال‌ها اوقات زیادی را به فعالیت‌های دانشجویی و حضور در کتابخانه گذشت.» امدادیان در سال دوم دانشجویی ازدواج می‌کند، با بهروز (نصرت‌اللـه) مسلمیان. (1356) مسلمیان در همین سال پایان‌نامه دانشجویی خود را ارایه و سپس به سربازی می‌رود. محل خدمت او تهران بود. «هنرمند بودن و بی‌تفاوت نبودن به مسایل اجتماعی و مطالعه، کاری که بهروز با جدیت در کنار نقاشی دنبال می‌کرد، نکاتی بودند که مرا مجذوب او کرد. در آن شرایط پرداختن به مسایل اجتماعی برای من نیز مهم بود. این امری غیر عادی نبود. حساسیت‌های پدرم نسبت به مسایل پیرامون، از کودکی مرا نیز نسبت به مسایل اطرافم حساس کرده بود. برای من و همسرم مهم بود که هنر متعهدی داشته باشیم. چنین تعهدی را کاملاً در نقاشی‌های آن زمان بهروز می‌شد دید.» «در شروع زندگی مشترک، با امکانات کم و مشکلات مالی فراوانی مواجه شدیم. بنابراین ادامه کار هنری برای من ناممکن شد. به عبارتی مدتی فعالیت هنری من تعطیل شد. برای تأمین معاش ناچار به کار بودیم.» با پیروزی انقلاب در سال 1357، مسلمیان بعد از گذراندن 16 ماه دوران سربازی معاف می‌شود. در سال 1358 برای تدریس در دانشکده هنرهای زیبا، دانشگاه تهران، دعوت به همکاری و در سال بعد نیز به عنوان عضو هیئت علمی آن استخدام شد. اما در اولین موج اخراج اساتید در دوران انقلاب فرهنگی، به عضویت او نیز در هیئت علمی دانشگاه پایان داده شد. 1 بدین‌ترتیب بیکاری وی آغاز می‌شود. سال 1360 اولین فرزند آن‌ها (سحر) متولد می‌شود. «در سال 1362 با بازگشایی مجدد دانشگاه‌ها به دانشکده هنرهای زیبا و دانشگاه تهران منتقل و یک ترم با ویکتور دارش گذراندم که برایم بسیار تعیین کننده بود و دریچه‌های تازه‌ای مقابلم گشود. اما از ادامه تحصیلم جلوگیری شد، در حالی که تنها تعداد کمی واحد و پروژه پایانی‌ام باقی مانده بود. ناچار تحصیل را ناتمام رها کردم.» میل به داشتن مأمنی مستقل و کارگاهی که بتوان در خلوت آن کار هنری را دنبال کرد، آن‌ها را به مهرشهر کرج کشاند. «زمانی که در مهرشهر ساکن شدم، هنوز هیچ خانه‌ای در اطراف خانه ما ساخته نشده و به شدت نامن بود. حتی شش ماه اول اول هنوز برق نداشتیم. اما با این وجود این خلوت و تبعید خود خواسته را ترجیح دادم.» 2 فاطمه امدادیان برای تأمین معاش به کارهایی نظیر خیاطی و تدریس می‌پردازد. سال 1364 دومین فرزند آن‌ها (ماهنی) متولد می‌شود. «بعد از سال 1364 خیلی آشفته بودم. به عنوان مربی نقاشی و مجسمه به تهران می‌رفتم و در سه تا مهد که سه منطقه مختلف بود (نظام‌آباد، توانیر و جلفا) تدریس می‌کردم. هر روز صبح زود، ساعت پنج، ماهنی را بغل کرده و از خانه بیرون زده و با مینی‌بوس به تهران می‌رفتم تا ساعت 5/ 7 صبح در سرکار حاضر باشم. سحر ابتدا به مهد و بعد به مدرسه فرستاده می‌شد. بعد از ظهر حدود 2 به خانه می‌رسیدم، بهروز خانه را ترک می‌کرد و به سرکار می‌رفت. در خانه هم برای کودکان و بزرگسالان کلاس داشتم. سه سال این‌گونه گذشت. سخت گرفتار این بحران شده بودم که بالاخره چکاره‌ام؟ خانه‌دار یا هنرمند؟ من که پیش از این خانه‌داری مدنظرم نبوده است، زندگیم کاملاً درگیر با آن شده بود و عملاً هیچ کاری نمی‌کردم. البته زندگی با بهروز این حسن را داشت که همیشه با او درگیر گفتگوی هنری بودم و این باعث می‌شد تا خیلی پرت نیفتم. کارهای او برای من خیلی جدی بود، حتی بیشتر از کارهای خودم، برای من مهم بود که او هیچ‌گاه کارش را کنار نگذارد و اگر سال‌هایی خیاطی کردم به این خاطر بود. البته خودش هم به سرکار می‌رفت، ولی هرجوری بود نمی‌خواستم او از کارش باز بماند. تا این که بحران تمام و کمال خودش را به من نشان داد. در این‌جا باید به شخصیت آقای پاکباز اشاره کنم. ایشان که یک‌بار آمده بودند تا کارهای بهروز را بینند، از من پرسیدند: چکار می‌کنی؟ گفتم: هیچ. سپس نظرم را درباره کارهای بهروز می‌پرسیدند و من هم نظر دادم. پرسیدند: تو چرا خودت کار نمی‌کنی؟ بعد گفتند: که خیلی خوبه که کمک می‌کنی ایشان کار کند، ولی خودت چی؟ آقای پاکباز چنین تلنگری را زمانی زد که من در اوج بحران بودم و این باعث شد تا با هر مشقتی که شده کارم را شروع کنم. (1365) به جایی رسیده بود که باید حتماً شروع می‌کردم. هرچند خیلی سخت بود. در تهران کار می‌کردم و درگیر خانه‌داری و بچه‌داری هم بودم ولی مناسب با اوقاتم، ساعت‌هایی را تنظیم کرده و هر روز مثل یک کارگر یا کارمند برای خودم کارت می‌زدم. بهروز ابتدا فکر می‌کرد که دیگر نمی‌خواهم کار کنم و این مرا خیلی آزار می‌داد. یک روز به او گفتم: من این همه به تو کمک کردم، حالا تو به من کمک کن. اما او به من فهماند که بهتر است هنرمند بیش از هر کسی، به خودش متکی باشد و روی پای خودش بایستد و چندان نباید روی دیگران حتی نزدیکترین کس، حساب باز کرد. ابتدا با نقاشی آغاز کردم. شروع با آن راحت‌تر از مجسمه بود. مجسمه فضا و فرصت بیشتری می‌طلبید که نداشتم. البته گاهی اتود می‌زدم، با گل یا خمیر کار می‌کردم ولی به طور حرفه‌ای و هر روزه نبود و معمولاً هم به اجرا نمی‌رسید. نقاشی را هم در حالی شروع کردم که ناچار در آن واحد چند کار را با هم انجام می‌دادم. میز آشپزخانه محل کارم شد، در کنار آشپزی، غذادادن به بچه‌ها و رسیدگی به درس سحر، نقاشی هم می‌کردم. نتیجه کار در این سال‌ها نمایشگاهی بود که در گالری سیحون برگزار کردم. (1368) بعد از این حس کردم نقاشی جوابم نمی‌دهد و باید که مجسمه کار کنم.» «مدت‌ها دور افتادن از مجسمه‌سازی باعث شد که برای شروع آن دچار مشکل شوم. نمی‌دانستم چه‌جور باید شروع کرد. سطح آموزشی که در دانشکده دیده بودم به جز مدتی که با یونس فیاض و ویکتر دارش گذشت، بسیار پایین بود. دیگر کار با گل و گچ و خمیر مرا راضی نمی‌کرد، چوب ماده‌ای بود که از قدیم دوست داشتم با آن کار کنم. ولی وقتی یکی دو تا چوب هم به دستم رسید، نمی‌دانستم با آن‌ها باید چه کرد؟ حتی ابزار کار را هم نمی‌شناختم! توسط آقای سعید شهلاپور با ابزار این کار آشنا شدم. از جمله با اره زنجیری (برقی). در حالی که سخت در مضیقه مالی بودم، مصمم به خرید آن‌ها شدم. به من گفته شد که استفاده از اره زنجیری کاری نیست که از عهده یک زن برآید. ولی زیر بار این حرف نمی‌رفتم. به پیشنهاد آقای شهلاپور قرار شد در کارگاه ایشان مدتی با این ابزار کار کنم، در صورت موفقیت در استفاده، آن‌ها را خریداری کنم. بلافاصله این پیشنهاد را پذیرفتم. مایل بودم تا هر چه زودتر آن را شروع کنم.» «کلاردشت محل کارگاه شهلاپور است و زمانی که پیشنهاد رفتن به آن‌جا شد زمستان بود، (1368) و من تحمل صبر رسیدن بهار یا تابستان را اصلاً نداشتم. پس وسایل موردنیازم را در ساکی جمعی کرده و عازم سفر شدم. قرار بود تا مرزن‌آباد بروم و از آن‌جا توسط ماشین‌های آژانس که به راحتی یافت می‌شوند خودم را به مقصد برسانم. ساعت 2 بعد از ظهر به مرزن‌آباد رسیدم. باران شدیدی باریدن گرفته و هیچ راننده‌ای حاضر به رفتن به کلاردشت نبود. بعد از پیشنهاد کرایه بیشتر و پذیرفتن این که در صورت مسدود بودن راه و برگشتن ماشین اعتراضی نداشته باشم، یکی از راننده‌ها قبول کرد که مرا همراهی کند. به اولین گردنه که رسیدیم، ماشین با زنجیر چرخی هم که بسته بود، نتوانست بالا برود. پشت سر ما کامیونی در حال گذر بود که راننده آن وقتی گرفتاری ماشین ما را در برف دید و مقصد مرا فهمید حاضر شد که مرا برساند. اما قدری که جلوتر رفتیم، از بخت بد تانکری چپ شده و راه را کاملاً مسدود کرده بود. دیگر راه برگشتی هم نبود. ماندن در آن جمع ناشناس هم امکان نداشت. پس تصمیم گرفتم مسیر باقی مانده را پیاده طی کنم. حدوداً پنج کیلومتری از راه مانده بود. وقتی که با چمدان خواستم از کامیون پیاده شوم پایم لیز خورد و با سر در برف سقوط کردم. در راه هم جز سفیدی برفی که به شدت می‌بارید و همه‌جا را پوشانده بود چیز دیگری به چشم نمی‌خورد. بوران برف، هوای به شدتسرد را در جانم می‌نشاند. دستانم به شدت یخ کرده بود و حمل ساک تحمل‌ناپذیر شده بود. به هر ترتیب درست پیش از تاریک شدن هوا به کارگاه آقای شهلاپور رسیدم. در که زدم و ایشان، که سخت نگران رسیدنم بودند ـ آن را باز کردند، از هوش رفتم.» یک هفته فرصتی شد تا امدادیان توان خود را در استفاده از ابزارهای سبک یا سنگین کار با چوب دریابد. نتیجه رضایت‌بخش بود. «یک پرتره کار کردم. آخر هفته آن را زیر بغلم زده و برگشتم. دقیقاً ساخت آن شش روز طول کشید.» فروش دستگاه ماشین بافتنی، سرمایه‌ای شد تا وی با آن اره برقی، دریل و سایر لوازم کار با چوب را خریداری کند. بعد از این کار جدی شروع شد. «گاه روزی 16 ساعت کار کرده‌ام. آن‌قدر انرژی در من جمع شده بود که انگار می‌خواستم همه را یک دفعه آزاد کنم.» اندوخته‌های فاطمه امدادیان از دوران تحصیل در هنرستان در دریافت روش بازنمایی طبیعت خلاصه می‌شد. زمانی هم که به دانشگاه راه یافت، تحولات اجتماعی به قدری عمیق و مهم بود که وی نیز مانند بسیاری از هنرمندان آن زمان، پرداختن به هنر مردمی و متعهد، مهم‌ترین دغدغه‌اش شد و بنابراین همان طبیعت‌گرایی که در دوره هنرستان فراگرفته بود، به شکل دیگری تکرار شد. «هنوز ذهنم بسته بود، ولی تلاش داشتم تا از کارهای ناتورالیستی صرف فراتر بروم.» این امر ابتدا در نقاشی‌های او اتفاق افتاد. «گستردگی تجربیات در نقاشی این سال‌ها، در مقایسه با مجسمه خیلی بیشتر بود. ضمن این که بسیاری از مجسمه‌سازان نوگرا در سال‌های بعد از انقلاب از ایران رفته بودند. بنابراین در این زمینه اتفاق خاصی را شاهد نبودیم. ابتدا خیلی به کارهای رودن علاقه داشتم و آن‌ها را مطالعه می‌کردم. اما یک ترمی که با آقای ویکتور دارش کلاس داشتم، این تلنگر را به ذهنم وارد کرده بود که مجسمه‌سازی معاصر چیزهای دیگری را دنبال می‌کند. تا این که کتابی از آثار برانکوزی به دستم رسید و خیلی روی من تأثیر گذاشت. او جوهره مجسمه‌سازی را به‌روی من گشود. کم‌کم منابع دیگری نیز به دستم رسید. کتاب‌هایی از هنری مور و باربارا هپورث به فارسی درآمد که آن‌ها را مطالعه کردم و در دوره‌هایی روی من بسیار تأثیر گذاشتند. از این به بعد به کارهای خودم بیشتر توجه کردم. فهمیدم که باید منسجم‌تر کار کرده و پراکنده‌گویی نداشته باشم. کم‌کم انسان و سرنوشت او محور اصلی آثارم شدند.» «قبل از آشنایی با برانکوزی نوعی ساده کردن فرم‌های طبیعی در کارم شکل گرفت، ولی بعد از آشنایی تلاش برای یافتن جوهره فرم را آغاز کردم. این حرف برانکوزی همیشه در خاطرم بود که می‌گوید: «پرنده مهم نیست، بلکه پرواز مهم است.» البته این را نیز اشاره کنم که اصلاً دوست ندارم به انتزاع کامل برسم، همیشه یک رفت و برگشت به طبیعت و اشاره‌هایی آگاهانه به واقعیت، در کارهای من بوده است. بعد از این انسان به معنای عام خود ـ بدون اشاره به مرد یا زن بودن ـ موضوع کارهایم شد. «در مقطعی از تجربیاتم سروکله خراش‌ها پیدا شدند. پیدا کردن این خراش‌های چوب بر می‌گردد به دوران کودکی‌ام. یادم هست که هر سال پدرم برای تفریح ما را چند روزی به کنار دریاچه رضاییه می‌برد. کنار این دریا درختان بادام زیادی است. عصری که کنار ساحل بازی می‌کردیم، نور غروب خورشید روی تنه بسیار زبر این درختان افتاده و انگار که شعله کشیده و می‌سوختند. این تصویر همیشه در خاطرم ماند بعد از سال‌ها به طور عجیبی در کارهایم پیدا شد. شاید علت آن نیز به تجربه زیسته من برمی‌گردد. به آن‌چه زندگی کردم. این خراش‌ها، شکاف‌ها، از هم‌گستن‌ها و به هم پیوستن‌ها، اشاره‌هایی هستند به درد، عشق، مرگ، گستن و پیوستن که به طور بارزی در کارهایم دیده می‌شوند. پیکره‌هایم نارام هستند چون خود زندگی نارام و ناموزون است و این خود به خود در کارهایم می‌آید. «فضای پر و خالی همیشه برای من جذاب بود و مفاهیمی مثل مرگ و زندگی و رنج و عشق در کارهایم به وسیله این فضاها معنی شده‌اند.» 3 علی‌اصغر قره‌باغی در نقدی پیرامون مجسمه‌های او نوشته: «... بدین‌سان واژگان زبانی که امدادیان هنر خود را با آن بیان می‌کند در آغاز دهه‌های نخستین سده بیستم پدیدار شد. اما امدادیان با برداشتی تازه، از این زبان برای روایتی نیز بهره می‌گیرد و تصویری که انسان امروز از خود دارد، از طریق استعارات پنهان تن او، به تماشا می‌گذارد. مجسمه‌های امدادیان سه بعدی نیست. چهار بعدی است. به گونه‌ای است که ناگزیر می‌باید بعد زمان را هم بر آن افزود و مراد از زمان، حرکت و ضرب‌آهنگی که جریان خط‌ها و شکل‌ها پدید می‌آورند. این‌بار در نمایشگاه امدادیان با هنرمندی سرو کار داریم که با گذشت زمان، زبانی پخته‌تر و صیقل یافته‌تر پیدا کرده است. پیداست که [... ] چندان پای‌بند زشتی و زیبایی اثری که می‌آفریند نیست، به توان و کارکرد آن می‌اندیشد و به نیروی مقاومت خود و محدودیت‌ها و رمز و راز هنری که به آن پرداخته است. به بیان دیگر، آن‌چه را به روی دایره مجسمه‌سازی خود می‌ریزد، نمایش صداقت درباره احساس خویش است. در بسیاری از فرم‌هایی که می‌آفریند، ضرب‌آهنگ زنده و ساختار فرم‌های طبیعی حس شدنی است.... پیکره‌هایی که می‌تراشد، انسان آرمانی و زیبا نیست. حتی بخشی از طبیعت هم نیست، ارگانیک مواد و مصالحی که برای کار خود می‌گزیند، او را یاری می‌دهد تا از ویژگی آن ساختار برای تأکید ورزیدن بر فرم‌های شبه ارگانیکی که ساخته و پرداخته خود اوست، بهره بگیرد. همان خط‌ها و رگه‌هایی که در چوب و تنه درخت دیده می‌شود، مانند اثر انگشت طبیعت بر روی تک‌تک پیکره‌هایش بر جای می‌ماند و به طبیعت هم مجال خودنمایی و جلوه‌گری می‌دهد. این مزیتی است که مجسمه‌سازی بر نقاشی دارد و مواد و مصالح آن می‌توانند نقشی نمادین داشته باشند.» 4 امیر سرابی نیز درباره کارهای وی می‌نویسد: «امدادیان دارای زبان حجمی فهیم و پرمعنی است و استفاده استادانه او از وزن، تراکم و رنگ (چوب) کیفیت‌های جذابی به آثارش بخشیده. تقریباً تمام تندیس‌های امدادیان با قد و قواره با ابعاد انسانی تراش داده شده‌اند. چیز دیگری که آن‌ها را با انسان مرتبط ساخته، برش‌های زیبا از اشکال ارگانیک و اندام‌هایی است که مجسمه‌ساز آن‌ها را با مهارت خاصی صیقل داده. معرف‌های واقع‌گرایانه و انسانی؛ اما تنها نیمی از عناصر مجسمه را به خود اختصاص داده‌اند. نیمه دیگر آن تماماً تجریدی و متنزع از فرم‌های طبیعی تراشیده شده‌اند. تراش خوردگی‌های تند و تیز و خشن همراه با بریدگی و گسستگی‌های ناگهانی، ذهن را به یاد قلم‌زنی‌های اکسپرسیونیستی (Expressionist) عذاب آلود قرن گذشته می‌اندازد. گویی تازیانه، روح و روان این انسان‌ها را زخم زده و فرسوده. [... ] نرمی و سختی، انعطاف و خشونت، گسیختگی و پیوند، زیبایی و زشتی همه تباین‌ها و دوگانه‌هایی هستند که با تکرار و رفت و برگشت‌ دایمی‌شان الفبای حجمی آثار را تشکیل می‌دهند (Leitmotive). لطافت‌ها و ظرافت‌های نازک‌نمایی شده حاکی از ستایش‌گری و عشق هنرمند به انسان و به زندگی است. همچنین تکیدگی و زمختی بیان‌گر شناخت معرفتی به پلشتی‌ها و تباهی‌های زندگی است. از دید امدادیان انسان معاصر زخم خورده است ولی به رغم این‌ها او را باید درکش کرد و دوستش داشت.» 5 از فاطمه امدادیان پرسیده شد: آیا فکر نمی‌کنید اگر درگیر مسئولیت‌های خانه‌داری نبودید، دغدغه کمتر و فرصت بیشتری برای کار داشتید و این شما را در جایگاه برتری قرار نمی‌داد؟ گفتند: فکر می‌کنم همه این‌ها به کمک می‌آیند. حس مادری، مسئولیت‌ها. شاید اگر اصلاً مادر نبودم، کمبودی احساس می‌کردم و کارهایم جور دیگری می‌شد. واقعاً نمی‌شود درباره‌اش حرف زد. زیست من اینه و با این زیست این شده‌ام. قابل پیش‌بینی نیست. با شناختی که از روحیات خودم دارم، در طی سال‌های زندگی سعی کرده‌ام همه این کارها را موازی هم به جلو ببرم و یکی را به نفع دیگری کنار نگذارم. شاید به همین دلیل هم انرژی زیادی صرف کردم، ولی از این صرف انرژی زیاد ناراحت نیستم. چون همه این‌هایی که در زندگی من هستند برای من لذت‌بخش بوده است. اگر در ابتدا چنین تصوری داشتم ]که اگر خانه‌دار نبودم فرصت‌هایم بیشتر می‌شدند[ ولی حالا دیگر چنین تصوری ندارم. این زیست است که می‌تواند به کمک ما بیاید. فهمیده‌ام که در زندگی، در هر شرایطی تنها باید متکی به خود بود و از کسی انتظار نباید داشت. در هر شرایطی تنها آن‌چه برای تو جدی است احتمال دست‌یابی به آن هم هست. در صورتی که در خواسته‌ای که دارای چندان مصمم نباشی، حتی اگر شرایط هم آماده و مناسب باشد اتفاقی نخواهد افتاد. در زندگی شخصی و تجربی‌ام به این نتیجه رسیده‌ام که همه گرفتاری‌های زندگی مشترک هم به کمک من آمده و هم دورم کرده‌اند و نمی‌توانند بدون هم باشند. چون زندگی را عین هنر و هنر را عین زندگی می‌دانم و نمی‌شود آن‌ها را از یکدیگر تفکیک کرد. همچنین پرسیده شد: به عنوان یک ناظر چگونه کارهای خودتان را نقد می‌کنید؟ گفتند: همیشه یک روحیه تحلیل‌گری نسبت به کارهای خودم دارم، در این خصوص اصلاً هم رحم نمی‌کنم. کارهایم گاهی باعث شیفتگی‌ام و گاهی هم موجب یاس و نامیدی من می‌شوند. این پرسش که «من کجا قرار گرفته‌ام» سؤالی است که از خودم دایم می‌پرسم. یک وقت به این نتیجه رسیده بودم که کار خاصی نمی‌کنم و این کارهای قبل از این صورت گرفته است!. تا آن‌جا که آگاهی‌ام به من اجازه می‌دهد درباره کارهایم از ابتدا تاکنون معتقدم که در شروع کار، طبیعی بود که یک مقدار ناپختگی وجود داشته باشد، ولی الان هم از حیث تکنیکی و هم از لحاظ فکری منسجم‌تر از گذشته عمل می‌کنم. اگرچه آثارم کارهایی نیستند که من اول بار انجامشان داده باشم، ولی فکر می‌کنم فردیتم در آن‌ها هست. موفقیت تا چه حد است نمی‌دانم، ولی جستجوهایم ادامه دارد و این شاید زمانی دیگر، مرا در جای دیگری قرار دهد. شاید، اصلاً نمی‌دانم.

Mr.Bita
10-06-16, 01:44
محسن وزيري مقدم تولد: مرداد 1303 تهران اخذ مدرك نقاشي از دانشگاه تهران 1327 آغاز تحصيل در ايتاليا 1334 اخذ دانشنامه از آكادمي هنرهاي زيباي رُم 1338 شركت در بيش از 50 نمايشگاه انفرادي و گروهي شركت در سه دوره بي‌ينال و نيز سال‌هاي 62-60-1958 مروري بر آثار در موزه هنرهاي معاصر در تهران 1383 كسب جوايز متعدد از جشنواره‌هاي بين‌المللي كسب لوح افتخار «شخصيت اروپايي» 2006 اصل و نسب محسن وزيري مقدم از ثروتمندان و بزگران تفرش بودند كه در دوران قاجار به دربار راه يافتند و به مقام‌هاي مهمي هم‌چون وزارت رسيدند. پدربزرگ و پدر او نيز ارتشي و از افسران زمان قاجار و پهلوي بودند. بنابراين ايام كودكي و نوجواني وي در محيطي مرفه سپري مي‌شود. پدر او صاحب ذوقي ادبي بود و نمايشنامه مي‌نوشت و اجرا مي‌كرد گاهي نيز شعر مي‌گفت؛ اما مادرش بي‌سواد بود. به واسطه‌ي شغل پدر كه نظامي بود از سن چهارسالگي به اتفاق خانواده تهران را ترك و در شهرهاي بهبهان، اهواز، مريوان و رضائيه زندگي مي‌كند. خيلي زود به قبل از رفتن به مدرسه خواندن و نوشتن را فرا مي‌گيرد و وقتي هم كه وارد مدرسه مي‌شود بي‌آن‌كه چندان زحمتي به خود بدهد از شاگردان ممتاز مي‌شود. حافظه‌ي بسيار قوي و حضور ذهني عالي داشت. در كلاس سوم دبستان، معلم سرود او متوجه توانايي ديگري در وي مي‌شود؛ او گوشي بسيار حساس داشت. امتيازي بزرگ كه به عقيده‌ي معلمش مي‌توانست او را موسيقيدان قابلي كند. اين موضوع را به اطلاع پدرش مي‌رساند. ولي پدر ذهنيتي كه از موسيقي و نوازندگي دارد مطربي است و اين را براي خانواده و اصل و نسب خود حقير مي‌شمارد و كاملاً مخالفت مي‌كند. اتفاقي كه وزيري‌مقدم هنوز با تاسف از آن ياد مي‌كند اين است كه: «من عاشق موسيقي بودم. بايد موسيقيدان مي‌شدم نه نقاش و اين حستري است كه بر دل من مانده است.» دوران دبستان و سال‌هاي اول دبيرستان بي‌هيچ اتفاق خاصي سپري مي‌شود. محسن هم مانند صدها كودك مثل خودش، بي‌آن‌كه فضاي مناسبي براي بروز استعدادهايش داشته باشد روزگار را سپري مي‌كند. كه گاهي نقاشي مي‌كند ولي دل مشغولي او موسيقي است. حتي پدر را متقاعد مي‌كند تا براي او ويلوني بخرد. تمام تعطيلي تابستان را سعي مي‌كند تا صداي مطلوبي از آن درآورد ولي موفق نمي‌شود. هر چه به پدر اصرار مي‌كند كه براي او استادي بگيرد قبول نمي‌كند. عاقبت ماجرا به اين گونه تمام مي‌شود كه پدرش ويلون را خُرد مي‌كند. وقتي محسن پانزده سال داشت به رضاييه منتقل و به اتفاق خانواده در آن‌جا ساكن مي‌شوند. در آن‌جا پدر به دختر جواني دل مي‌بندد و مادرش را طلاق مي‌دهد يتا با آن دختر ازدواج كند. هوسي كه بنيان خانواده‌ي او را از هم مي‌پاشد و اين آغاز سرگشتگي – سرگشتگي‌هاي بي‌پايان او – مي‌شود. زن باباي جوان اختلاف سني كمي با محسن داشت و اصلاً چشم ديدن او و دو خواهر كوچك‌ترش را نداشت. با بي‌مهري عجيبي آن‌ها را از خود مي‌راند و اين بي‌مهري را هم رفته‌رفته به پدر منتقل مي‌كند و سرانجام پدرش از او مي‌خواهد كه به تهران برود. اما به كجا؟ اين ديگر با خود اوست. از خانه رانده مي‌شود. به تهران مي‌رود. آغاز تعطيلات تابستاني است و او تازه كلاس دهم را به پايان رسانده است. سال 1320 اوج تاثيرات جنگ دوم جهاني، حضور متفقين در ايران و سال‌هاي بحران و قحطي است. در تهران پيش مادربزرگ مادري‌اش مي‌رود. پيرزن بسيار محترم و اصيلي كه با مقرري اندكي روزگار خود را سپري مي‌كرد. «من خيلي خجالت مي‌كشيدم كه پاي سفره‌ي او بنشينم، ولي جاي ديگري نداشتم. از همان آغاز به فكر راهي براي كسب درآمد بودم و از هيچ كار و كمكي در حق پيرزن دريغ نمي‌كردم. كم‌كم تابستان به پايان مي‌رسيد و من مي‌بايست به هر طريقي كه شده تحصيلاتم را ادامه دهم. اما با چه پولي و با چه حمايتي؟» به پيشنهاد يكي از فاميل‌ها به ناچار در هنرستان كشاورزي كرج كه به صورت شبانه‌روزي و با هزينه‌ي دولت اداره مي‌شد ثبت‌نام مي‌كند. دو سال دوره‌ي هنرستان را با تنگ‌دستي سپري مي‌كند. «حتي پولي كه بتوانم با آن و براي ديدن مادر وخواهرم به تهران بيايم نداشتم و اين در حالي بود كه بستگان من آدم‌هاي متمول و سرشناسي بودند ولي غرورم اجازه نمي‌داد كه از آن‌ها چيزي بخواهم.» در هنرستان با انسان‌هاي نيك‌نفسي آشنا مي‌شود كه گاهي از او حمايت مي‌كردند شرايطي فراهم مي‌شود تا با نقاشي و موسيقي به شكل بهتري آشنا شود. «پروفسور آلماني كه رييس جنگل‌باني بود و علاقه‌ي بسياري هم به ايران داشت، در هنرستان و در دفتر كارش كلاس نقاشي از گياهان را آموخت. من به گياه‌شناسي و جانورشناسي بسيار علاقه‌مند شده بودم. اين آقا كه متوجه علاقه‌ي من شده بود از من خواست تا به كلاس او بروم. از روي تصاويري كه در اختيارم مي‌گذاشت طرح‌هاي دقيقي مي‌كشيدم و او هم هر از گاهي نكاتي را يادآوري مي‌كرد. بعد از مدتي به من آبرنگ داد و روش كار با آن را آموخت. يك روز از او خواستم طرز كار با رنگ روغن و نيز نقاشي از صورت را به من ياد دهد. دستم را گرفت و به كار راه‌پله برد. گفت: وزيري از اين پله‌ها برو بالا! من به آهستگي از پله‌ها شروع به بالا رفتن كردم. او گفت: اين‌جور نه، از پله‌ي اول برو پله آخر! گفتم: نمي‌شود. گفت: هنر هم همين است. بايد قدم به قدم ياد گرفت و اين اولين درس مهمي بود كه درباره‌ي هنر از او فرا گرفتم.» علاقه‌اش به موسيقي نيز او را با معلمي آشنا مي‌كند كه ويلون مي‌زد و مدتي نيز زير نظر او به فراگيري آن مي‌پردازد. تابستان كه رسيد هنرستان هم تعطيل شد و دانش‌آموزان به خانه‌هاي خود رفتند محسن جايي براي رفتن نداشت. به او اجازه دادند كه در آن‌جا بماند. مشكل غذا نيز بدين طريق حل مي‌شود كه كاري در همان‌جا كه باغ گياه‌شناسي بسيار بزرگي بود پيدا مي‌كند. سال دوم هنرستان نيز به سختي اما به هر طريقي كه بود سپري مي‌شود. درسش تمام شد و دلهره و نگراني‌هاي او نيز به نهايت رسيد. مستاصل به خانه‌ي پدر كه به تهران آمده بود و در خانه‌ي بزرگي در در شمال شهر زندگي مي‌كرد مي‌رود. اما اين‌بار براي هميشه از خانه‌ي پدري رانده مي‌شود. درمانده پيش مادرش كه نزد يكي از فاميل‌هايش زندگي مي‌كرد مي‌رود. خوشبختانه آن‌جا با آغول باز پذيرفته مي‌شود. كاري هم براي او فراهم مي‌كنند و موفق مي‌شود در طول سه ماه تابستان اندكي پول پس‌انداز كند. «به كشيدن چهره‌ي آدم‌ها از روي عكس خيلي علاقه داشتم و ياد گرفته بودم كه چگونه اين كار را با چهار خانه كردن عكس و مقوا انجام دهم. در لاله‌زار يك نقاش ارمني مغازه داشت كه تابلوهاي منظره و صحنه‌هاي روستايي و خلاصه آن‌چه مورد علاقه مردم بود براي فروش مي‌كشيد. من هم هر وقت نگاه مي‌كردم. يك‌بار او را در حال نقاشي از چهره‌ي سربازي ديدم. سرباز مقابلش نشسته بود و او روي بوم كوچكي چهره‌اش را مي‌كشيد. از شباهتي كه بين تصوير و چهره‌ي سرباز ديدم واقعاً حيرت كردم. برايم غيرقابل تصور بود كه بتوان از روي واقعيت هم نقاشي كشيد. گريان آن‌جا را ترك كردم. گفتم خدايا اگر نقاشي اين هست پس من چه كار مي‌كنم؟» رفته‌رفته باز هم تابستان به تابستان مي‌رسيد و محسن وزيري – شايد به جبران بي‌مهري پدرش – مصمم بود تا به هر طريقي كه شده تحصيلات عالي داشته باشد. ولي ديپلم پنج ساله‌ي او نقاص محسوب مي‌شد و مي‌بايست يك سال ديگر هم درس بخواند، اما كجا و با چه امكاني؟ بر حسب اتفاق با يكي از دوستانش كه در اهواز با او هم كلاس بود برخورد مي‌كند. وقتي او حالش را جويا مي‌شود و متوجه نگرانيش براي ادامه‌ي تحصيل مي‌شود، به او تصويه مي‌كند كه در دانشكده‌ي هنرهاي زيبا براي رشته نقاشي ثبت‌نام كند. «نقاشي هم شد كار؟ ولي وقتي فهميدم ليسانس مي‌دهند، بعد از چند روزي ترديد، عاقبت در آخرين لحظه‌ي مقرر، ثبت‌نام كردم و دو روز بعد هم كنكور دادم» موضوع كار عملي، طراحي از پيكرده‌ي گچي «برده در حال احتضار» ميكل آنژ بود. پيكره‌اي با بيش از دو متر بلندي كه به طرز دقيقي از روي اصل اثر، كپي شده بود و مدل طراحي دانشجويان بود. «من كه حتي يك بار هم از روي اشيا و واقعيت طراحي نكرده بود، مي‌بايست پيكره‌ي درهم پيچيده‌ي برده را روي مقواي 70×100 و با ذغال طراحي مي‌كردم. از لحظه‌ي شروع امتحان كه نُه صبح بود تا ساعت چهار عصر آخرين نفري بودم كه جلسه را ترك مي‌كردم، بدون اين‌كه حتي براي ناهار خوردن هم بيرون بروم، چند بار پيكره را كشيدم و پاك كردم. از هر كسي كه كنار رد مي‌شد، درس مي‌گرفتم. آخر سرهم، كارم به قدري چرك و لكه‌لكه شده بود، كه ناچار مقواي ديگري خواستم و از نو كارم را ادامه دادم» به هر تقدير وزيري در سال 1322 در دانشكده‌ي هنرهاي زيبا دانشگاه تهران پذيرفته مي‌شود و فصل تازه‌اي در زندگي پر تب و تاب او آغاز مي‌شود. سال 1322 هنوز مقارن با سال‌هاي جنگ و حضور متفقين در ايران است. حكومت محمدرضا پهلوي تازه استقرار پيدا كرده و شاه جوان اصلاً تسلطي بر اوضاع ندارد. مي‌دانم كه سال‌هاي دهه‌ي بيست تا ابتداي دهه‌ي سي كه مقارن با نخست‌وزيري مصدق و ملي شدن صنعت نفت مي‌شود، سال‌هايي پر خاطره ولي شورانگيز است. به اين دليل كه يك سو ضعف حكومت در اداره‌ي مملكت به احزاب و روشنفكران فرصتي براي ابراز وجود مي‌دهد و از طرف ديگر باعث عرض اندام اوباش مي‌شود و هرج‌ومرج مملكت را فرا مي‌گيرد. بنابراين از سوي كثرت نشريات و احزاب به بحث‌هاي روشنفكرانه دامن مي‌زند و از سويي ديگر نيز اوضاع نابسامان موجود، شرايط اقتصادي دشواري را براي مردم به وجود آورده بود. اين‌ سال‌ها مصادف با اوج فعاليت احزاب كمونيست از جمله حزب توده در ايران است و حكومت شوروي (سابق) از طريق اين احزاب و عوامل خود فعاليت فرهنگي وسيعي در ايران به راه مي‌اندازد. وفور كتاب‌هاي نقاشي از آثار نقاشان رئاليست روسي در اين‌ سال‌ها گوشه‌اي از آن فعاليت‌ها است و تأثير آن‌ها را به راحتي مي‌توان در تمام نقاشان جوان و حتي آموزش حاكم بر دانشكده‌ي هنرهاي زيبا به شيوه‌ي نقاشان روسي شاهد بود. نوع قلم‌زني دانشجويان، انتخاب مضامين اجتماعي و كلاً برخورد شبه امپرسيونيستي حاكم بر آثار، گوشه‌هايي از اين تأثيرات مي‌تواند باشد. به هر جهت وزيري در اين شرايط پا به دانشكده‌ هنرهاي زيبا كه مكان آن كماكان زيرزمين دانشكده فني است، مي‌گذارد. علي‌محمد حيدريان و خانم امين‌فر اساتيد دانشكده هستند و با هنرمنداني نظير منوچهر شيباني، منصوره حسيني و سودابه گنجي هم كلاس مي‌شود. ضمن اين‌كه هنوز كشي از دانشكده فارغ‌التحصيل نشده است و افرادي نظير حميدي، كاظمي، جوادي‌پور، ضياپور و... هنوز در دانشكده حضور دارند. بنابراين او در اين‌جا با نقاشي از منظر ديگري آشنا مي‌شود. خيلي زود عالم نقاشي براي او وسيع‌تر مي‌شود، و كتابخانه مكان مهمي مي‌شود تا روح وي را تشنه‌تر كند. او صرفاً براي گرفتن مدرك ليسانس وارد دانشكده شده، حالا گويي گمشده‌اي را يافته است. آن‌چه در تمام اين مدت از او دريغ شده بود، آن‌جا پيدا مي‌كند. روح او بيدار مي‌شود و با همه‌ي وجود تلاش مي‌كند. تلاشي شبانه‌روزي. ولي به راستي تا چه حد فضا و امكانات براي او مساعد مي‌شود؟ او از كار تابستان خود اندكي پول پس‌انداز داشت و اين خوش‌شانسي را هم پيدا مي‌كند كه اتاق كوچكي به عنوان خوابگاه در اختيارش قرار مي‌گيرد، ولي خرج خورد و خوراك و لباس و هزينه‌هاي نقاشي را چگونه فراهم كند؟ براي تأمين مخارج خود به كارهايي نظير نظارت بر آشپزخانه، تقسيم غذا، طراحي دكور در يكي از تماشاخانه‌هاي تهران، مدل دانشجويان و... مشغول مي‌شود و با پول اندكي كه از اين راه بدست مي‌آورد، روزگار مي‌گذراند. ولي اين پول هرگز كفاف مخارج او را نمي‌داد. «لباس‌هايم بسيار مندرس بودند و براي اين كه پول كمتري بابت غذا بدهم، بيرون از دانشكده غذا مي‌خوردم. با اين وجود خيلي از اوقات گرسنه مي‌ماندم براي اين‌كه بتوانم طراحي كنم با هر وسيله‌اي و در اغلب اوقات طراحي مي‌كردم. هم‌كلاس‌هايم به من لقب ماشين طراحي داده بودند. به جاي ذغال طراحي از ذعال معمولي استفاده مي‌كردم. اغلب هم روي تخته‌هاي بزرگي كه دانشجويان سال بالايي بعد از زيرسازي، پروژه‌هاي خود را روي آن‌ها انجام مي‌داند، طراحي مي‌كردم. بارها و بارها روي هر تخته طراحي مي‌كردم و پاك مي‌كردم. توي دانشكده اغلب كار من همين بود. شب‌ها كه به خوابگاه مي‌رفتم، تا ديروقت يا به خاطر فشردگي كارهايي كه داشتم موسيقي را اجباراً كنار گذاشتم.» «من از استاد علي‌محمد حيدريان دقت در طراحي را فرا گرفتم، ولي خانم امين‌فر چندان كمكي به من نكرد. او هر بار كه كارهاي ما را مي‌ديد، فقط مي‌گفت: «من از اين كار خوشم مي‌آيد» يا «من از اين خوشم نمي‌آيد» توضيحي نمي‌داد. اما مهم‌ترين معلم معنوي من مهندس فروغي بود. وي معمار و نقاش بود و در دانشكده تدريس مي‌كرد و در تغيير ذهنيت من بسيار مؤثر بود و راهنمايي‌هاي خوبي درباره‌ي كارهايم به من مي‌كرد. زماني كه در فضاي دانشكده و مملكت، نقاشي روسي داشت اشاعه مي‌يافت، ايشان در سفري كه به فرانسه داشتند، تعداد زيادي باسمه‌هاي نقاشي و ليتوگرافي از آثار نقاشان امپرسيونيست و پست اميرسيونيست فرانسوي آوردند و روي ديوارهاي دانشكده نصب كردند. ديدن اين كارها در من تأثير بسياري داشت. از روي كار آن‌ها رنگ و فرم را شناختم. ظرافت رنگ‌شان برايم جذاب بود. تعداد زيادي كپي از روي آن‌ها انجام دادم و سعي كردم تكنيك‌شان را فرا گيرم.» محسن وزيري‌مقدم با همه‌ي فراز و فرودهايي كه در دوره‌ي دانشجويي با آن مواجه مي‌‌شود. بالاخره در سال 1327 پروژه‌ي ديپلم خود را تحويل مي‌دهد و با نمره‌ي عالي فارغ‌التحصيل مي‌شود. موضوع كار عملي او «ملاقات شيخ صنعان و دختر ترسا» است. «بعد از چند روز كار فشرده، بالاخره پروژه‌ي عملي را به پايان رساندم و تحويل دادم. از گرسنگي و خستگي ناي ايستادن نداشتم، به خوابگاه رفتم، چيزي در بساط براي خوردن نبود. اميدم به دوستي صميمي بود كه در رشته‌ي دندانپزشكي تحصيل مي‌كرد، ولي او هم در اتاقش نبود. روي تخت دراز كشيدم و منتظر آمدنش شدم. هر بار كه سرويس خوابگاه، بچه‌ها را مي‌رساند، منتظر بودم تا در اتاق مرا بكوبد، آخر اين عادت هميشگي‌اش بود. ولي شب شد و نيامد. فراد نيز به همين منوال سپري شد تا بالاخره نزديكي‌هاي شب بود كه در اتاق مرا كوبيد. وقتي متوجه گرسنگي‌ام شد بلندم كرد و با خود به اتاقش برد. از قضا او هم نه پول، و نه چيزي براي خوردن داشت. ولي فوراً دوتا نان براي من تهيه كرد. براي اين كه بتوانم آن‌ها را بخورم، مقداري آب ليمو داشت كه در ظرفي ريخت، مقداري شكر به آن زد و به اين ترتيب شكمم را سير كردم.»(1) بعد از پايان درست و تحويل خوابگاه، اگر چه به علت بيكاري و فقدان درآمد، مدتي را در سرگشتگي مي‌گذراند ولي به تدريج اوضاع بهتر مي‌شود. او براي كسب درآمد كارهاي مختلفي انجام مي‌دهد: مدتي را به كار تصويرسازي كتاب مشغول مي‌شود، (تصويرسازي براي داستان‌هاي كودكان اثر صبحي مهتدي) كه اين براي او درآمد كمي داشت. بنابراين به «وزارت فرهنگ و هنر» (سابق) و پيش «پهبُد» كه در آن زمان وزير بود مي‌رود، تا جايي براي استخدام در آن وزارت‌خانه پيدا كند. بدين ترتيب شش ماهي به عنوان دبير هنرستان تجسمي دختران و پسران مشغول خدمت مي‌شود، كه آن كار را نيز ناتمام رها مي‌كند. بعد از آن رو به كارهاي تبليغاتي مي‌آورد. اين كار رفته‌رفته درآمد بيشتري براي او دارد. به همين ترتيب سه يا چها سال نيز در بخش امور فرهنگي «سازمان اصل چهار ترومن» به كار طراحي گرافيك مي‌پردازد. (اين سازمان در جهت اجراي برنامه كمك‌هاي اوليه‌ي فني ايالات متحده آمريكا به كشورهاي توسعه نيافته، به تازگي در ايران تأسيس شده بود.) خود او در اين باره مي‌گويد: «يكي از دوستانم اين سازمان را به من معرفي كرد. در امتحان ورودي قبول شدم و بابت پوسترهايي كه طراحي مي‌كردم، ماهي هشتصد تومان مزد مي‌گرفتم كه پول خوبي بود و مي‌توانستم براي سفر اروپا پس‌انداز كنم.» (2) تقريباً بعد از فارغ‌التحصيلي اين تمايل را داشت كه براي ادامه تحصيل به خارج كشور برود. ولي امكان مالي اين كار را نداشت. بعد از استخدام «سازمان اصل چهار ترومن» ضمن اين كه موفق مي‌شود پولي را براي اين منظور پس‌انداز كند، تا حدي نيز زبان انگليسي را فرا مي‌گيرد. بالاخره در مرداد ماه 1334 براي ادامه تحصيل راهي ايتاليا مي‌شود. در فاصله‌ي سال‌هاي 1327 تا 1334 او به طور پيگيري نقاشي را ادامه داده بود. بيشترين موضوعاتي كه نقاشي كرده بود، منظره و پرتره و به روش‌هاي امپرسيونيستي، پست امپرسيونيستي و كوبيستي بوده است. مجموعه‌اي از اين آثار را ابتدا در سال 1331 در «انجمن فرهنگي ايران و آمريكا» به نمايش مي‌گذارد. «در سال 1333 نيز به اهتمام پرويز ناتل خانلري و با حمايت مجله‌ي سخن، آثار وزيري در «انجمن فرهنگي ايران و آلمان» به نمايش گذاشته مي‌شود.»(3) با سفر به ايتاليا برگ تازه‌اي در انديشه و هنر او آغاز مي‌شود. «نخستين سال‌هاي حضور او در ايتاليا مقارن بود با اوج‌گيري جنبشي جديد در عرصه‌ي هنر انتزاعي كه با عنوان‌هاي كمابيش مترادف چون «تاشيسم»، «هنر بي‌فرم» و «هنر ديگر» شناخته مي‌شود. عنصر انتزاع در اين جنبش نه براساس فرم حساب شده، بلكه بر بيان ناخودآگاه و فارغ از ارجاع بيروني استوار بود. ميشا تايپه M. Tapie، منتقد فرانسوي و از مفسران جنبش، استدلال مي‌كرد كه هنر انتزاعي غيرهندسي، روشي در كشف و انتقال آگاهي شهودي از ماهيت واقعيت است. (4) وزيري در اوايل پاييز همان سال در آكادمي هنر زيباي رم نام‌نويسي مي‌كند. بدون اين كه سوابق قبلي او در ايران در نظر گرفته شود، از كلاس اول شروع مي‌كند. استاد او فرانكو جنتليني F. Gentilini كه نقاشي طبيعت‌پرداز بود، مي‌باشد. روال آموزش تقريباً مثل ايران، منتها با روشي آزادتر جريان داشت. «در سال اول روزها در دانشكده به طراحي و نقاشي از بدن انسان مشغول بودم و عصرها به كلاس طراحي آزاد مي‌رفتم. به زودي كلاسي يافتم كه در آن به صورت مجاني روش نقاشي ديواري را به شيوه‌ي رنسانس آموزش مي‌دادند. در كنار اين‌ها زبان ايتاليايي هم بايد ياد مي‌گرفتم. زندگي‌ام همه‌اش شده بود كار. يكسره كار مي‌كردم.» به زودي پولي كه از ايران با خود برده بود تمام مي‌شود، ولي با كمك استادش براي ترم دوم، بورس شش ماهه‌اي از طرف انستيتو خاورميانه نصيبش مي‌شود. سال دوم نيز با معرفي دانشكده هنرهاي زيباي رم، به عنوان شاگرد ممتاز، به وزارت فرهنگ و هنر ايران معرفي مي‌شود، و به صورت رسمي بورسيه دولت ايتاليا مي‌شود، كه از اين طريق پول خوبي دريافت، و با خيال آسوده‌تري تجربه‌هاي خود را دنبال مي‌كند. از سال دوم تغييراتي در روش كارش به وجود مي‌آورد. بدين طريق كه او با استفاده از سنت‌هاي تصويري ايران در زمان ساسانيان، تيموريان و قاجار، نقاشي‌هاي تازه‌ي خود را مي‌كشيد. او در اين تجربه‌هاي تازه تا حدي متأثر از «ماتيس» است، و از سوي استادش جنتليني بسيار مورد تشويق قرار مي‌گيرد و با حمايت او نمايشگاهي انفرادي در يكي فصل تازه‌اي در زندگي پر تب و تاب او آغاز مي‌شود. سال 1322 هنوز مقارن با سال‌هاي جنگ و حضور متفقين در ايران است. حكومت محمدرضا پهلوي تازه استقرار پيدا كرده و شاه جوان اصلاً تسلطي بر اوضاع ندارد. مي‌دانم كه سال‌هاي دهه‌ي بيست تا ابتداي دهه‌ي سي كه مقارن با نخست وزيري مصدق و ملي شدن صنعت نفت مي‌شود، سال‌هايي پرخاطره ولي شورانگيز است. به اين دليل كه يك سو ضعف حكومت در اداره‌ي مملكت به احزاب و روشنفكران فرصتي براي ابراز وجود مي‌دهد و از طرف ديگر باعث عرض اندام اوباش مي‌شود و هرج و مرج، مملكت را فرا مي‌گيرد. بنابراين از سويي كثرت نشريات و احزاب به بحث‌هاي روشنفكرانه دامن مي‌زدند و از سويي ديگر نيز اوضاع نابسامان موجود، شرايط اقتصادي دشواري را براي مردم به وجود آورده بود. اين سالها مصادف با اوج فعاليت احزاب كمونيست از جمله حزب توده در ايران است و حكومت شوروي (سابق) از طريق اين احزاب و عوامل خود فعاليت فرهنگي وسيعي در ايران به راه مي‌اندازد. وفور كتاب‌هاي نقاشي از آثار نقاشان رئاليست روسي در اين سالها گوشه‌اي از آن فعاليت‌ها است و تأثير آن‌ها را به راحتي مي‌توان در تمايل نقاشان جوان و حتي آموزش حاكم بر دانشكده‌ي هنرهاي زيبا به شيوه‌ي نقاشان روسي شاهد بود. نوع قلم‌زني دانشجويان، انتخاب مضامين اجتماعي و كلاً برخورد شبه امپرسيونيستي حاكم بر آثار، گوشه‌هايي از اين تأثيرات مي‌تواند باشد. به هر جهت وزيري در اين شرايط پا به دانشكده هنرهاي زيبا كه مكان آن كماكان زيرزمين دانشكده فني است، مي‌گذارد. علي‌محمد حيدريان و خانم امين‌فر اساتيد دانشكده هستند و با هنرمنداني نظير منوچهر شيباني، منصوره حسيني و سدابه گنجي هم‌كلاس مي‌شود. ضمن اين كه هنوز كسي از دانشكده فارغ‌التحصيل نشده است و افرادي نظير حميدي، كاظمي، جوادي‌پور، ضياپور و... هنوز در دانشكده حضور دارند. بنابراين او در اين حا با نقاشي از منظر ديگري آشنا مي‌شود. خيلي زود عالم نقاشي براي او وسيع‌تر مي‌شود، و كتابخانه مكان مهمي مي‌شود تا روح وي را تشنه‌تر كند. او كه صرفاً براي گرفتن مدرك ليسانس وارد دانشكده شده، حالا گويي گمشده‌اي را يافته است. آن چه در تمام اين مدت از او دريغ شده بود، آن‌جا پيدا مي‌كند. روح او بيدار مي‌شود و با همه‌ي وجود تلاش مي‌كند. تلاشي شبانه‌روزي. ولي به راستي تا چه حد فضا و امكانات براي او مساعد مي‌شود؟ او از كار تابستان خود اندكي پول پس‌انداز داشت و اين خوش‌شانسي را هم پيدا مي‌كند كه اتاق كوچكي به عنوان خوابگاه در اختيارش قرار مي‌گيرد، ولي خرج خورد و خوراك و لباس و هزينه هاي نقاشي را چگونه فراهم كند؟ براي تأمين مخارج خود به كارهايي نظير نظارت بر آشپزخانه، تقسيم غذا، طراي دكو در يكي از تماشاخانه‌هاي تهران، مدل دانشجويان و... مشغول مي‌شود و با پول اندكي كه از اين راه به دست مي‌آورد، روزگار مي‌گذراند. ولي اين پول هرگز كفاف مخارج او را نمي‌داد. «لباس‌هايم بسيار مندرس بودند و براي اين كه پول كمتري بابت غذا بدهم، بيرون از دانشكده غذا مي‌خوردم. با اين وجود خيلي از اوقات گرسنه مي‌ماندم براي اين كه بتوانم طراحي كنم با هر وسيله‌اي و در اغلب اوقات طراحي مي‌كردم. هم‌كلاسهايم به من لقب ماشين طراحي داده بودند. به جاي ذغال طراحي از ذغال معمولي استفاده مي‌كردم. اغلب هم روي تخته‌هاي بزرگي كه دانشجويان سال بالايي بعد از زيرسازي، پروژه‌هاي خود را روي آن‌ها انجام مي‌دادند، طراحي مي‌كردم. بارها و بارها روي هر تخته طراحي مي‌كردم و پاك مي‌كردم. توي دانشكده اغلب كار من همين بود. شب‌ها كه به خوابگاه مي‌فتم، تا ديروقت يا مشغول ساختن مجسمه بودم و يا ويلون مي‌زدم، اگر چه بعد از مدتي به خاطر فشردگي كارهايي كه داشتم موسيقي را اجباراً كنار گذاشتم.» «من از استاد علي‌محمد حيدريان دقت در طراحي را فرا گرفتم، ولي خانم امين‌فر چندان كمكي به من نكرد. او هر بار كه كارهاي ما را مي‌ديد، فقط مي‌گفت: «من از اين كار خوشم مي‌آيد.» يا «من از اين خوشم نمي‌آيد» توضيحي نمي‌داد. اما مهم‌ترين معلم معنوي من مهندس فروغي بود. وي معمار و نقاش بود و در دانشكده تدريس مي‌كرد و در تغيير ذهنيت من بسيار مؤثر بود و راهنمايي‌هاي خوبي درباره‌ي كارهايم به من مي‌كرد. زماني كه در فضاي دانشكده و مملكت، نقاشي روسي داشت اشاعه مي‌يافت، ايشان در سفري كه به فرانسه داشتند، تعداد زيادي باسمه‌هاي نقاشي و ليتوگرافي از آثار نقاشان امپرسيونيست و پست امپرسيونيست فرانسوي آوردند و روي ديوارهاي دانشكده نصب كردند. ديدن اين كارها در من تأثير بسياري داشت. از روي كار آن‌ها رنگ و فرم را شناختم. ظرافت رنگ‌شان برايم جذاب بود. تعداد زيادي كپي از روي آن‌ها انجام دادم و سعي كردم تكنيك‌شان را فرا گيرم.» محسن وزيري مقدم با همه‌ي فراز و فرودهايي كه در دوره‌ي دانشجويي با آن مواجه مي‌شود. بالاخره در سال 1327 پروژه‌ي ديپلم خود را تحويل مي‌دهد و با نمره‌ي عالي فارغ‌التحصيل مي‌شود. موضوع كار عملي او «ملاقات شيخ صنعان و دختر ترسا» است. «بعد از چند روز كار فشرده، بالاخره پروژه‌ي عملي را به پايان رساندم و تحويل دادم. از گرسنگي و خستگي ناي ايستادن نداشتم، به خوابگاه رفتم، چيزي در بسطا براي خوردن نبود. اميدم به دوستي صميمي بود كه در رشته‌ي دندانپزشكي تحصيل مي‌كرد، ولي او هم در اتاقش نبود. روي تخت دراز كشيدم و منتظر آمدنش شدم. هر با كهر سرويس خوابگاه، بچه‌ها را مي‌ساند، منتظر بودم تا در اتاق مرا بكوبد، آخر اين عادت هميشگي‌اش بود. ولي شب شد و نيامد. فردا نيز به همين منوال سپري شد تا بالاخره نزديكي‌هاي شب بود كه در اتاق مرا كوبيد. وقتي متوجه گرسنگي‌ام شد بلندم كرد و با خود به اتاقش برد. از قضا او هم نه پول، و نه چيزي براي خوردن داشت. ولي فوراً دو تا نان براي من تهيه كرد. براي اين كه بتوانم آنها را بخورم، مقداري آب‌ليمو داشت در ظرف ريخت، مقداري شكر به آن زد و به اين ترتيب شكمم را سير كردم.»(1) بعد از پايان درس و تحويل خوابگاه، اگر چه به علت بيكاري و فقدان درآمد، مدتي را در سرگشتگي مي‌گذراند ولي به تدريج اوضاع بهتر مي‌شود. او براي كسب درآمد كارهاي مختلفي انجام مي‌دهد: مدتي را به كار تصويرسازي كتاب مشغول مي‌شود، (تصويرسازي براي داستان‌هاي كودكان اثر صبحي مهتدي) كه اين براي او درآمد كمي داشت. بنابراين به «وزارت فرهنگ و هنر» (سابق) و پيش «پهبُد» كه در آن زمان وزير بود مي‌رود، تا جايي براي استخدام در آن وزارتخانه پيدا كند. بدين ترتيب شش ماهي به عنوان دبير هنرستان تجسمي دختران و پسران مشغول خدمت مي‌شود. كه آن كار را نيز ناتمام رها مي‌كند. بعد از آن رو به كارهاي تبليغاتي مي‌آورد. اين كار رفته‌رفته درآمد بيشتري براي او دارد. به همين ترتيب سه يا چهار سال نيز در بخش امور فرهنگي «سازمان اصل چهار ترومن» به كار طراحي گرافيك مي‌پردازد. (اين سازمان در جهت اجراي برنامه كمك‌هاي اوليه‌ي فني ايالات متحده آمريكا به كشورهاي توسعه نيافته، به تازگي در ايران تأسيس شده بود.) خود او در اين باره مي‌گويد: «يكي از دوستانم اين سازمان را به من معرفي كرد. در امتحان ورودي قبول شدم و بابت پوسترهايي كه طراحي مي‌كردم، ماهي هشتصد تومان مزد مي‌گرفتم كه پول خوبي بود و مي‌توانستم براي سفر اروپا پس‌انداز كنم.»(2) تقريباً بعد از فارغ‌التحصيلي اين تمايل را داشت كه براي ادامه تحصيل به خارج كشور برود. ولي امكان مالي اين كار را نداشت. بعد از استخدام «سازمان اصل چهار ترومن» ضمن اين كه موفق مي‌شود پولي را براي اين منظور پس‌انداز كند، تا حدي نيز زبان انگليسي را فرا مي‌گيرد. بالاخره در مرداد ماه 1334 براي ادامه تحصيل راهي ايتاليا مي‌شود. در فاصله‌ي سال‌هاي 1327 تا 1334 او به طور پيگيري نقاشي را ادامه داده بود. بيشترين موضوعاتي كه نقاشي كرده بود، منظره و پرتره و به روش‌هاي امپرسيونيستي، پست امپرسيونيستي و كوبيستي بوده است. مجموعه‌اي از اين آثار را ابتدا در سال 1331 در «انجمن فرهنگي ايران و آمريكا» به نمايش مي‌گذارد. «در سال 1333 نيز به اهتمام پرويز ناتل خانلري و با حمايت مجله‌ي سخن، آثار وزيري در «انجمن فرهنگي ايران و آلمان» به نمايش گذاشته مي‌شود.»(3) با سفر به ايتاليا برگ تازه‌اي در انديشه و هنر او آغاز مي‌شود. «نخستين سال‌هاي حضور او در ايتاليا مقارن بود با اوج‌گيري جنبشي جديد در عرصه‌ي هنر انتزاعي كه با عنوان‌هاي كمابيش مترادف چون «تاشيسم»، «هنر بي‌فرم» و «هنر ديگر» شناخته مي‌شود. عنصر انتزاع در اين جنبش نه براساس فرم حساب شده، بلكه بر بيان ناخودآگاه و فارغ از ارجاع بيروني استوار بود. ميشا تايپه M. Tapie، منتقد فرانسوي و از مفسران جنبش، استدلال مي‌كرد كه هنر انتزاعي غيرهندسي، روشي در كشف و انتقال آگاهي شهودي از ماهيت واقعيت است. (4) وزيري در اوايل پاييز همان سال در آكادمي هنر زيباي رم نام‌نويسي مي‌كند. بدون اين كه سوابق قبلي او در ايران در نظر گرفته شود، از كلاس اول شروع مي‌كند. استاد او فرانكو جنتليني F. Gentilini كه نقاشي طبيعت‌پرداز بود، مي‌باشد. روال آموزش تقريباً مثل ايران، منتها با روشي آزادتر جريان داشت. «در سال اول روزها در دانشكده به طراحي و نقاشي از بدن انسان مشغول بودم و عصرها به كلاس طراحي آزاد مي‌رفتم. به زودي كلاسي يافتم كه در آن به صورت مجاني روش نقاشي ديواري را به شيوه‌ي رنسانس آموزش مي‌دادند. در كنار اين‌ها زبان ايتاليايي هم بايد ياد مي‌گرفتم. زندگي‌ام همه‌اش شده بود كار. يكسره كار مي‌كردم.» به زودي پولي كه از ايران با خود برده بود تمام مي‌شود، ولي با كمك استادش براي ترم دوم، بورس شش ماهه‌اي از طرف انستيتو خاورميانه نصيبش مي‌شود. سال دوم نيز با معرفي دانشكده هنرهاي زيباي رم، به عنوان شاگرد ممتاز، به وزارت فرهنگ و هنر ايران معرفي مي‌شود، و به صورت رسمي بورسيه دولت ايتاليا مي‌شود، كه از اين طريق پول خوبي دريافت، و با خيال آسوده‌تري تجربه‌هاي خود را دنبال مي‌كند. از سال دوم تغييراتي در روش كارش به وجود مي‌آورد. بدين طريق كه او با استفاده از سنت‌هاي تصويري ايران در زمان ساسانيان، تيموريان و قاجار، نقاشي‌هاي تازه‌ي خود را مي‌كشيد. او در اين تجربه‌هاي تازه تا حدي متأثر از «ماتيس» است، و از سوي استادش جنتليني بسيار مورد تشويق قرار مي‌گيرد و با حمايت او نمايشگاهي انفرادي در يكي از گالري‌ها رم برگزار مي‌كند. (1335) در پس اين تجربه او به ساده‌سازي و هندسي كردن نقشمايه‌هاي كهن و با توجه به آثار «پل كلي» مي‌پردازد كه باز هم مورد تشويق قرار مي‌گيرد. با همين آثار نيز در اولين بي‌ينال تهران (1337) شركت مي‌كند. در همين ايام است كه با دختري ايتاليايي آشنا مي‌شود كه اين آشنايي بعد از مدتي به ازدواج آن‌ها منتهي مي‌شود. «او دختري بسيار با دانش و با فرهنگ بود، و اظهارنظرهايش درباره كارهايم براي من اهميت داشت. هم او بود كه من را با پروفسور توتي شالويا T. Shaloia كه استاد پژوهش هنر در آكادمي رُم بود آشنا كرد. با دعوت او به كارگاهم، نظرش را دراره‌ي كارهايم جويا شدم. او گفت: اين‌ها براي نقاش شدن خوب است، ولي براي هنرمند شدن نه. گفتم: فرق اين دو در چيست؟ گفت: هنرمند چيزي را كه موجود نيست خلق مي كند. پرسيدم: براي هنرمند شدن چه بايد كنم؟ گفت: ابتدا يك خط قرمز روي همه‌ي آن چه تاكنون فرا گرفته‌اي بكشي و از صفر شروع كني. او نقطه‌نظرهايي را درباره‌ي روش كار گفت كه بعدها فهميدم مشابه بينش پل‌كلي درباره‌ي نقاشي است. ابتدا درباره‌ي گفته‌هاي او شك كردم. گفتم شايد از كار من خوشش نيامده و اين حرف‌ها را زده. يك هفت تب كردم. آخر اين همه سال من چه مي‌كردم. چگونه حاصل پانزده سال كار پيگير را يكدفعه كنار بگذارم. دوستم به من خيلي دلداري داد. عاقبت تصميم گرفتم كه در كنار كلاس‌هاي دانشكده، شب‌ها نيز به كلاس اين استاد بروم. او خيلي دقيق و به خوبي تاريخ نقاشي را از گذشته تا دوران معاصر توضيح مي‌داد و در طول زمان ما را با تكنيك‌هاي مختلف آشنا مي‌كرد. در هر جلسه او از ما مي‌خواست بدون استفاده از عناصر طبيعت، تمرين كنيم. با بافت‌ها، رنگ‌ها، خط‌ها، حركت‌ها، با انرژي دروني آن‌ها و با ذهنيت خودمان، با خاطراتي از گذشته و از طبيعت و تجربه‌هاي روزمره خود داشتيم. و اين مستلزم كار فوق‌العاده‌اي بود. از اين به بعد هرگونه تمرين تصويري را كنار گذاشتم و يك سره آبستره كار مي‌كردم. در كنار اين تجربه‌ها از موزه‌ها و آثار نقاشان معاصر ديدن كردم. كتاب‌هاي فراواني در اين مورد مطالعه كردم. زبان ايتاليايي من رفته‌رفته خوب مي‌شد. از خلال همين جستجوهايي كه مي‌كردم، و توضيحات و نظراتي كه استادم بر روي كارها مي‌داد، نكات تازه‌اي را كشف و درك مي‌كردم.» «مي‌دانيد كه هنر ياد دادني نيست. بلكه نوعي كشف و درك است. همه چيز در طبيعت هست. منتها بايد بتوان آن‌ها را از دل آن‌ها بيرون كشيد.» وزيري به تدريج در سال 1337 به نوعي نقاشي آبستره‌ي تك‌فام با استفاده از ريتم خطوط و با حركات سريع دست مي‌پردازد كه تداعي‌گر فضاي كيهاني بود. با يكي از همين آثار در مسابقه‌ي بين‌المللي نقاشي شهر راونا شركت مي‌كند و موفق به كسب ديپلم افتخار و جايزه نخست وزير ايتاليا مي‌شود. سال 1338 درسش را در آكادمي رُم به پايان مي‌رساند. پايان‌نامه‌ي او درباره موندريان و تأثير او در هنر قرن بيستم و چگونگي روش كار او از طبيعت‌گرايي تا آبستره است. بورس او در اين زمان قطع مي‌گردد ولي در اين مدت موفق شده تا ماشيني خريداري كند و با آن سفرهاي زيادي به شهرهاي مختلف ايتاليا، آلمان، هلند و ديدن موزه‌هاي آن‌ها داشته باشد. «در اين سال اتفاق تازه‌اي در كار من روي داد. به اتفاق چند تن از دوستانم براي تفريح و شنا به كنار درياچه آلبانو Albano كه ساحل آن پوشيده از ماسه‌هاي سياه است، رفته بوديم. من براي اين كه دوستانم را بخندانم، تن را با استفاده از اين شن‌ها سياه كرده بودم. يك دفعه متوجه نكته‌اي شدم. به شيارهايي كه توسط انگشتانم روي ماسه‌ها و روي تن كشيده بود توجه كردم. تضاد رنگي خطوط ماسه‌هاي سياه و پوست روشن بدن، ايده‌هاي تازه‌اي در من بيدار كرد. در آن‌ها مي‌شد حركت، ريتم و فضا را يافت. همان‌جا روي ماسه‌هاي كنار دريا، با انگشتانم شروع به كشيدن خطوط كردم. اين خطوط مرا متوجه بازي‌هاي دوران كودكيم كرد. باز ذهنم به زمان‌هاي دورتري رفت. به رابطه‌اي كه انسان هميشه با خاك داشته و به جوهر انسان كه از خاك بوده است. كييسه‌اي از آن ماسه‌ها پر كرده به خانه بردم. آن‌ها را كف اتاق ريختم و با حركت انگشتانم شروع به بازي روي آن‌ها كردم. تكرار خطوط، ريتم، بافت، فضا و كنتراستي كه با زمينه‌ي روشن پديد مي‌آمد، برايم بسيار مجذوب‌كننده بود. از طرفي كار با انگشت و ماسه نيز نوعي گريز از مواد و مصالح رايج در نقاشي بود. ولي مشكل، امكان تثبيت ماسه‌ها بر روي بوم بود. مدت‌ها تلاش كردم تا بالاخره اسلوب كار را يافتم بدين ترتيب تعداد زيادي كار با اين روش انجام دادم. از پروفسور توتي شالويا دعوت كردم كارهاي مرا ببيند. بعد از ديدن كارها به من گفت: تو كاري كردي كه كسي تا به حال انجام نداده و اين تو را در مقام يك هنرمند قرار مي‌دهد. او مرا پيش پروفسور جوليو كارلو آرگان G.C.Argen كه هنرشناس برجسته‌اي بود فرستاد. ايشان هم كارهاي مرا تأييد كردند و به من پيشنهاد دادند تا از آن‌ها نمايشگاهي بگذارم و او هم درباره آن‌ها نقد بنويسد. در همين رابطه با پروفسوري ژاپني (نابويو. آ.ب Nabuabeh) آشنا شدم. او هم از كارهاي من بسيار خوشش آمد و من را به يك گالري‌دار آمريكايي معرفي كرد. با اين گالري‌دار قرارداد نوشتم كه هر ماه در ازاي تحويل سه اثر، مبلغ صد هزار لير به من بدهد. اگر چه اين پولي چنداني نبود ولي با آن مي‌توانستم به خوبي وسايل لازم را براي ادامه‌ي كار تهيه كنم.»

ادامه دارد ...

Mr.Bita
10-06-16, 01:46
ادامه ...

نقاشي‌هاي شني او تا سال 1342 يعني زمان برگشتنش به ايران ادامه پيدا مي‌كند. در چندين نمايشگاه انفرادي و گروهي شركت مي‌كند. در مسابقه نقاشي از سوي جهانگردي ايتاليا مدال نقره مي‌گيرد و با حضور در دومين بي‌ينال تهران، جايزه بزرگ سلطنتي را نصيب خود مي‌كند. آثار شركت داده شده او در بي‌ينال تهران در سي‌امين بي‌ينال جهاني ونيز نمايش داده مي‌شود. نمايشگاه انفرادي او در ايتاليا بازتاب خوبي در نشريات پيدا مي‌كند و بسيار مورد توجه قرار مي‌گيرند. سرانجام محسن وزيري بعد از نُه سال اقامت در ايتاليا به رغم اين كه موقعيت مناسبي در آنجا پيدا كرده بود به اتفاق همسرش به ايران باز مي‌گردد. اگر چه حضور همسرش در ايران چندان نپاييد و زود رفت. «غم غربت، دل‌تنگي و بيماري مادرم از يك طرف و ميل به ايجاد حركت و تحول در نقاشي ايران مرا به اين خاك كشاند. هدفي كه آن طور كه مي‌خواستم اصلاً محقق نشد.» چند ماهي بعد از بازگشت، از سوي وزارت فرهنگ و هنر براي تدريس در هنرستان پسران دعوت مي‌شود. در اين سالها رياست هنرستان به عهده‌ي حسين كاظمي است. دو سال را با هنرستان همكاري مي‌كند و تجربه‌هاي تازه خود را به هنرجويانش انتقال مي‌دهد. نمايشگاهي از آثار آن‌ها در تالار قندريز (ايران) ترترتيب مي‌دهد كه بسيار مورد استقابل قرار مي‌گيرد. در سال 1344 با همكاري گالري صبا يك نمايش خياباني از آثار كليه‌ي نقاشان با سبك‌ها و روش‌هاي مختلف در تهران و در حاشيه‌ي پارك دانشجو برپا مي‌كند كه رويدادي بي‌سابقه در آن سالها بود. (5) از سال 1345 از سوي دانشكده هنرهاي تزييني دعوت به همكاري مي‌شود كه اين همكاري تا سال 1352 ادامه مي‌يابد. در سال 1348 نيز به دعوت دكتر «ميرفندرسكي» (رييس وقت دانشكده هنرهاي زيبا) دعوت به همكاري مي‌شود كه تا سال 1355 اين همكاري ادامه مي‌يابد. او در سال 1343 و در زمان رياست مهندس هوشنگ سيحون نيز نيم‌سالي را در آن جا مشغول به تدريس بوده است. «وقتي به ايران بازگشتم ديدم آموزش هنر با گذشته، كه من هم گرفتارش بودم، فرقي نكرده. كماكان همان بازسازي ظواهر طبيعت ادامه دارد. چيزي در حد تقليد و بازسازي طبيعت. منتها با قلمي آزاد و رنگ‌هاي تفكيك شده و نسبتاً درخشان. دلخوشكنك مي‌ساختند. فاقد ايده بود. من كه رفتم هنرستان پسران، بلافاصله تغيير و تحول را از همان جا شروع كردم. يادم هست اولين نمايشگاه همين شاگردان در گالري قندريز موجب تقدير و تعجب بسياري بود. بعد از آن مرا براي تدريس در دانشكده هنرهاي زيبا و در كنار آقاي جوادي‌پور دعوت كردند. ايشان با كمال صداقت و شهامت آن چيزي را كه علاقه و اعتقاد داشتند آموزش مي‌دادند. ولي عقيده و افكار من با اين مساول به كلي فرق مي‌كرد. همان‌جا گفتم كه هر كسي مي‌خواهد با آزادي بيشتري كارهاي تازه‌اي بكند بيايد طرف من. جعفري، نامي، باعداساريان، اصغر محمدي، قباد شيوا و چند نفر ديگر اولين سنگ‌هاي پياده كردن انديشه من را بنا نهادند. با آن‌ها شروع به حرف زدن كردم. به آن‌ها نمي‌گفتم چگونه بايد نقاشي كنيد، بلكه مي‌گفتم چگونه بايد ديد، انديشيد، تحليل كرد و چطور در مقابل طبيعت و از دل آن راه‌هاي خلاقيت را كشف كرد. شروع كردم به ارايه يك سري از تمرين‌هايي كه آن‌ها را رفته‌رفته از ظواهر طبيعت جدا مي كرد و به تجريد خاص خود از آن مي‌رسانيد. در دانشكده هنرهاي تزئيني كه شاگردان ديگري داشتم همان برنامه‌ها را ارايه دادم. از بچه‌ها مي‌خواتستم بافت‌هاي مختلف را با ابزارهاي گوناگون تجربه كنند و با تكنيك‌هاي مختلف آشنا شوند. من آن چه را كه خودم در ايتاليا ديده، شنيده و تجربه كرده بودم براي آن‌ها مطرح مي‌كردم. آن‌ها را با خود در تهران به ديدن موزه‌هاي مختلف مي‌بردم و از روي كتاب‌ها، آن‌ها را قادر به كشف راز و رمز نقاشي‌هاي موندريان، پل‌كلي، كاندينسكي و... مي‌كردم و اين كه آن‌ها چگونه از طبيعت شروع كرده تا به انتزاع رسيده‌اند. براي آن‌ها توضيح دادم كه نقاشي ساختن شكلي براي رضايت خاطر خود و ديگران و يا درياچه‌اي كه رو به باغي باز شود نيست، بلكه آفرينش چيزي است كه وجود ندارد. من عبارت پل‌كلي را عملاً به آن‌ها نشان دادم كه مي‌گفت هنر ديدني‌ها را بازگو نمي‌كند، بلكه آن‌چه را كه قادر به ديده شدن نيست ديدني مي‌كند. يعني خلاقيت و آفرينش. آفرينشي شانه‌به‌شانه‌ي آفرينش پروردگار.» «پشت آتليه‌ي من در دانشكده، انباري بود پر از سنگ، آهن، ميله، چوب و هزار جور آشغال ديگر. شاگردان را به آن جا بردم و براي‌شان توضيح دادم كه چگونه مي‌توان از اين عناصر استفاده كرد و با همان‌ها شروع كرديم به كار كردن. كلاس من فقط آموزش نقاشي با رنگ روغن نبود، جوشكاري بود، از ميخ و چكش استفاده مي‌شد، قير مي‌آوردند، اشياء يافت شده مي‌آوردند و... اين‌ها را با هم تركيب مي‌كردند و پديده‌هاي تازه مي‌ساختند. اين به آن‌ها كمك مي‌كرد تا انديشه‌هاي خود را آزاد كنند و بهفمند چگونه مي‌توان فقط از عناصر بنيادي براي بيان خلاقانه استفاده كرد. يعني بفهمند كه حتي اگر يك ترك هم در ديوار وجود دارد، اگر حفره‌اي در جايي ديدند، جريان مقدار آبي روي زمين، حركت ابري در آسمان و... همه و همه مي‌توانند تصاويري براي تحرك ذهن و خلاقيت آن‌ها باشند. با اين همه طراحي كردن را مبنا و پايه‌ي خود در آموزش قرار داده بودم.» «بعد از هشت سالي تدريس در دانشكده هنرهاي تزييني به بهانه‌ي اين كه در دانشكده هنرهاي زيبا هم درس مي‌دهم و از دو جا نمي‌توانم حقوق بگيرم مرا كنار گذاشتند. سه سال بعد براي برپايي نمايشگاهي از كارهاي جديدم «هراس و پرواز» به ايتاليا رفتم. اين نمايشگاه توسط پروفسور آرگان كه مقام شهرداري رُم را عهده‌دار بود افتتاح شد، كه ارزش خاصي براي من داشت، و بازتاب زيادي نيز در نشريات ايتالياي داشت. از جمله نقد آلبرتو موراويا A. Moravia نويسنده‌ي نامدار ايتاليايي بود. بعد از نمايشگاه با شور و شوق بسيار به تهران برگشتم، ولي در اولين روز ورودم به دانشكده هنرهاي زيبا، به دليل تأخير حضور در كلاس‌ها، از تمام حقوق و مزاياي دانشگاهي محرومم كردند. هيچي به من ندادند. با دست خالي آمدم بيرون و به پاداش اين اتفاق و براي ادامه‌ي خدمت شرع كردم به نوشتن كتاب شيوه طراحي. فكر نوشتن اين كتاب مدت‌ها ذهن مرا مشغول كرده بود. در واقع هنگام بازد از موزه‌ي «تيت گالري» (T.A.T) لندن به ذهنم رسيد و وقتي نوشتن آن را شروع كردم، فكر نمي‌كردم كه اين قدر مورد استقبال قرار گيرد و به چاپ دهم برسد.» محسن وزيري مقدم بعد از بازگشت از ايتاليا در سال 1342 به سبب فعاليت آموزشي، تقريباً سه سالي از نقاشي كردن بازماند. اين وقفه شايد دليل ديگري هم داشت. درگيري ذهني براي شروعي دوباره. او به ادامه‌ي كارهاي شني رغبتي نداشت ولي آيا مي‌توانست از دستاورد اين دوره به تمامي چشم بپوشد؟ او به اين نتيجه رسيد كه تمرين‌هايي با خط – يعني همان عنصر اساسي تركيب‌بندهاي شني – انجام دهد. اين تمرين‌ها به نوعي نقاشي انتزاعي هندسي انجاميد كه خود مقدمه‌اي براي تجربه‌هاي ساختماني سه بعدي آينده بود... البته مطرح شدن مجدد آموزه‌هاي كنستروكتيويسم، دِ استيل و باهاوس، و بويژه جنبش ديماني / حركتي در نيمه‌ي نخست دهه‌ي 1960 در اين پژوهش ساختماني وزيري بي‌تأثير نبود. (6) حاصل اين دوره، مجموعه‌اي نقش برجسته‌ي مقوايي، پلاستيكي و فلزي بود كه در سال 1346 در گالري سيحون به نمايش درآمد. در ادامه وزيري، عنصر رنگ را به نقش‌برجسته‌هاي خود اضافه كرد. در سال 1347 بورس اقامت يك ساله‌اي در فرانسه از طرف وزارت فرهنگ و هنر دريافت كرد. پس از بازگشت از فرانسه تحولي تازه در كار هنري وزيري پديد مي‌آيد. خود او در اين باره نوشته است: «از سال 1348 با بهره‌گيري از نقش برجسته‌هاي فلزي اقدام به ساختن مجسمه‌هاي چوبي كردم. نوارهاي فلزي را رها كردم و برش‌هاي چوبي بين آن‌ها را مبناي كار قرار دادم. در آغاز، برش‌هاي چوب با زواياي نود درجه، كنار هم چسبانده شدند. گاه چوب خالص، گاه رنگي با قوس‌ها و حفره‌ها. تحول منطقي اين مجسمه‌هاي بي‌حركت، مرا به ساختن مجسمه‌هاي مفصلي هدايت كرد. در اواخر سال 1348، به جاي آن كه برش‌هاي و را به هم بچسبانم، با پيچ و مهره به يكديگر متصل كردم و مثل مفاصل بدن انسان امكان باز و بسته شدن به آن‌ها دادم... (7) در سال 1351 وزيري با يكي از شاگردان خود ازدواج مي‌كند كه خيلي زود اين پيوند گسسته مي‌شود. از سال 1354 در آثار جديد او نوعي بازگشت به سطح را مشاهده مي‌كنيم. اين بار او چوب‌هاي برش خورده را با خطوط موازي و رنگ‌هاي زنده رنگ‌آميزي مي‌كند و با پيچ و مهره، مفصل‌وار روي سطح بوم قرار مي‌دهد. به اين ترتيب فضاي پويايي ايجاد مي‌كند كه بيننده نيز مي‌تواند در تغيير و تحول اين پويايي مشاركت داشته باشد. اين مجموعه مقدمه‌اي بر آثار بعدي او با عنوان «هراس و پرواز» مي‌شود. (1355) در برخي از نقش‌برجسته‌ها و نقاشي‌ها، شكل نرم و لطيف پرنده‌اي گريزان در برابر فرم‌هاي مضرس و مهاجم ظاهر شده است. اين سلسله آثار يكي از اوج‌هاي هنر وزيري را مي‌نمايانند،... و به اين ترتيب آثار جديدي وزيري مورد توجه هنرشناسان ايتاليايي قرار گرفت. (8) محسن وزيري مقدم تا سال 1357 به شكل بسيار فعالي كار مي‌كند و نمايشگاه‌هاي متعدد انفرادي و گروهي مي‌گذارد و به خصوص به نمايشگاه گروهي در «موزه هنرهاي معاصر تهران» كه به مناسبت گشايش آن برگزار شده بود اشاره كرد. پي‌ير رستاني P.Restany منتقد برجسته‌ي فرانسوي از جمله دعوت‌شدگان است. او در يك روز خود را با وزيري مي‌گذارند و قبل از رفتن در نامه‌اي نظرش را درباره كارهاي او بيان مي‌كند. وي در قسمتي از اين نامه با اشاره به مجسمه‌هاي مفصلي او مي‌گويد: «... اين موجودات بسيار قوي‌اند و سرشار از نيروي اضطراب‌انگيز. انزواي اخلاقي انساني را نشان مي‌دهند كه تنها براي هنرش زندگي مي‌كند و روابط اجتماعي‌اش را عمداً به حداقل رسانده است. گويي وزيري به سان جانوراني كه هنگام درد كشيدن تنهايي اختيار مي‌كنند، به خلوت خود پناه برده و از ديگران روي گردانده است تا دغدغه بيان ناتواني آدمي در برابر بي‌عدالتي شديد و بي‌رحمانه‌ي دنيا را به هنرش واگذارد. وزيري آرامش و هماهنگي را در موسيقي گوستاو مالر، و بويژه در خلوتش با طبيعت كشورش، با خاكش و در اختلاف خشكي و سبزي‌اش بازمي‌يابد. (9) در سال 1357 مجدداً ازدواج مي‌كند. حاصل اين ازدواج دو پسر است. در سال 1360 توسط انتشارات سروش كتاب «شيوه طراحي» او به چاپ مي‌رسد. در سال‌هاي ابتداي بعد از انقلاب او بين ايران و ايتاليا در رفت و آمد است و فعاليت هنري‌اش را در هر دو جا ادامه مي‌دهد. در سال 1364 مركز فرهنگي ايتاليا نمايشگاهي از دوره‌هاي كاري او را بر پا كرد. رييس اين مركز با اشاره به كارهاي متأخر او در بروشور نمايشگاه مي‌نويسد: نه ديگر فراخواني آرام دوران‌هاي خوش از دست رفته، كه آگاهي‌اي پر تشويش از تهاجمي عبث و تهديدهايي كه بر امروز سنگيني مي‌كنند و بر فردا سايه‌اي تاريك مي‌افكنند، مطرح‌اند. آخرين كارهاي وزيري بر اين ادراك عميق (گُيا) گواهي مي‌دهند كه: «در پي به خواب رفتن عقل، هيولاها برمي‌خيزند.» و از اين پس، فقط سكوتي طولاني و هماهنگ با منطق، اما، اينك وزيري مي‌خواهد... و بايد سخن خود را ادامه دهد. مدتي بعد از اين نمايشگاه، وزيري براي معالجه پسر سه ساله خود كه بيماري آسم داشت به اتفاق خانواده راهي ايتاليا مي‌شود. در مدت دوري او از ايران، شهرداري تهران زيرزمين و طبقه آخر ساختمان او را به علت تخلف تخريب
مي‌كند. «در ايتاليا وقتي پاي تلفن اين خبر را شنيدم به زمين افتادم. محصول چندين سال كار كردن و تدريس در دانشگاه را كه با آن سرپناهي براي خود ساخته بودم از من گرفتند. بعد از آن ناچا در اروپا ماندم. من دوست نداشتم آن جا زندگي كنم. مي‌خواستم كه بچه‌هايم در ايران و با فرهنگ ايران بزرگ شوند. آن‌جا هم راحت زندگي نكردم. خيلي سختي و گرسنگي كشيدم. بچه‌هايم را با زجر بزرگ كردم. مدتي در وزارت دادگستري ايتاليا كار مترجمي متهمان ايراني را عهده‌دار بودم. در سفارت آمريكا براي ايرانيان مسافر يا مهاجر به عنوان مترجم كار مي‌كردم. چهار يا پنج سالي نيز در سفارت ايران، اخبار مربوط به ايران را از روزنامه‌هاي ايتاليايي جمع‌آوري و ترجمه مي‌كردم. قالي‌هايم، عتيقه‌هايي كه جمع‌آوري كرده بودم، به علاوه آپارتماني كه در ايران داشتم، و با چه مكافاتي از دست مستاجر بيرون آوردم، را فروختم تا بتوانم سرپناهي در ايتاليا براي خودم فراهم كنم. حالا كه مقابل شما نشسته‌ام اداره تأمين اجتماعي دولت ايتاليا به علت اين كه بيست سالي آن جا زندگي مي‌كنم و چون سن من از هشتاد سالگي گذشته، ماهيانه 500 يورو به من مي‌دهد. ضمن اين كه بيمه هم هستم. ولي دولت ايران اصلاً حالي از من نمي‌پرسد. در سال 1372 بعد از نمايشگاهي كه در نگارخانه‌ي برگ داشتم با شهرداري تهران موافقت كردم كه در ازاي اهداي آثارم به شهرداري، آن‌ها موزه‌اي براي آثارم درست كنند. ولي نه تنها اين اتفاق نيفتاد، بلكه تعداي از آثارم به علت جابجايي آسيب ديد و برخي نيز براي مدتي گم شدند. من از اين اتفاق داشتم دق مي‌كردم. همين هم سبب شد كه فشار خون من بالا رود و من متوجه نبودم. دائماً در حال تنش و استرس بودم. وقتي به رُم رفتم بينايي يكي از چشم‌هايم دچار مشكل شده بود. به دكتر رفتم. دكتر بعد از معاينه‌ي چشم من گفت: خدا را شكر كن كه فشار خون مغزت را فلج نكرده. زده به چشمت. چشم راست من نابينا شد. بعد از يك سال ديگر هم چشم چپ من دچار مشكل شد. شكل اشياء را به صورت اغراق شده‌اي مي‌ديدم و غشايي خاكستري ميان من و اشياء قرار گرفته بود. چندين بار عمل كردند تا مقداري بهبود يافت. دو سال تمام مي‌ترسيدم به سراغ نقاشي بروم. مثل ديوانه‌ها در اتاق و در سالن كوچك خانه‌ام قدم مي‌زدم. تنها خوراك و دلخوشي من شنيدن موسيقي كلاسيك بود. تا بالاخره عيده سال گذشته (1384) مدتي در خانه تنها بودم. يك روز مشغول شنيدن آهنگي كه خيلي مورد علاقه‌ام هست بودم. يك دفعه هيجان عجيبي وجودم را فرا گرفت. مثل آتشفشاني آماده‌ي انفجار شده بودم. به خودم هي زدم كه اين يعني چه؟ وسايل نقاشي را آوردم و گذاشتم روي ميز و شروع كردم. مثل اين كه كسي دست من را به حركت درمي‌آورد. تا غروب پنج تا كار كردم شب كه پسرهايم آمدند به آن‌ها نشان دادم. اولين چيزي كه پرسيدند اين بود كه اين‌ها كار كيست. گفتم: كار من. گفتند چطور با چشم‌هايي كه نمي‌بيني اين كارها را كرده‌اي؟ گفتم: با تصوري كه از اطراف دارم. اين ذهن من است كه كار مي‌كند نه چشم من. آن چه در مخزن فكر من هست نمود مي‌يابد و من آن‌ها را كنترل مي‌كنم. بيشتر اتفاق است ولي سعي مي‌كنم اين اتفاق ها را كنترل كنم و از آن‌ها تركيباتي را كه لازم دارم به وجود آورم. زماني كه كار مي‌كنم، ابتدا نمي‌دانم چكار مي‌خواهم بكنم. مي‌روم جلو. مثل آهنگسازي كه يك تم كوچولو را مي‌گيرد و به آن وارياسيون مي‌دهد. من هم همين كار را مي‌كنم. در عرض پنج ماه نزديك به صد اثر به وجود آوردم كه مورد تأييد دوستان هنرشناسم قرار گرفته‌اند. من از تنهايي و بكياري رنج مي‌برم. يعني براي وجود من حتي اگر لازم شده بيل بزنم، بايد بيل بزنم. من آدم پشت ميزنشين نيستم. بلكه بايد كار كنم و ياد بدهم. بايد حركت داشته باشم در غير اينصورت ديوانه مي‌شوم.» محسن وزيري موضوع «هراس و پرواز» را تقريباً تا حدود سال 1365 ادامه مي‌دهد. بعد از اين نيز با اقامت در ايتاليا كارهاي انتزاعي خود را دنبال مي‌كند. اما در ابعادي بسيار كوچكتر از گذشته و با مواد و مصالحي سبك‌تر و دم‌دست‌تري چون آبرنگ، اكرليك و بعد از مدتي نيز تكه‌هاي چسباندني مثل كاغذ و مقواهاي رنگي. از اوايل سال‌هاي هفتاد، عنصر خط فارسي را با رفتاري آزاد به نقاشي‌هاي خود اضافه مي‌كند. «مي‌خواستم جوهر خط را بدون اشاره به آن چه خطاطان و يا نقاشان ملهم از خط دنبال مي‌كنند، مطرح كنم و تصور مي‌كنم در اين مسئله موفق شده‌ام.» او در سال 1378 ترجمه‌ي كتاب «انديشه و كار پل‌كلي» و در سال بعد جلد دوم «شيوه طراحي» را توسط انتشارات سروش به چاپ مي‌رساند. وي به رغم مشكل بينايي همچنان فعاليت هنري خود را ادامه مي‌دهد. «اولين برخورد من با طبيعت در كنكور سال 1322 اتفاق افتاد. يعني نوزده سالگي.» «ببين چقدر عمر از دست داده‌ام. بعد هم كه به دانشكده امدم تا سال 1334 كه از ايران رفتم، در اين فاصله نيز صدها چهره و منظره به شيوه‌هاي رئاليستي، امپرسيونيستي و پست امپرسيونيستي طراحي و نقاشي كردم، كه اين ده دوازه سال مي‌توانست خيلي بهتر از اين باشد. در حالي كه در اروپا همان سه سال اول سبب شد كه آن كارهاي شني را انجام دهم و كارهاي قبل از آن كه ارزش‌هاي تجسمي خاص خود را داشت. ولي همين كه پايم را در ايران گذاشتم و آمدم سراغ آموزش، باز در نقاشي‌هاي من فاطه افتاد. اين جا آن فضا و تشويق لازم وجود نداشت. آن‌جا من تشويق مي‌شدم. مرتباً براي شركت در بزرگترين نمايشگاه‌هاي نقاشي دعوت مي‌شدم و جوايز مفصلي به من مي‌دادند. برايم افراد مهمي نقد نوشتند.» «بعد از بيست سال كه به اروپا برگشتم (1986) ديدم تمام آن كساني كه مي‌شناختم ديگر وجود ندارند. فضا كاملاً عوض شده بود. در تنهايي خود شروع به كار كردم، كه ثمره‌ي آن نمايشگاه‌هاي مختلف بود و سرانجام هم به عنوان كسي كه درست كار كرده، جايزه‌ي مهم «شخصيت اروپايي» را به من دادند. اگر اين فاصله‌ها نبود ببين چه‌ها مي‌شد كرد. هميشه اين فضاي هنري است كه آدم را بالا مي‌برد، فضاي هنري و راهنمايي‌هاي درست.»