نور سنجی در عکاسی کتاب الکترونیکی آموزش کامل و کاربردی چاپ سیلک اسکرین آموزش کاربردی عکاسی دیجیتال آموزش راینو

خدمات دانشجویی و طراحی کافه دیزاین

آموزش طراحي خودرو اسکچ و راندو (دستی + کامپیوتری) - کلاس‌های حضوری

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از 9 به 13 از 13

موضوع: افسانه های قدیمی

  1. "" #9
    عضو فعال شیما آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Nov 2008
    محل سکونت
    کرج
    نوشته ها
    184

    Smile افسانه عاشقانه

    آورده اند كه در زمان قديم توتهاي سرخ و تيره رنگ درخت شاتوت زماني چون برف سفيد بوده است.اين توتها پس از رويدادي شگفت انگيز و اندوهبار سرخ‌رنگ شدند:مرگ دو جوان عاشق اين دگرگوني را بوجود آورد.
    پيراموس(پيرام) و تيسبه كه نخستين،زيباترين مرد جوان،و دومي زيباروترين دختر مشرق زمين بود در شهر بابل مي زيستند كه شهر ملكه سميراميس بود.اين دو در همسايگي هم مي زيستند و ديواري مشترك خانه آنها را از هم جدا كرده بود.چون هر دو در همسايگي هم به بار آمدند و با هم بزرگ شدند،دل در گرو عشق يكديگر بستند.آنها مي خواستند با هم ازدواج كنند ولي پدر و مادرشان موافقت نمي كردند.با وجود اين جلو عشق را نمي توان گرفت.آتش عشق هرچه شعله ور تر و فروزانتر شود،بيشتر مي سوزاند.به علاوه عشق هميشه راههايي براي خود مي يابد.محال بود كسي بتواند اين دو جوان دلداده را كه دلي سوزان داشتند از يكديگر جدا كند.
    در ديواري كه خانه آن دو را از هم جدا ميكرد شكافي وجود داشت،كه هنوز كسي از وجود آن آگاه نشده بود،ولي از ديد و چشم عاشقان هيچ چيز پنهان نمي ماند.اين دو جوان عاشق ما شكاف را كشف كردند و از آن راه با هم سخن مي گفتند.گرچه آن ديوار شوم و نفرت انگيز آنها را از هم جدا كرده بود،امّا خود وسيله پيوند و ارتباط شده بود.آنها مي گفتند:"با بودن تو(اي ديوار)ما نمي توانيم يكديگر را لمس كنيم،امّا دست كم بگذار با هم سخن بگويي و رازونياز كنيم.تو راهي بنما تا سخنان عاشقانه به گوش عاشقان برسد.ما آدمها ناسپاسي نيستيم"بدين سان آنها با هم سخن می گفتند.چون شب و زمان جدايي فرا مي رسيدهر دو بر ديوارها بوسه مي زدند و مي رفتند.هر بامداد كه روشنايي مي دميد و ستارگانِ آسمان را خاموش مي كرد و پرتو خورشيد شبنم یخزده بر برگ گياهان را خشك مي كرد،آن دو جوان دلداده دزدانه و پاورچين و پنهان از چشم اغيار به كنار شكاف مي آمدند،آنجا مي ايستادند و زماني عاشقانه رازو نياز مي كردند و چند گاهي از ستم روزگار غدّار و سرنوشت ستمكار زبان به گلايه مي گشودند،ولي هميشه نجواگونه سخن مي گفتند.سرانجام يك روز بردباري و توان پايداري در برابر ناملايمات و نارواييها را از دست دادند.آنها تصميم گرفتند كه شب‌هنگام بكوشند پنهاني از خانه بيرون آيند و از شهر بيرون شوند و خود را به فضاي باز بيرون شهر برسانند تا شايد در آنجا چند لحظه اي آزاد و بي دغدغه در كنار هم بگذرانند .آنها قرار گذاشتند كه يكديگر را در جايي كاملا آشنا ببينند:يعني در مقبره نينوس،زير يك درخت،درخت شاتوت كه زير بار توت سفيد غرق شده بود و چشمه اي نيز در نزديكي آن مي جوشيد.اين نقشه هر دو را شاد كرد.امّا زمان چنان به كندي مي گذشت كه مي پنداشتند روز پايان نخواهد گرفت.


    سرانجام خورشيد در دل دريا فرو رفت و در پي آن شب بالا آمد.تيسبه در آن هواي تاريك آهسته و پاورچين از خانه بيرون آمد و پنهان از همه چشمها راه مقبره را در پيش گرفت.پيراموس هنوز نيامده بود.دختر چند گاهي به انتظار نشست،زيرا عشق به او جرئت بخشيده بود.امّا ناگهان در پتو نور ماه ماده شيري را ديد.آن حيوان درنده شكار كرده بود و پوزه اش خونين ببود و اكنون به كنار چشمه آمده بود تا آب بنوشد و تشنگي خود را برطرف كند.شير با او فاصله داشت و تيسبه فرصت يافت بگريزد ولي به هنگام فرار ردايش از دوشش بر زمين افتاد.ماده شير در راه بازگشت به كنامش ردا را ديد و آن را به دندان گرفت و پيش از رفتن به درون جنگل آن را از هم دريد.پيراموس لحظه اي بعد از راه رسيد و ردا را ديد:ردايي به خون آلوده و از هم دريده،با ردّ آشكار پاي شير بر زمين.كاملا آشكار بود كه از ديدن اين منظره چه نتيجه اي گرفته مي شود.او كاملا مطمئن بود كه چه روي داده است:تيسبه مرده است.او اجازه داده بود معشوقه اش تنها به چنين جاي خطرناكي بيايد و خود زودتر نيامده بود تا از او پاسداري كند.با خود گفت اين من بودم كه تو را به كشتن دادم.سپس پاره‌هاي ردا را از زمين برداشت و در حالي كه آنها را پيوسته مي بوسيد به طرف درخت توت برد.و گفت:"اكنون خون مرا نيز بايد بنوشي"اين را گفت و شمشيرش را كشيد و در پهلوي خود فرو كرد.خون فواره زد و بر توتها ريخت و آن توتها را به رنگ سرخ تيره در آورد.



    تيسبه هرچند كه از ديدن ماده شير به وحشت افتاده بود ولي بيشتر از اين مي ترسيد كه معشوق خود را تنها بگذارد.اندكي بعد دل به دريا زد و به خود جرئت داد.به سوي درخت شاتوت،كه از شاتوتها سپيد رنگ مي درخشيد و ميعادگاهشان بود،راهي شد.امّا نتوانست درخت را بيابد.البته يك درخت آنجا بود،ولي توتهايش سفيد و درخشان نبود.چون خوب به درخت نگريست،چيزي زير آن يافت كه تكان مي خورد.لرزان و هراسان سر برگرداند .امّا چند لحظه بعد چون خوب به سايه خيره شد آن را شناخت.پيراموس بود غرقه در خون خويش و در حال مرگ.سراسيمه به سويش رفت و او را در ميان بازوان گرفت.التماس كرد چشم بگشايد ،به او نگاه كند و با او سخن بگويد.تيسبه گريه كنان به او گفت :"اين من هستم،تيسبه،عزيزترين كس ت."چون پيراموس نام معشوقه را شنيد پلك چشمان را كه سنگين شده بود گشود تا فقط نگاهي به سويش بيفكند.بعد مرگ از راه رسيد و چشمان او را بست.تيسبه شمشير او را ديد كه از دستش افتاده و كنار آن تكه پاره هاي به جا مانده از رداي خودش را.آنگاه بي‌درنگ دريافت كه چه روي داده است.بعد گفت:"تو خود را با دستهاي خود كشته اي و با دست عشقي كه به من داشتي.من هم مي توانم شجاع باشم.من هم مي توانم عاشق باشم.فقط مرگ مي توانست ما را از هم جدا كند.امّا اكنون ديگر نمي تواند"اين را گفت و شمشير را كه هنوز آغشته به خون پيراموس بود برداشت و در قلب خود فرو كرد.سرانجام خدايان به آن دو رحمت آوردند،و پدر و مادر آن دو عاشق نيز.رنگ سرخ تيره شاتوت يادبود ابدي و جاودانه اين عشق واقعي است و يك مجمر خاكسترِ دو انساني را در خود جاي داده است كه حتي مرگ نيز نمي توانس آن دو را از هم جدا كند.
    تا توانی رفع غم از چهره غمناک کن

  2. "" #10

    پیش فرض

    دوست عزیزم سلام ممنونم از افسانه های زیبایی که مینویسید امیدوارم باز هم از این مطالب جالب بنویسید

  3. "" #11
    عضو فعال شیما آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Nov 2008
    محل سکونت
    کرج
    نوشته ها
    184

    Cool هیولای کرت


    هيولاي جزيره کِرت


    جزيره کِرت ، در درياي مديترانه ، در روزگار باستان ، بين دو تمدن بزرگ مصر و يونان قرار داشت و از همين جزيره بود که يکي از معماهاي کهن ، به صورت افسانه اي شگفت انگيز ، نسل به نسل و سينه به سينه نقل شده ، انسانها را به خود مشغول داشته و به فکر فرو برده است . بر طبق افسانه هاي مردم کرت باستان ، " مينو تور " موجودي به شکل نيمه آدمي و نيمه گاو ، با دو شاخ بلند و تيز بر سر ، در غاري عميق در جزيره کرت مي زيست و از گوشت انسان تغذيه مي کرد و اين موجود را مردم پرستش مي کردند . مينوس ، پادشاه جزيره کرت ، براي مينوتور مکاني ويژه در برابر آن غار ساخته بود که راهرو هاي پيچ در پيچ و دالانهاي گمراه کننده بسيار داشت و چنان بود که اگر کسي وارد اين مکان مي شد ، هر قدر جلو مي رفت ، به چهار راه جديد مي رسيد و سرانجام در دهليز هاي تو در توي آن گيج و گمراه مي شد و در چنگال مينوتور گرفتار مي شد !
    اين مکان عجيب را " لابريت " مي گفتند .
    افسانه مي گويد که مينوس پادشاه جزيره کرت ، دو فرزند داشت : پسرش آندروژه و دخترش آريان.



    آندروژه که ورزشکاري بي مانند بود ، بر آن شد به يونان برود و در مسابقه اي با قهرمانان ان کشور شرکت کند . در يونان آندروژه موفق شد همه قهرمانان را شکست دهد و شايستگي و مزيّت جوانان کشور کرت را بر جوانان کشور يونان نشان دهد .
    يونانيان که انتظار چنين شکستي را نداشتند و نمي توانستند شرم شکست را تحمل کنند ، تصميم به قتل شاهزاده کرت گرفتند و سرانجام او را کشتند.
    چون خبر کشته شدن آندروژه به پادشاه جزيره کرت رسيد ، چنان خشمگين شد که به قصد خونخواهي فرزند ، با صد کشتي ، انباشته از سربازان انتقامجو ، به يونان حمله ور شد و نه فقط آتن ، مرکز يونان را ويران کرد ، بلکه دستور داد يونانيان هر 9 سال يکبار 14 جوان _ 7 پسر و 7 دختر _ را به عنوان خونبهاي فرزندش روانه جزيره کرت کنند تا به قربانگاه لابريت فرستاده شوند .
    اين انتقام وحشتناک ، دو بار به فاصله 9 سال تکرار شد . هر بار 14 دختر و پسر يوناني ، در ميان اشک و ناله مردم ، سوار بريک کشتي که بادبانهاي سياه ، به نشانه ماتم _ داشت به جزيره کردت فرستاده مي شدند و ديگر بازنمي گشتند .
    سومين بار ، تزه ، فرزند اژه ( پادشاهان يوناني ) که جواني دلاور بود ، با اصرار از پدر خواست که اين بار او را همراه قربانيان به جزيره کرت بفرستد . نقشه تزه اين بود که به جنگ مينوتور برود و با کشتن ان هيولا به اين ماجراي غمناک پايان دهد . اژه ناگزير پذيرفت .

    تزه با پدر قرار گذاشت که هنگام بازگشت کشتي ، اگر بادبانها همچنان سياه بودند ، بداند که وي به هدف خود نرسيده است و موجود وحشتناک او را طعمه خود کرده است . اما اگر بادبانها سفيد بودند ، نشانه ان است که که وي توانسته است هيولاي جزيره کرت را نابود کند .



    وقتي " قربانيان پيشکش به هيولا " به جزيره کرت رسيدند ، به فرمان مينوس شاه جشن بزرگي در ميدان مقابل لابريت ترتيب داده شد و چهارده يوناني در جايي مانند قفس ، در وسط ميدان ، به تماشا نهادند و پيرامون انها مردم به پايکوبي پرداختند .



    آريان ، دختر مينوس ، که از انتقامگيري هولناک پدر خود نفرت داشت ، چون نتوانسته بود پدر را از اجراي اين مراسم باز دارد ، بر آن شد به تزه کمک کند . بنابراين ، در هنگام جشن و بي خبري مردم ، خود را به او رسانيد و بي آنکه کسي متوجه شود يک گلوله نخ و يک خنجر فولادي به او رسانيد و گفت : " از همان لحظه ورود به لابريت ، نخ را باز کن و همچنان که در دالانهاي پيچ در پيچ آن پيشروي مي کني نخ را در مسير خود بگشا ، به مينوتور که رسيدي ، با اين خنجر زهر آگين به ان هيولاي خون آشام حمله ور شو و ان را از پاي در آور و از مسيري که نخ تو را راهنمايي مي کند ، دوباره به دهانه لابريت بر گرد . آنجا ، من و ديگر هموطنانت منتظر تو هستيم تا سوار بر کشتي شويم و از اينجا بگريزيم . "
    تزه ، خنجر و گلوله نخ را گرفت و در زير لباس خود جاي داد .
    صبحگاه روز بعد ، گروه قربانيان را پايکوبان به مدخل لابريت بردند ، و همه را بزور
    به داخل فرستادند و خود ، خوشحال از اينکه طعمه هاي خوبي تقديم خداي خود کرده بودند ، پايکوبان بازگشتند .
    از گروه قربانيان ، نخستين کس که پيشروي در لابريت را آغاز کرد ، تزه بود . او خنجر به يک دست و گلوله نخ به دست ديگر ، گام به گام در راهروهاي بي پايان و پيچ در پيچ لابريت جلو مي رفت و در همان حال نخ را کم کم باز مي کرد ..
    تزه به مرکز لابیرنت نزديک مي شد که ... ناگهان هيولاي مينوتور در برابرش ظاهر شد . تزه که مي دانست اگر کمترين هراس را به خود راه دهد در زير سم هاي هيولا و با ضربه هاي سم ها و شاخ هاي هيولا ، ان موجود خون آشام نابود خواهد شد ، شجاعانه با مينو تور درگير شد و پيکار هاي هولناک بين آن دو ، در مرکز لابريت در گرفت . مينوتور در اين خيال بود که مثل هميشه موجودي وحشتزده و بي سلاح را در برابر خود دارد وبنابراين خيلي زود او را طعمه خود خواهد کرد . اما ، زماني به خود آمد که ضربه هاي پياپي خنجر زهر آگين بر پيکرش نشست و ... آن همه خون که ساليان دراز از انسانهاي بي گناه آشاميده بود ، از جسم پاره پاره اش بر لابريت جاري شد .
    تزه دلاور ، هيولا را غرقه به خون بر جاي نهاد و به راهنمايي نخي که پشت پاي خود ، هنگام آمدن ، گشوده بود بازگشت و بزودي به مدخل لابريت رسيد . آنجا هموطنان تزه در آغوشش گرفتند و شادي کنان به پشت دروازه آمدند .
    آريان ، که پشت دروازه به کمين نشسته بود و منتظر عاقبت کار بود ، شادي و پايکوبيهاي يونانيها را که شنيد ، کلون را از در برداشت و همه با هم به سوي کشتي يونانيها در ساحل روانه شدند . افسوس که تزه و ياران او ، از شدت خوشحالي و شتابي که داشتند ، قرار و مدار خود را با اژه از ياد بردند و بادبانهاي کشتي را تعويض نکردند . کشتي ، با بادبانهاي سياه ، همچنان بر امواج مي رفت تا به ساحل يونان رسيد .



    اژه که بي قرار و چشم براه ، بر پشت بام قصر ساحلي خود به انتظار ورود کشتي با بادبانهاي سفيد بود ، چون سرانجام کشتي را مثل گذشته سياهپوش ديد ، آه از نهادش بر آمد و به اين گمان که فرزند برومندش نيز به کام هيولاي کرت رفته است ، دنيا در برابر چشمانش تيره و تار شد و از فراز قصر به ميان امواج خروشان دريا افتاد و ...
    چنين است که از ان به بعد ، اين بخش از درياي مديترانه را درياي اژه مي نامند تا ياد آورنده اندوه بي پايان پدري فرزند از دست داده و مرگ او در ابهاي خروشان باشد.
    اما ... واقعيت چه مي گويد؟
    افسانه ها و قصه هاي اعجاب انگيز ، نظير افسانه " هيولاي جزيره کرت " در فرهنگ و ادبيات تاريخي و اسطوره اي ملتها کم نيست . کمتر کشوري است که براي خود افسانه هاي " ديو و دلبر" " انسان وابليس و قهرمان و هيولا و حوادث عجيب وجود نداشته باشد . پرسش اينجاست که آيا اين همه هيولا و ديگر موجودات خيالي يکسره بي اساس است و هيچ رگه اي از واقعيت در زير و بم آن نهفته نيست ؟
    عقل مي گويد که به هر حال افسانه سرايان روزگار کهن بايد از " واقعه اي " ، " حادثه اي " ، " شنيده اي " " چيزي " الهام گرفته و آنگاه به وسيله انديشه خلاق روايتي جذاب پديد آورده باشند
    .
    اين نکته را مورخان ، ديرينه شناسها ، انسانشناسها ، و باستانشناسها خوب مي دانند و از لابه لاي مدارک تاريخي و قصه ها و افسانه هاست که پي به رازو رمز حوادث گذشته مي برند و مدارک مستند براي حدس و گمانهاي خود به دست مي آورند . موزه هاي جهان ، انباشته از اين گونه مدارک تاريخي است .
    اما ، درباره جزيره کرت و افسانه هاي ان ، تا سال 1900 ميلادي هيچ مدرکي که نشان دهد روزي روزگاري در ان جزيره تمدني درخشان وجود داشته است در دست نبود و تقريبا در همه کتابهاي تاريخي مربوط به مديترانه ، فقط از تمدنهاي مصر و يونان و آن گاه روم سخن مي رفت .



    " آرتور ايوانز " ، باستانشناس انگليسي قرن نوزده ، وقتي افسانه هيولاي کرت را شنيد ، چنان مجذوب ان شد که تصميم گرفت شرايط کنوني اين جزيره را از نزديک ببيند و فاصله ان را از يونان بسنجد .
    آرتور ايوانز به اين وسوسه دچار شده بود که اگر حتي سر مويي از واقعيت در افسانه کرت باشد ، بايد ان را پيدا کرد . بسا که تمدني ديگر پيش از تمدن يونان در ان بوده و به همين دليل چنين حکايت جالبي ، از قرنها پيش بر سر زبانهاست . آيا همين تمدن يونان باعث نشده که تمدن کرت در سايه قرار گيرد و کمتر کسي از ان صحبتي کند .
    گمان آرتور ايوانز اين بود که سالهاي زياد با دقت و حوصله در کوهها و تپه هاي جزيره خاک برداري کند تا مگر به مدارک و شواهدي تاريخي و عقل پسند برسد . پس ، در تپه اي که ايوانز با توجه به سوابق و تجربه هاي خود حدس ميزد ممکن است مکاني باستاني باشد ، شروع به حفاري کرد و ... هنوز يک لايه خاکبرداري صورت نگرفته بود که در روز 23 مارس سال 1900 نخستين ديوارهاي سنگين از يک بناي بزرگ اما مدفون شده در زير خ
    روارها خاک نمايان شد و چون خاکبرداري ادامه يافت ، بتدريج بناي شگفت انگيزي در برابر نگاههاي حيرت زده و کنجکاو آرتور ايوانز شکل گرفت که چيزي جزء دالانهاي پيچ در پيچ با راهرو هاي گمراه کننده و گاه بن بست نبود !
    شگفتا ! آيا اين بنا همان لابريت جزيره کرت نبود ؟!
    با سر بر آوردن ديوارهاي سنگي از روي تپه هاي مشرف به دريا در جزيره کرت ، آرتور ايوانز اين باستانشناس سختکوش در ميان هيجان عمومي اعلام داشت که با 9 هفته خاک برداري مي توان لابريت جزيره کرت را از زير خروارها خاک نمايان ساخت ! , ولي آرتور اشتباه مي کرد ، عمليات خاکبرداري چهل سال طول کشيد و در اين مدت طولاني شش جلد کتاب بزرگ درباره انچه به تدريج از تمدن کرت يافت مي شد به نگارش در آمد !
    نخستين بخش از ويرانه هاي باستاني که به طور کامل از دل خاک سر بر کشيد مکاني بود بسيار شبيه انچه که در لابريت در افسانه هيولاي مينوتور گفته مي شد .براي آرتور ايوانز پذيرفته نبود که هيولايي " گاو بدن " با " سرو که آدمي " وجود داشته باشد ، اما به وجود آوردن راهروهايي چنان پيچ در پيچ و سرگردان کننده هم نمي توانست بي دليل باشد.
    آيا هيولايي که به گفته افسانه ها راه بر انسانها مي بست و آنها را نابود مي کرد ، همان پادشاه خون آشام جزيره نبود که با اين ترفند مي خواست مردم را به هراس بياندازد و پايه هاي حکومت خود را مستحکم کند ؟
    در ويرانه هاي قصري که پس از لابيرنت ، به تدريج پديد آمد ، ستونهاي سنگي قطوري بود که بر بدنه هر يک از آنها نقش يک تبر دو لبه مانند دو ماهي که پشت به هم کرده بودند حجاري شده بود که اين نقش را در زبان محلي "لابريس" مي خواندند ( بسيار شبيه و نزديک به کلمه لابرينت! )
    با ادامه خاکبرداريها ، در گوشه اي از کاخ ، انبوهي استخوان به دست آمد که پس از بررسي آن معلوم شد استخوان گاو است !

    ممکن نبود اين همه استخوان و شاخهاي متعدد گاو که کنار ان يافت شد ، همه متعلق به يک حيوان حتي اگر آن حيوان " هيولاي بزرگ و گاو پيکري " موسوم به مينوتور باشد !
    راز اين همه استخوان در يک جا نيز بايد آشکار مي شد . مينوتور ، افسانه بود، اما وجود انبوهي استخوان و شاخ گاو را نمي شد انکار کرد ! کاوش که ادامه پيدا کرد ، سکه هايي از طلا يافت شد . بر يک طرف اين سکه ها نقش مينوتور و بر طرف ديگر نقش لابيرنت ديده مي شد !! اين سکه ها و نقش و نگارهاي آن چه معنا و مفهومي داشت ؟ آيا مينوس ، پادشاه جزيره کرت ، با رواج دادن چنين سکه ها يي خواسته بود افسانه مينوتور را در ذهن مردم تثبيت کند و آنها را نسبت به حکومت خود وفادار نگه دارد ؟ پاسخ اين پرسشها و ترديد ها نيز با هويدا شدن چند ديوار ديگر از قصر از زير لايه هاي خاک داده شد



    وقتي که با دقت خاک را از سطح ديوارها پاک کردند ، نقاشيهاي بسيار زيبايي ديدند که گوياترين انها ، صحنه هايي از بازي و عمليات آکروبات جوانها با گاوهاي وحشي بود ! در اين نقاشها ، که انگار تازه ترسيم شده بودند ، به روشني ديده ميشد که رقصنده هاي دختر وپسرچگونه مقابل گاو وحشي قرار ميگيرند ،و با مهارت از وسط دو شاخ گاو جست زده و بر پشت حيوان مينشينند يا از روي ان پشتک و وارو مي زنند . در اين حالت ، يک لحظه بي احتياطي گاو بازها ، يا يک ضربه شاخ گاو کافي بود که آنها را به کشتن دهد . از روي نقاشيها پيدا بود که گاوبازهاي جزيره کرت از چنان بدن آماده و تمرين کرده اي برخوردار بودند و به قدري بر عضلات خود تسلط داشتند که در ميان غريو تماشاگران و اوج خشم و قدرت نمايي گاو ها ، مي توانستند به چالاکي و خونسردي به نمايش مهارتهاي خود بپردازند . به اين ترتيب ، براي " آرتور ايوانز " مسلم شد که سرگرمي مهم و اصلي مردم کرت تماشاي عمليات گاو بازي در جشنها و مراسم ها بوده است . بي ترديد ، پسران و دختران جزيره کرت ، از همان سنين کودکي براي اين بازي خطرناک اماده مي شدند و پرورش مي يافتند .



    اين کار ، جدا از جنبه تفريح و سرگرمي ، در ستايش از " مينوتور " - خداي مردم کرت - نيز مي توانست باشد که هيولايي انسان نما و گاو پيکر را به خدايي گرفته و به عنوان حافظ خود و اموالشان مي پرستيدند . معبد لابيرنت ، پرستشگاه اصلي مينوتور بود و کاهنان اين معبد در رواج خرافه پرستي مي کوشيدند . پايه و اساس افسانه هيولاي گاو پيکر نيز بيرحمي مينوس در سرکوبي و نابودي دشمنان خود بود و کاهنان معبد بزرگ نيز همدستان او بودند .
    در عمليات حفاري ، معلوم شد که خرابه هاي آن قصر متعلق به دو هزار سال پيش از ميلاد مسيح بود . حال ان که بقيه آثار ، پيشينه اي تا 5 هزار سال پيش از ميلاد دارند . بنابراين ، مينوس که در افسانه هيولاي جزيره کرت از او ياد شده نمي تواند فقط يک نفر باشد ! مينوس لقب کليه پادشاهان " سلسله مينوسي " در چند هزار سال بود ( همچنان که امپراطور روم را قيصر يا سزار ، امپراطور ايران را کي و شاه و سلاطين مصر را فرعون مي گفتند ) . با اين برداشت و اکتشافات بود که از ان پس در کتابهاي باستانشناسي ، تمدن باستاني کرت را " مينوسي " و پادشاهان اساطيري ان را " مينوس " ناميدند .
    حفاريهاي جزيره کرت که به روشني ثابت کرد که تمدن مينوسي يکي از درخشانترين دوره هاي زندگي اجتماعي انسان در گذشته بوده است . وجود شبکه آبياري و اب انبار و فاضلاب در کنار خانه ها و در زير گذرگاهها ثابت ميکرد که اهالي کرت تا چه اندازه به بهداشت و نظ
    افت فردي اهميت مي داده و بنابراين مردماني سالم و تندرست و قوي هيکل بوده اند . مردم کرت ، حتي زباله هاي خود را نيز در گودالهاي مخصوص مي ريختند تا از انجا به خارج شهر منتقل کنند !
    خانه هاي جزيره کرت داراي در وپنجره هاي کافي بود تا نور و هواي تازه به اتاقها برسد ، و اين در حالي است که از روي ويرانه هاي بدست امده از تمدنهاي يونان و روم و مصر معلوم مي شود اغلب خانه هاي انها به صورت يک چهار ديواري با کمترين درب و پنجره بوده اند .
    از عجايب کشفيات جزيره کرت ، انبار مواد غذايي در نقاط مختلف شهر بود که فقط در يکي از اين انبارها صدها کوزه انباشته از روغن زيتون يافت شد . اندازه بعضي از اين کوزه ها حتي بزرگتر از قد يک انسان معمولي است !
    در يکي از اتاقهاي قصر مرکزي ، صفحه اي بدست آمد که مانند صفحه شطرنج ، خانه هايي دارد و در کنار ان چندين مجسمه کوچک از عاج ، طلا ، فيروزه و سنگ شيشه است .
    آرتور ايوانز انتظار داشت در ادامه کاوشهاي خود از تمدن جزيره کرت اشياء گرانبها تر و مدارک بيشتري به دست آورد . اما ، چنين نشد !



    پس ، ثروت موجود در خانه هاي کرت چه شده و به دست چه کساني به تاراج رفته بود ؟ پس از بررسي ديوارها و سقفها و درهاي چوبي وفلزي ، ترديدي باقي نماند که تمدن مينوسي در 1400 سال قبل از ميلاد مورد تهاجم قومي وحشي قرار گرفته و پس از غارت اموال و ثروتهاي مردم ، دستخوش يک آتش سوزي وسيع شده است . اين تهاجم ، هر چه بوده و به هر دليل يا از سوي هر قومي صورت گرفته ، مي بايستي بسيار سريع و غافلگيرانه بوده باشد ، زيرا آرتور ايوانز و دستياران او ، حتي به نقاشيهاي ناتمام ديوار ها دست يافتند که نشان مي دهد هنرمند نقاش در گرما گرم کار در معرض خطري جدي قرار گرفته و از ترس جان گريخته است .
    در بخش ديگري از قصر مرکزي که بي ترديد مي بايستي کتابخانه يا انبار اسناد و مدارک باشد ، آرتور ايوانز حدود دو هزار لوح گلي يافت که بر آن نقش و نگارهاي خاص ديده مي شد ( بيش از نيم قرن طول کشيد تا يکي از دستياران آرتور ايوانز به نام " ميکائيل ونتريس " موفق شد رمز آن لوحه ها و نبشته ها را کشف کند . بر اغلب اين لوحها نام و مقدار هدايايي بود که به خزانه مينوس يا انبار مواد غذايي او رسيده بود .)
    در ديگر نقاشيهاي ديواري قصر ، جوانان کرت در حال زوبين اندازي ديده مي شدند و در صحنه اي جالب از اين نقاشيها ، جمعي حدود 30 مرد با ريش و گيسوي بلند ، در لباسهاي فاخر و کمربند زرين ديده مي شدند .
    در تابلويي بزرگ ، انبوه جوانان مشغول رقص ، مشتزني و گاو
    بازي بودند و ... گويي اين همان مجلس پايکوبي بزرگي است که در گرما گرم آن آريان ، دختر مينوس ، توانست از غفلت مردم استفاده کند و خنجر و کلاف ريسمان در اختيار تزه قرار دهد !
    با توجه به وسعت ميدان مقابل قصر مرکزي و جايگاه بزرگ تماشاگران که مثل استاديومهاي امروزي به صورت سکوهاي پله اي بود ، مي توان بر آورد کرد که نزديک به پانصد بازيگر مي توانستند به راحتي به اجراي عمليات گاوبازي و ابراز مهارتهاي خود در حرکات موزون و زور آزمايي و زوبين اندازي بپردازند و بيش از چند هزار نفر در جايگاهها به تماشاي انها بنشينند .
    به راستي ، آيا افسانه " هيولاي گاوپيکر " را نمي توان به همان سر نخ نازکي تشبيه کرد که " آرتور ايوانز " را ( همچون تزه ) به اعماق " لابيرينت " تاريخ رهنمون کرد تا ديو جهل انسان نسبت به گذشته هاي خود را از پاي در آورد و بر بخشي پنهان و بسيار دور از زمان و مکان کنوني ، فروغ دانش و آگاهي بتاباند ؟ امروزه نام " ارتور ايوانز " به عنوان باستانشناس و کاشف معماي جزيره کرت همچنان در جهان ناشناخته ها مي درخشد .





    (برگرفته از کتاب کاوش در گذشته نوشته هوشنگ فتحي)
    تا توانی رفع غم از چهره غمناک کن

  4. "" #12
    Banned
    تاریخ عضویت
    Jun 2010
    محل سکونت
    ایران من
    نوشته ها
    361

    پیش فرض

    طرقه الانم هست
    پرنده ای کوچک که صدای خوشی هم داره
    جالب اینه که سر طرقه همیشه به سمت بالاست و شاید این دلیل افسانه شدنش باشه..

    نقل قول نوشته اصلی توسط شیما نمایش پست ها

    طرقه :
    [FONT=Tahoma][COLOR=Sienna] نام طرقه در افسانه های قدیم خراسانی آمده است طرقه پرنده کوچکی بوده است که بایستی برای رسیدن به خورشید که معشوق او بوده است 1000 نام از اسامی خداوند را به خاطر میسپرده است و در هنگام پرواز به سوی معشوقش این اسامی را بر زبان می آورده است ، او بعد از به خاطر سپردن این 1000 نام شروع به پرواز به سوی معشوق خود میکند و در هنگام پرواز نیز اسامی خداند را ذکر میکند در همین حین زمانی که می خواسته آخرین اسم را به زیان بیاورد این اسم را فراموش میکند و پرهای او میسوزد

  5. "" #13
    عضو فعال شیما آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Nov 2008
    محل سکونت
    کرج
    نوشته ها
    184

    Post افسانه های قدیمی

    سنگ صبور

    يكي بود؛ يكي نبود. غير از خدا هيچكس نبود.

    زن و مردي بودند و دختري داشتند به اسم فاطمه.

    فاطمه هر وقت مي رفت مكتب كه پيش ملاباجي درس بخواند, در راه صدايي به گوشش مي رسيد كه «نصيب مرده فاطمه.»

    دختر مات و متحير مي ماند. به دور و برش نگاه مي كرد و با خودش مي گفت «خدايا! خداوندا! اين صدا مال كيست و مي خواهد چه چيزي به من بگويد؟»

    اما هر قدر فكر مي كرد, عقلش به جايي نمي رسيد و ترس به دلش مي افتاد.

    يك روز قضيه را با پدر و مادرش در ميان گذاشت و آن ها هم هر چه فكر كردند نتوانستند از ته و توي آن سر در بيارند. آخر سر گفتند «تا بلايي سرمان نيامده, بهتر است بگذاريم از اين شهر برويم.»

    بعد هر چه داشتند فروختند و راهشان را گرفتند و از آن شهر رفتند.

    رفتند و رفتند تا همه نان و آبي كه همراه داشتند ته كشيد و تشنه و گشنه رسيدند به در باغي. گفتند «برويم در بزنيم. لابد يكي مي آيد در را وا مي كند و آب و ناني به ما مي دهد.»

    فاطمه رفت در زد. در به سرعت باز شد و همين كه فاطمه قدم گذاشت تو باغ و خواست ببيند كسي آنجا هست يا نه, يك مرتبه در ناپديد شد و ديوار جاش را گرفت. فاطمه اين ور ديوار ماند و پدر و مادر آن ور ديوار.




    پدر و مادر فاطمه شروع كردند به شيون و زاري و هر چه او را صدا زدند, جواب نشنيدند. آخر سر كه ديدند گريه و زاري فايده اي ندارد, گفتند «شايد قسمت فاطمه همين بوده و صدايي كه در گوشش مي گفته نصيب مرده فاطمه, مي خواسته همين را بگويد. حالا بهتر است تا هوا تاريك نشده و جك و جانوري نيامده سراغمان راه بيفتيم و خودمان را برسانيم جاي امني.»

    فاطمه هم در آن طرف ديوار آن قدر گريه كرد كه بيشتر گشنه و تشنه اش شد و عاقبت با خودش گفت «بروم در اين باغ بگردم؛ بلكه چيزي گير بياورم و با آن خودم را سير كنم.»

    و پا شد گشتي در باغ زد. ديد باغ درندشتي است با درخت هاي جور واجور ميوه و عمارت بزرگي وسط آن است. از درخت ها ميوه چيد, خودش را سير كرد و رفت تو عمارت. هر چه اين طرف آن طرف سر كشيد و صدا زد, كسي جوابش نداد. آخر سر شروع كرد به وارسي عمارت. ديد كف همه اتاق ها با قالي ابريشمي فرش شده و هر چه بخواهي آنجا هست.

    فاطمه از شش اتاق تو در تو, كه پر از جواهرات قيمتي و غذاهاي رنگارنگ بود گذشت. همين كه به اتاق هفتم رسيد, ديد يك نفر رو تختخواب خوابيده و پارچه اي كشيده رو خودش. آهسته رفت جلو پارچه را از رو صورتش كنار زد. ديد جواني است مثل پنجه آفتاب.

    فاطمه سه چهار بار جوان را صدا زد, وقتي ديد جوان از جاش جم نمي خورد, يواش يواش پارچه را پس زد و ديد گله به گله به بدن جوان سوزن فرو كرده اند.

    فاطمه ترسيد. مات و مبهوت نگاه كرد به دور و برش. تكه كاغذي بالاي سر جوان بود. كاغذ را برداشت و خواند. روي آن نوشته شده بود هر كس چهل شب و چهل روز بالاي سر اين جوان بماند و روزي فقط يك بادام بخورد و يك انگشتانه آب بنوشد و اين دعا را بخواند و به او فوت كند و روزي يكي از سوزن ها را از بدنش بيرون بكشد, روز چهلم جوان عطسه مي كند و از خواب بيدار مي شود.

    چه دردسرتان بدهم!

    دختر سي و پنج شبانه روز نشست بالاي سر جوان. روزي يك بادام خورد و يك انگشتانه آب نوشيد و مرتب دعا خواند؛ به جوان فوت كرد و هر روز يكي از سوزن ها را از تنش بيرون كشيد. اما از بس كه بي خواب مانده بود و تشنگي و گشنگي كشيده بود, ديگر رمقي براش نمانده بود. مرتب با خودش مي گفت «خدايا! خداوندگارا! كمك كن. ديگر دارم از پا در مي آيم و چيزي نمانده دلم از تنهايي بتركد.»

    در اين موقع, از پشت ديوار باغ صداي ساز بلند شد. رفت رو پشت بام, ديد يك دسته كولي بار و بنديلشان را پشت ديوار باغ زمين گذاشته اند و دارند مي زنند و مي رقصند.

    فاطمه صدا زد «آهاي باجي! آهاي بابا! شما را به خدا يكي از دخترهايتان را بدهيد به من كه از تنهايي دق نكنم. در عوض هر چه بخواهيد مي دهم.»

    سر دسته كولي ها گفت «چه بهتر از اين! اما از كجا بفرستيمش پيش تو؟»

    فاطمه رفت يك طناب و مقداري طلا و جواهر برداشت آورد. طلا و جواهرات را انداخت پايين و يك سر طناب را پايين داد. كولي ها هم سر طناب را بستند به كمر دختري و فاطمه او را كشيد بالا.



    فاطمه دختر كولي را برد حمام؛ لباس هايش را عوض كرد؛ غذاي خوب براش آورد و به او گفت «تو مونس و همدم من باش.»

    بعد سرگذشتش را براي دختر كولي تعريف كرد؛ ولي از جواني كه در اتاق هفتم خوابيده بود, حرفي به ميان نياورد و هر وقت مي رفت بالاي سر جوان در را پشت سر خود مي بست.

    دختر كولي بو برد در آن اتاق خبرهايي هست كه فاطمه نمي خواهد او از آن سر درآورد.

    فرداي آن روز, وقتي فاطمه رفته بود تو اتاق و در را چفت كرده بود رو خودش, دختر كولي رفت از درز در نگاه كرد, ديد جواني خوابيده رو تخت و فاطمه نشسته بالا سرش و بلند بلند دعايي مي خواند و به جوان فوت مي كند.

    دختر كولي آن قدر پشت در گوش ايستاد كه دعا را از بر كرد و روز چهلم, وقتي فاطمه هنوز از خواب بيدار نشده بود, رفتت در اتاق را باز كرد. نشست بالاي سر جوان, دعا خواند و به او فوت كرد و همين كه سوزن آخري را از تن جوان كشيد بيرون, جوان عطسه اي كرد و بلند شد نشست. نگاهي انداخت به دختر كولي و گفت «تو كي هستي؟ جني يا آدمي زاد؟»

    دختر كولي گفت «آدمي زادم.»

    جوان پرسيد «چطور آمدي اينجا؟»

    دختر كولي خودش را به جاي فاطمه جا زد و سرگذشت او را از اول تا آخر به اسم خودش براي جوان نقل كرد.

    جوان پرسيد «به غير از تو و من كس ديگري در اين عمارت هست؟»

    دختر كولي گفت «نه! فقط يك كنيز دارم كه خوابيده.»

    جوان گفت «مي خواهي زن من بشوي؟»

    دختر كولي ناز و غمزه اي آمد و گفت «چرا نخواهم! چي از اين بهتر؟»

    جوان نشست كنار دختر كولي و شروع كرد با او به صحبت و راز و نياز.

    فاطمه بيدار شد و ديد هر چه رشته بود پنبه شده. جوان صحيح و سالم پاشده نشسته بغل دست دختر كولي و دارند به هم دل مي دهند و از هم قلوه مي گيرند.

    آه از نهاد فاطمه برآمد. دست هاش را به طرف آسمان بلند كرد و گفت «خدايا! خداوندگارا! جواب آن همه زحمت هايي كه كشيدم همين بود؟ پس آن صدايي كه در گوشم مي گفت نصيب مرده فاطمه, چه بود؟»

    خلاصه! دختر كولي شد خاتون خانه و فاطمه را كرد كلفت خودش و فرستادش تو آشپزخانه.

    از قضاي روزگار, جواني كه طلسمش شكسته شده بود, پسر پادشاهي بود و با بيدار شدن او پدر و مادرش و شهر و ديارش هم ظاهر شدند.

    پادشاه از ديدن پسرش خوشحال شد و فرمان داد هفت شب و هفت روز شهر را آذين بستند و دختر كولي را به عقد پسرش درآورد.

    چند روز كه گذشت پسر خواست برود سفر. پيش از حركت به زنش گفت «دلت مي خواهد چه چيزي برات بيارم؟»

    زنش گفت «برام يك دست لباس اطلس بيار.»

    جوان از فاطمه پرسيد «براي تو چي بيارم.»

    فاطمه جواب داد «آقا جان! من چيزي نمي خواهم. جانتان سلامت باشد.»

    جوان اصرار كرد «چيزي از من بخواه.»

    فاطمه گفت «پس براي من يك سنگ صبور بيار.»

    سفر جوان شش ماه طول كشيد. وقت برگشتن براي زنش سوغاتي خريد و راه افتاد طرف شهر و ديارش. در راه پاش به سنگي خورد و يادش آمد كلفت شان گفته براش سنگ صبور بخرد.

    جوان با خودش گفت «اگر براش نبرم دلخور مي شود.»

    و برگشت رفت تو بازار و بعد از پرس و جوي زياد, رفت سراغ دكانداري و از او سنگ صبور خواست.

    دكاندار پرسيد «اين سنگ صبور را براي چه كسي مي خواهي؟»

    جوان جواب داد «براي كلفت مان.»

    دكاندار گفت «گمان نكنم كسي كه خواسته براش سنگ صبور بخري كلفت باشد.»

    جوان گفت «انگار حواست سر جاش نيست و پرت و پلا مي گويي. من مي دانم كه اين سنگ صبور را براي كه مي خواهم يا تو؟»

    دكاندار گفت «هر كس سنگ صبور مي خواهد دل پر دردي دارد. وقتي سنگ صبور را دادي به دختر, همان شب بعد از تمام كردن كارهاي خانه مي رود كنج دنجي مي نشيند و همه سرگذشتش را براي سنگ صبور تعريف مي كند و آخر سر مي گويد

    سنگ صبور! سنگ صبور!


    تو صبوري! من صبور!


    يا تو بترك يا من مي تركم.


    در اين موقع بايد تند بپري تو اتاق و كمر دختر را محكم بگيري. اگر اين كار را نكني, دلش از غصه مي تركد و مي ميرد.»

    جوان سنگ صبور را خريد و برگشت به شهر خودش.

    پيرهن اطلس را به زنش داد و سنگ صبور را به فاطمه.

    همان طور كه دكاندار گفته بود, فاطمه شب رفت نشست كنج آشپزخانه. شمع روشن كرد و سنگ صبور را گذاشت جلوش و شروع كرد سرگذشتش را مو به مو براي سنگ صبور تعريف كرد و آخر سر گفت

    «سنگ صبور! سنگ صبور!


    تو صبوري! من صبور!


    يا تو بترك يا من مي تركم.»


    در اين موقع, جوان كه پشت در آشپزخانه گوش ايستاده بود, تند پريد تو و كمر دختر را محكم گرفت و به سنگ صبور گفت «تو بترك.»

    سنگ صبور تركيد و يك چكه خون از آن زد بيرون.

    دختر از شدت هيجان غش كرد.

    جوان او را بغل كرد؛ برد خواباندش تو اتاق خودش و ناز و نوازشش كرد و صبح فردا فرمان داد گيس دختر كولي را بستند به دم قاطر و قاطر را هي كردند سمت صحرا. بعد شهر را از نو آذين بستند و چراغاني كردند و هفت شب و هفت روز جشن گرفتند و با فاطمه عروسي كرد.

    همان طور كه آن ها به مرادشان رسيدند, شما هم به مرادتان برسيد.

    قصه ما به سر رسيد


    كلاغه به خونه ش نرسيد.
    تا توانی رفع غم از چهره غمناک کن

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •