0
در اين تاپيك داستانهايي كوتاه از نويسندگان ايراني وخارجي گذاشته ميشه.
قاعدتاً باید اسم نويسنده، مترجم و يا منبع قید بشه ولي اگر اسم يك نويسنده و يا منبع داستان رو نميدونيد و فكر ميكنيد اون داستان ارزشش رو داره كه ديگران بخونن ميتونين در اين تاپيك قرار بديد تا همه بخونن![]()
![]()
ویرایش توسط ELENA : 08-02-06 در ساعت 17:03
روزی در یک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصویری از چیزی که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشی کنند. او با خود فکر کرد که این بچه های فقیر حتماً تصاویر بوقلمون و میز پر غذا را نقاشی خواهند کرد. ولی وقتی داگلاس نقاشی ساده کودکانه خود را تحویل داد، معلم شوکه شد.
او تصویر یک دست را کشیده بود، ولی این دست چه کسی بود؟
بچه های کلاس هم مانند معلم از این نقاشی مبهم تعجب کردند. یکی از بچه ها گفت: "من فکر می کنم این دست خداست که به ما غذا می رساند. یکی دیگر گفت: شاید این دست کشاورزی است که گندم می کارد و بوقلمون ها را پرورش می دهد.هر کس نظری می داد تا این که معلم بالای سر داگلاس رفت و از او پرسید: این دست چه کسی است، داگلاس؟داگلاس در حالی که خجالت می کشید، آهسته جواب داد: خانم معلم، این دست شماست. معلم به یاد آورد از وقتی که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه های مختلف نزد او می آمد تا خانم معلم دست نوازشی بر سر او بکشد.
شما چطور؟! آیا تا بحال بر سر کودکی یتیم دست نوازش کشیده اید؟ بر سر فرزندان خود چطور؟
منبع
یک روز آفتابی، خرگوشی خارج از لانه خود با جدیت در حال تایپ بود! در همین حین، یک روباه او را دید و با تعجب پرسید: «داری چه کار می کنی خرگوش؟»
خرگوش همان طور که به کارش ادامه می داد، گفت: «دارم پایان نامه می نویسم!»
روباه با نیشخند، دوباره پرسید: «جالبه، حالا موضوع پایان نامه ات چی هست؟»
خرگوش سرش رو بالا گرفت و با اعتماد به نفس گفت: «من در مورد این که یک خرگوش چه طور می تونه یک روباه رو بخوره، دارم مطلب می نویسم!»
روباه پوزخندی زد و با لحنی شماتت آمیز گفت: «احمقانه است! هر کسی می دونه که خرگوش ها، روباه نمی خورند.»
خرگوش محکم و جدی گفت: «مطمئن باش که می تونند، من می تونم این رو بهت ثابت کنم! دنبال من بیا.»
خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتی خرگوش به تنهایی از لانه خارج شد و به نوشتن خود ادامه داد. در همین حال، گرگی که از آنجا رد می شد کنجکاوانه پرسید: «خرگوش این چیه داری می نویسی؟»
خرگوش بدون این که سرش رو بالا بیاره جواب داد: «من دارم روی پایان نامه ام که یک خرگوش چه طور می تونه یک گرگ رو بخوره، کار می کنم!»
گرگ با عصبانیت گفت: «تو که تصمیم نداری این مزخرفات رو چاپ کنی؟»
خرگوش خندید و گفت: «چرا که نه! باور نداری؟ مساله ای نیست، می خواهی بهت ثابت کنم؟»
بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند.
خرگوش پس از مدتی به تنهایی برگشت و به کار خود ادامه داد.
حال ببینیم در لانه خرگوش چه خبره!
در لانه خرگوش، در یک گوشه موها و استخوان های روباه و در گوشه ای دیگر موها و استخوان های گرگ ریخته بود!
در گوشه ای دیگر، شیری قوی هیکل در حال تمیز کردن دهان خود بود!
وبلاگ كاغذ انديشه
صبح زود از خانه بیرون زد با اینکه هوا هنوز روشن نشده بود ولی از سرویس کارخانه جا ماند. پیاده راه افتاد کنار مسیل. باید خود را می رساند زیر پل کنار بزرگراه تا بتواند با تاکسی های خطی به میدان آزادی برسد و از آن جا هم سوار شود برای جاده مخصوص و از آنجا به ... دست هاش را توی جیب مشت کرده بود و بی اینکه بفهمد آن قدر فشار داده بود که درد می کرد. چند بار انگشت هاش را باز و بسته کرد.
از کنار دیوار سیمانی سرک کشید. آب گل آلود می گذشت و کناره ها پر از قوطی های مقوایی آب میوه، قوطی های فلزی کنسرو و شیشه های شکسته بود. موش ها با چشم های ریز براق نگاهش می کردند و به طرف تاریکی می دویدند. ایستاد و زل زد به جایی که موش ها را پنهان می کرد. توده ای به سیاهی می زد و چند موش اطرافش با حرکاتی سریع این طرف و آن طرف می رفتند. چند قدم جلوتر از روی پل باریک آهنی رد شد و سعی کرد زاویه دیدش را عوض کند بلکه آن توده را ببیند. اتومبیلی رد شد و نور چراغ هاش یک لحظه مسیل را روشن کرد. چمدان تیره رنگی کنار مسیل افتاده بود. ضربان قلبش تند شد. یک چمدان پر از اسکناس. اگر خیس شده باشد هم مهم نیست. می شود همه را اتو کرد. کارخانه هم می شود نرفت. یک خانه بزرگتر توی یک محله بهتر گرفت. شاید بشود یک کاسبی راه انداخت. ازدواج کرد...
سرکارگر چه حالی می شود اگر بشنود و صاحب خانه... ولی کی پول را در چمدان می گذارد و می اندازد توی مسیل. رفت تا آخر پل و پاهاش را از بالای نرده ها رد کرد. یک دست به نرده ها گرفت و با پا دنبال جایی گشت. میان بوته هایی که کنار دیواره سبز شده بود. دست را به شکاف سنگ های بدنه گیر داد و خود را از ارتفاع دومتری پرت کرد روی قلوه سنگ ها. شاید جسدی در چمدان باشد. مثل همان که چند روز پیش در روزنامه ها نوشته بودند. جسد قطعه قطعه شده ای بی سر. قاتل گفته بود سر را در یکی از سطل های زباله کنار خیابان انداخته است. بدنش مورمور می شد. با پشت دست به پیشانی کشید. موشی از کنار پاش دوید و او از ترس جیغ کوتاهی کشید و زیر لب فحش داد. شاید هم یک جسد کامل مثل آنکه پارسال همین جا کنار مسیل توی یک گونی بزرگ پیدا شد. گونی را موش ها سوراخ کرده بودند و مردم دست برهنه زن را دیده و به پلیس زنگ زده بودند.
از سرکار برمی گشت که جمعیت را کنار پل و مسیل دید. به زور خود را جلو کشانده و تماشا کرده بود. افسر پلیس از مردم می خواست که متفرق شوند اما هیچ کس گوش نمی داد. دو نفر با روپوش سفید پایین رفته بودند تا جسد را در کیسه مخصوص بگذارند و بالا بیاورند. زن را کنار مسیل روی سنگ ها و آشغال ها خوابانده بودند. دسته ای از موهای بور نیمی از صورتش را پوشانده و چند ساقه سبز بین موهاش گیر کرده بود. یک روسری قرمز با خال های سیاه دور گردنش خفت شده بود. چادر سیاه کهنه ای بدن برهنه اش را می پوشاند.
آن شب نتوانسته بود شام بخورد. هنوز هم وقتی صورت زن با چشم های نیمه باز به یادش میآمد، دلش آشوب می شد. پاش روی سنگی لغزید و آب سرد کفش و جورابش را خیس کرد. به چمدان رسید. کهنه بود و آهنی اما قفلی نداشت. دو چفت زنگ زده درش را بسته نگه داشته بود و طنابی دورش پیچیده و زیر دسته اش گره خورده بود. دسته اش را گرفت و به طرف خود کشید. در پناه دیوار کنار چمدان چمباتمه زد و با شنیدن صدای پا و جارویی که روی زمین کشیده می شد بی صدا نشست. صدا که دور شد چمدان را مقابلش روی زمین خواباند و چفت ها را بالا داد اما در فلزی سخت شده و زنگ زده بود.
دسته کلیدش را از جیب شلوار بیرون کشید و تیغه چاقوی جیبی را باز کرد و لبه چاقو را سراند زیر در. بو کشید بویی نمی آمد. دسته را به طرف بالا داد. در و لبه روی هم سایید. تیغه را بیشتر فرو کرد. در با صدای خشکی حرکت کرد ولی لولاهای زنگ زده باز نمی شد. دو طرف در چمدان را گرفت و بالا کشید. در پس از کمی مقاومت باز شد. صدای مردانه ای پرسید:
- ما هم هستیم. چی توشه داداش؟! تنها تنها ؟!...
چمدان پر از کتاب بود. سرش را رو به صدا بلند کرد. مردی از لبه سیمانی تا کمر خم شده بود و نگاه می کرد. از کنار چمدان کنار رفت و اشاره کرد به مرد: همه اش مال شما.
- چی هست کتاب؟!
مرد کتاب ها را یکی یکی برداشت و خواند: آنا کارنینا، زیبا، زن سی ساله، امینه، جین ایر، فرنگیس، مادر، مادام بواری....
فرزانه کرم پور
در را که باز کرد، موج تاریکی پاشید تو صورتش. چه روزی بود امروز؟ باز هیچ کدامشان خانه نبودند. روز زوج یا فرد؟ چه فرقی میکرد؟ سارا حوصله نداشت فکر کند. مادر گفته بود: «نوشتهام؛ برنامه هردومان روی تقویم هست.» سارا از تقویم بدش میآمد. تقویمی که در ردیف روبروی هر روزش سه چهار تا کار و قرار نوشتهاند. کجا بودند حالا؟ پدر را دید، پنس توی دستش زیر نورافکن اتاق جراحی برق میزد. یک لحظه حس کرد ماسک سبز پارچهای جلوی دهان پدر چروکهای ریز خورد؛ انگار آن زیر گفته باشد: «شرمنده» یا مثلاً این که: «اورژانسی بود. زود میرسم.» سارا عادت کرده بود به عمل، به جلسه، به قرار. به این که شب مریضها اورژانسی بشوند؛ آدمهای توی خیابان راست راست بروند زیر کامیون، خون لخته بشود توی مغزها، حتی به کشیکهای پشت سر هم مادر عادت کرده بود. مادر که لابد الان وسط اتاق بزرگ ایستاده بود و با کف دست میزد پش نوزاد کبودی که از پاهایش او را در هوا آویزان کرده بود تا گریه کند، تا خفه نشود.
نفسش تنگ شد. تمام دگمههای روپوشش را باز کرد. تلفن روی میز هال زنگ میزد. هنوز دم در ایستاده بود. امشب میتوانم. امشب فرق میکند. سرحالم. کفشهایش را کند. سرامیکهای سفید سرد بودند؛ انگار پا گذاشته بود روی یک کپه برف که شب کنار کوچه یخ زده. فکر کرد فقط باید حواسم را جمع کنم. اراده. یک دستش را برد توی کیف و دفتر ریاضی را گذاشت لای انگشتهاش تا مثلاً حواسش باشد که کار دارد، که ... در را که بست، باز همه چیز مثل هرشب شد. دلش یکهو ضعف رفت. مثل اینکه چند روز باشد که چیزی نخورده. انگار نه انگار که همین الان ته پاکت چیپس به آن بزرگی را با بچهها درآورده بود. باز مثل یک گاو گرسنه بود. گوشی را که برداشت، سؤالها پشت هم ردیف شدند: «کجا بودی تا حالا؟» مگر قرار نبود ساعت شش خونه باشی؟ آبمیوهتو خوردی؟» خیره شد به سوراخهای ریز گوشی سیاه. مثل همیشه؛ در همان ردیفهای هرروزی. شش تا چشم ریز که بیهیچ حالتی زل زده باشند به دهان آدم.
-دلم خیلی شور زد، پدرت مگه نیست؟ قول داده بود امشب بماند. صدبار بهش گفتم شب کشیک من، عمل نگیرد.
به مادر هیچوقت چیزی نگفته بود. نگفته بود که هروقت تنها است، این گرسنگی مسخره اذیتش میکند. شبها بیاراده توی کابینتها دنبال خوردنی میگردد. میدانست که خوب گوش میکند، با آن لبخند پنهان لای عضلات صورتش، بعد میگوید: «ارادهات ضعیفه عزیزم. قوی شی همه چی درست میشه» میدانست که دست میگذارد روی شانهاش: «اگه من از آن موقع که سن تو بودم به خودم سخت نمیگرفتم، اگر اراده نمیکردم، الان مثل خالههات فقط بشور و بپز بودم.» متنفر بود از این جمله، گرچه هیچوقت بهش نگفته بود. نگفته بود که اگر مادربزرگ مثل تو بود، تو الان این نبودی که هستی. نگفته بود که کاش تو مثل خالههام بودی.
به پدر هم چیزی نگفته بود. میدانست که باز سر تنهایی او دعواشان میشود. بعد لابد به همان خدیجه خانم که صبح برای کارهای خانه میآمد، میگفتند بعد از ظهر هم بماند. یک کارگر مزاحم که هی سرک بکشد و الکی بپرسد: «چیزی نمیخواهین خانم؟» یکی که جای چیزها را عوض کند و همینطور تو دست و پای آدم باشد.
از بیرون در اتاق، کیف و روپوشش را پرت کرد روی تخت. دلش میخواست تمام چراغها را روشن کند، صدای تلویزیون را بگذارد روی آخرین درجه یا نوار گوش کند؛ یک آهنگ تند که ضربههایش همهچیز را از یاد آدم ببرد؛ ولی اول باید یک چیزی میخورد. دست و پایش از گرسنگی سست شده بود. دلش مالش رفت.
مادر میگفت: «داری بشکه میشی سارا! جلوی خودتو بگیر دیگه.» یاسمن میگفت:«خمره؛ سر و گردنت که عیبی ندارد.» فرناز خودش را میزد به آن راه و نگرانی توی چشمهاش را میپوشاند: «برنج و نون را میگن قطع کنین، یک دفعه لاغر میشوید.» مادر مدتها بود که برایش برنج نمیگذاشت. میوه را پوست میکند، حتی پره میکرد یا قاچ میزد تا شاید فقط میوه بخورد؛ ولی فایده نداشت. نایلون نان را که نمیتوانست توی فریزر نگذارد. در آشپزخانه را که نمیتوانست قفل کند. آخرین باری که برای خرید رفته بودند، سارا که از اتاق پرو آمده بود بیرون مادر و فروشنده خندیده بودند. سارا با گریه از مغازه آمده بود بیرون و مادر تمام راه تکرار کرده بود: «عزیزم! یه ذره همت کن.»
داشت میرفت آشپزخانه که تلفن زنگ زد. چقدر براش عجیب بود. مادر همیشه همان یک زنگ را میزد. سر ساعت هر روزی. منظم مثل همه کارهای دیگرش. وقت تلفن دوستهاش هم نبود. فرناز و یاسمن یا همین الان رسیده بودند خانه یا تو راه بودند. کی بود پس؟ فقط صدای خش خش آمد و گفت و گوهای دوری. تلفن از شهرستان بود؛ ولی کسی را نداشتند توی شهرستان که حالا بخواهد زنگ بزند؟ چند بار گفت الو. صدایی که نیامد گوشی را گذاشت. در آشپزخانه را باز کرد. نور چراغ کوچه، مثل هرشب میریخت روی وایتبرد کنار پنجره؛ بردی که چشمهای سفید و بینورش را راست دوخته بود تو چشم او و مثل هرشب میگفت: «سارا جان!» خواست یادداشت را نخواند. همان است که میدانم؛ جمله همیشگی؛ ولی دوباره خواندش. انگار چیز تازهای باشد: «خسته نباشی، بشقاب غذا طبقه اول یخچال است. تو ماکروفر گرم کن. زود میآیم.»
چنگ زد کهنه را از کشو بیرون کشید. جمله را پاک کرد. حالش بدتر شده بود. فکر کرد میتواند در یخچال را باز کند از بالا تا پایین هرچه هست فرو بدهد. مثل غولها و دیوهای کارتونی. این یادداشت لعنتی، هرشب اذیتش میکرد. چند هفته بود که دقیقاً همین را مینوشت؟ هفته چیه؟ چند سال بود؟ صبح وقتی تند و باعجله کارهای خانه را میکرد، فکرش آنقدر مشغول بود که حتی نمیفهمید این که میخواهد بنویسد همان جمله دیروزی است. همان موقع که ماشین لباسشویی روشن بود و روپوش کارش داشت توی سفیدکننده خیس میخورد، با کهنهای برد را پاک میکرد و دوباره جمله را مینوشت. انگار که یادداشت جدیدی است. پدر همان دعوای همیشگیاش را میکرد: «چرا اینقدر میدوی؟ پس پول میدی به کارگر که چی کار کند؟» و مادر در را میبست و صدایش را آهسته میکرد: «غذای سارا را خودم باید بپزم. خدیجه خانم بطری روغن را خالی میکند رو برنجها، روی خورشتش هم باید حتماً یک وجب چربی باشد تا به دلش بگیرد.»
تلفن دوباره زنگ زد. بشقاب کثیف را گذاشت توی ظرفشویی و بیرون پرید: «الو، الو» صدای زنی آمد؛ لهجه غلیظ شهرستانی. صدا دور و ناواضح بود: «خانم دکتر هستند؟» میتوانست بگوید: «نیستند، بیمارستان زنگ بزنید.» ولی نگفت دلش میخواست این زن، هرکس که بود، حرف بزند. زنی که هر روز تلفن نمیکرد. حس خوبی داشت؛ حتی یک آن حس کرد سیر است و خیلی خورده است: «اگر پیغامی دارید...» زن حرفش را برید: «من مادر معصومهام، نهاوندی. بگو آمده بودیم برای نازایی...» دوباره خش خش شد.
برگشت توی آشپزخانه دنبال چیزهای شیرین گشت که مادر میگذاشت مثلاً جایی دور از چشم. جایی دور از چشم سارا نبود. حتی کشمشهایی را که کف کابینت ریخته بودند، خورده بود. سر نایلون نان خشک هم رفته بود، گرچه بعد از بوی کپک چندشش شده بود.
وقتی دگمه چراغ خواب روی عسلی را زد هنوز سیر نبود. نور قرمز پاشید روی تخت. روی مامان خرگوشی که نشسته بود وسط پتو و بچههای سفید و شادش دور او بالا و پایین میپریدند. تلفن دوباره زنگ زد. همان زن بود: «بهشان بگو معصومه زایید؛ بگو تا عمر داریم دعا گوییم...» دوباره قطع شد، سارا گیج گوشی را گذاشت.
نشست لب تخت، گوشه راست. پاها را تا میتوانست دراز کرد، دور از لبه روتختی. خوب میدانست که چرا این گوشه نشسته. خوب میدانست که وزنه آنجا است. آن پایین. کافی بود پاهایش را بیاورد عقبتر، زانو را خم کند، نوک انگشتهای پا را گیر بدهد به لبهها و هلش بدهد. آنقدر جلو که عددهای روی صفحه معلوم میشوند. بعد درست جلوی پاهای جفتشده او بود. فقط میماند که بلند شود وزنش را بیندازد روی یک پا و برود بالا.
مثل ساعت نبود که دو تا عقربه بزرگتر همیشه روی صفحه باشند، عقربه نازک و کوچک دورشان بدود و چرخ بخورد و هی خودش را بمالد به آن دوتا که انگار منتظرش ایستادهاند و بعد باز بدود. روی صفحه وزنه فقط یک عقربه بود، تنها. وقتی کسی بود سرحال میشد، راه میافتاد، میرفت جلوتر؛ ولی تا باز تنها میشد برمیگشت روی خط صفر. سارا فکر کرد امشب نباید تسلیم شوم. نباید بروم روی وزنه. دیشب خودش را کشیده بود. دوبار شاید یا حتی سه بار. دیده بود که فرقی نکرده اعصابش بیشتر ریخته بود به هم؛ تمام آبنباتهای توی کشوی تحریرش را خورده بود.
دراز کشید و چشمهایش را بست. شاید خوابم ببرد. خیلی پیاده رفتم، خستهام. صبح یادم میرود. صبحها اراده همه چیز را دارم حتی اراده یک لقمه کمتر خوردن فقط این شبهای لعنتی. پشت پلک بستهاش دختر چاقی از خیابان رد شد. صدای خنده یاسمن آمد، «سارا، داری شکم میآری!»
رمان نیمه خواندهاش را از زیر بالش بیرون کشید، زنگ ورزش زیپ شلوارش باز شده بود. مادر گفت: «من دیگه لباس جدید نمیخرم. درزهات پاره بشه، تنت هم بزنه بیرون، همینه که هست.» و رو برگردانده بود که سارا چشمهای نگرانش را نبیند و فکر نکند که حرفش قاطع نیست. باز دوباره زیر لب گفته بود: «جلوی خودتو بگیر؛ یعنی چی نمیتونم.»
سارا به پهلو شد و انگشتش را گذاشت لای صفحهای که نشانه داشت. تازه یادش آمد چراغ خاموش است. چراغ را که زد، آینه، روبرویش بود. حتی از دیشب هم انگار فرق کردهام. پاهام، بازوهام یک بار را که امشب باید بروم رویش. حواسم هست. زود برش میگردانم زیر تخت.
وزنه را کشیده بود بیرون. پیچ را تنظیم کرده بود. عقربه تنها روی خط صفر ایستاده بود که تلفن زنگ زد: «ببخشید، تند میگم مادر، دیگه پول خرد ندارم. به خانم دکتر بگو بچه سالمه... بگو خانمی کردی... بگو...» یک دفعه داد زد: «الو، الو». از بس که سارا ساکت مانده بود زن فکر کرده بود که باز قطع شده. سارا گفت: «چشم میگم». صدایش لرزش داشت و کلمات را خیلی آهسته گفت. بعد خیلی آرام پرسید: «بچه چیه خانم؟» زن از خوشحالی خندید: «دختره عزیزم، دختره.» سارا به سوراخهای منظم روی دهانه گوشی خیره مانده بود
نفیسه مرشدزاده
چند دوست دوران دانشجويي كه پس از فارغ التحصيلي هر يك شغل هاي مختلفي داشتند و در كار و زندگي خود نيز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابق شان رفتند تا با استادشان ديداري تازه كنند.
آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بيشتر حرف هايشان هم شكايت از زندگي بود. استادشان در حين صحبت آنها قهوه آماده مي كرد. او قهوه جوش را روي ميز گذاشت و از دانشجوها خواست كه براي خود قهوه بريزند.
روي ميز ليوان هاي متفاوتي قرار داشت; شيشه اي، پلاستيكي، چيني، بلور و ليوان هاي ديگر. وقتي همه دانشجوها قهوه هايشان را ريخته بودند و هر يك ليواني در دست داشت، استاد مثل هميشه آرام و با مهرباني گفت: بچه ها، ببينيد; همه شما ليوان هاي ظريف و زيبا را انتخاب كرديد و الان فقط ليوان هاي زمخت و ارزانقيمت روي ميز مانده اند.
دانشجوها كه از حرف هاي استاد شگفت زده شده بودند، ساكت بودند و استاد حرف هايش را به اين ترتيب ادامه داد: «در حقيقت، چيزي كه شما واقعا مي خواستيد قهوه بود و نه ليوان. اما ليوان هاي زيبا را انتخاب كرديد و در عين حال نگاه تان به ليوان هاي ديگران هم بود. زندگي هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جايگاه اجتماعي ظرف آن است. اين ظرف ها زندگي را تزيين مي كنند اما كيفيت آن را تغيير نخواهند داد.
البته ليوان هاي متفاوت در علاقه شما به نوشيدن قهوه تاثير خواهند گذاشت، اما اگر بيشتر توجه تان به ليوان باشد و چيزهاي با ارزشي مانند كيفيت قهوه را فراموش كنيد و از بوي آن لذت نبريد، معني واقعي نوشيدن قهوه را هم از دست خواهيد داد. پس، از حالا به بعد تلاش كنيد نگاه تان را از ليوان برداريد و در حاليكه چشم هايتان را بسته ايد، از نوشيدن قهوه لذت ببريد.»
سايت ايرانيان انگلستان
تمام صندليهاي آزمايشگاه پر بود؛ يك زن حامله، يك زوج جوان، تعدادي بچه ريز و درشت، يك پيرمرد رنجور، من و...
فضاي سردي حاكم بود... تلويزيون قديمي آزمايشگاه داشت به زور و با برفك فراوان برنامه پزشكي شبكه خبر را پخش ميكرد. مجلههاي روي ميز وسط اتاق انتظار آنقدر قديمي و زهوار دررفته بودند كه جماعت ميل كمي براي تورق آنها داشتند. صداي گريه بچهاي كه از ترس سوزن خوردن فرياد ميزد، لحظهاي قطع نميشد.
خانم منشي داشت جدول حل ميكرد و كلافه از صداي بچه، صداي تلويزيون را زياد كرد. موبايلش زنگ زد و مجبور شد دوباره صدا را كم كند. به طرف پنجره نيمهقدي پشتش رفت و آن را باز كرد و سرش را كمي بيرون برد. انگار صداي ماشينها، موتورها و ترافيك خوشايندتر از صداي گريه بچه بود. خانم سفيدپوشي به طرف ميز منشي آمد و برگهاي را روي آن قرار داد. منشي برگه را نگاه كرد و ارتباط تلفني را قطع كرد و پشت كامپيوتر نشست و مشغول تايپ شد. زوج جوان را صدا كرد و به آنها پرينت جواب را داد. زن نگاهي به مردش كرد و لبخند زد. مرد متكبرانه تبريك گفت، زن خوشحال شد. زوج خوشحال بيرون رفتند و جماعت منتظر، با نگاه بدرقهشان كردند.
پيرمرد رنجور نگاهي به من كرد. نگاهش سرد و وهمانگيز بود، چشمانش از زلال آب تا خاكستري ابر، در طيف عجيبي خلاصه ميشد. نگاهم را به زور ازش گرفتم و مشغول تماشاي دو كودك شدم كه كنار مادرشان مشغول ور رفتن با اسباببازي كوچكشان بودند. خانم سفيدپوش دوباره از اتاق مخصوص بيرون آمد، برگهاي كه دستش بود را به طرف ميز منشي برد و با او مشغول زمزمه شد...
منشي به طرف كامپيوترش رفت و مشغول تايپ شد. دكتر ميانسال بيرون آمد و سراغ مريض بعدي را گرفت. خانم سفيدپوش انگار كه هول شده باشد، همراه منشي، پروندهها را زير و رو كردند و بالاخره زن حامله را به اتاق دكتر فرستادند. دكتر كنار رفت تا زن حامله وارد اتاق شود كه منشي صدايش كرد و او را به سمت ميز خود خواند. در همين حين زيرچشمي به من نگاه كرد. دكتر به طرف ميز منشي رفت و پرينت را از دست منشي گرفت، عينكش را عوض كرد و با عينك ذرهبينياش مشغول مطالعه شد. منشي دوباره زيرچشمي به من نگاه كرد. احساس كردم تمام خون توي بدنم رفت كف پاهام! رگهاي دستم شروع به لرزيدن كرد. نگاه تيز منشي پر از الكترونهاي منفي بود. دكتر پس از لختي، صدايم زد. اين يك آغاز بود: دكتر: آقاي سپيدار؟
من: ...بله... من هستم!
دكتر: چند لحظه تشريف بياوريد تو اتاق من (مكث كرد)... لطفا!
به راه افتادم. حس ميكردم بيشترين توجهم را بايد متمركز اين نكته بكنم كه در راه نيفتم. زانوهايم ذقذق ميكردند، فشار خونم پايين آمده بود... در راه نفس عميقي كشيدم و در باز را آرام بازتر كردم. چهره دكتر در حالي كه به برگه جواب آزمايش من چشم دوخته بود، در انعكاس نور چراغ مطالعهاش ترسناك بود. بدون اينكه سرش را بالا بياورد، گفت: بفرماييد بنشينيد آقاي سپيدار.
تلاطم وجودم اجازه نشستن نميداد، ولي آرام نشستم. دكتر در حالي كه ميخواست خودش را منطقي و خونسرد نشان دهد، نفس عميقي كشيد و شروع به صحبت كرد:
دكتر: آقاي سپيدار در آزمايشات شما نكتهاي هست كه بايد با خودتون در ميان بگذارم... البته من پزشك آزمايشگاه هستم ولي همانطور كه ميدانيد، پزشكان محرم راز بيماران هستند... پس هيچ نكتهاي را نبايد از قلم بيندازيد چون ممكنه به ضرر خودتون بشه... (ديگه تمام تنم يخ كرده بود و لرزش رگهاي دستم برايم عادي شده بود.)
دكتر ادامه داد: شما مشكوك به يك بيماري هستيد كه گرچه در حضور عوام بيماري صعبالعلاجي است اما علم پزشكي نشون داده كه هيچچيز غيرممكن نيست. شما هم اولين اصل را بايد رعايت كنيد؛ اون هم اينكه به خودتون مسلط باشيد و خونسردي خودتون را حفظ كنيد چون فعلا پس از خدا، روحيه شما، منجي شماست.
ديگه سرم داشت گيج ميرفت... چشمام مات مونده بود روي لبهاي دكتر، دندانهاي زرد و نامرتبش هيچ ربطي به روپوش سفيد و اتوكشيدهاش نداشت، لبهاش خشك و ترك خورده بود، اينقدر مات ماندم كه خودش به حرف اومد: دكتر: آقاي سپيدار متاسفانه شما مشكوك به اچآيوي مثبت هستيد. ديگه داشتم از حال ميرفتم... فكرم متمركز نبود.. تمام زندگيم مثل اسلايد از جلوي چشمم رد شد... كجا اشتباه كرده بودم. شيطنت دوران نوجواني... با كي؟ از كي! پس اونم الان...! كي؟ من؟ كجا؟
ديگه داشت سي سالم ميشد و آدمهاي مختلف رو از ذهنم گذروندم... خداوندا به هيچكس نرسيدم... آخه من!... من؟... با كي؟
دكتر رشته افكارم را پاره كرد و گفت: آقاي سپيدار... ويروس ايدز ميتونه جز از راههاي مقاربتي، از راههاي ديگر هم وارد بدن بشه، اين تصور غلطيه كه در ميان مردم رواج داره... شما به چيز خاصي اعتياد داريد؟ سرم را تكان دادم به علامت نه! احساس كردم سرم چندين تن وزن داره!
همان خانم سفيدپوش با ليوان آبي جلويم خم شد. از نگاه ترحمآميزش متنفر بودم. احساس ميكردم بهم ناچاري ميفروشه... دكتر به نوشيدن آب دعوتم كرد. زن سفيدپوش ليوان را به دستم داد. يك قلپ خوردم و انگار مشتي شيشه به حلقم فرو كردم. دكتر برايم توضيح داد. درباره نحوه انتقال اين بيماري و مراقبتهاي بعدي و بدتر از همه اينكه نام من طبق قانون، وارد بانك اطلاعاتي وزارت بهداشت ميشود و بايد تحت كنترل باشم و هروقت نياز به تزريق يا دندانپزشكي داشتم، اين موضوع را با پزشك معالج در ميان بگذارم و... حرفهايش را از يك جايي به بعد نشنيدم و به فكر ليلي افتادم... صورت گلگون و خندانش... نگاه مهربونش و دستهاي گرمش...
آرزوهاي نقشه بر آب آيندهمون با بچههامون، كهنساليمون و در نهايت عشقمون... از فكر كردن اينكه شايد او رو هم آلوده كردم وحشتزده شده بودم... خودم را شيطاني تصور ميكردم كه ندانسته طالع نحسي است كه وجودش براي بشريت مضر است. چرا، خدا من رو اينطور سخت مورد آزمايش قرار داده؟ خدايا چرا من؟ چرا ليلي؟ چرا ما؟دكتر كه حالا از پشت ميزش بلند شده بود، زير بغلم را گرفت و به بيرون هدايتم كرد.
همينطور كه به طرف يك صندلي خالي مرا ميبرد، در گوشم نجوا ميكرد و دلداريم ميداد. نشستم، نميفهميدم چي ميگه؟ بايد ولم ميكرد! توان اين را نداشتم كه بگويم ولم كند.
خودش فهميد و از من فاصله گرفت. من ماندم و ليوان آب! خدايا چه كنم؟ خدايا... تا به حال هيچ وقت از صميم قلب اينطور نخواسته بودمت! هيچوقت اينقدر نياز به حضورت را حس نكرده بود! چه كنم؟ نذر كنم؟ دخيل ببندم؟ ساكت بشم؟ اين غم فراتر از تحمل من است! من توانايي درك فاجعه رو ندارم!
ميخواهم بميرم... حتما ميكشم خودم رو! كي گفته خودكشي كار آدماي ضعيفه؟ كه حتي اگه باشه، اوني كه گفته آيا در چنين موقعيتي بوده و اين رو گفته؟ چطور چنين حقي رو به خودش داده كه همچين چيزي بگه؟ شانههاي سردم، گرمي يك دست را احساس كرد. صداي سلامي به گوشم رسيد. سرم را بلند كردم، همان پيرمرد رنجور در گوشه اتاق انتظار نشسته بود. به سراغم آمده بود، كنارم نشست، چقدر ساده بود... چقدر رنجكشيده بود و چقدر خالص بود... دلم ميخواست در آغوشش زار بزنم و فغان سر دهم، اما نميشناختمش. آرام گفت: ميدوني كه خدا بزرگه؟ آرام سرم را تكان دادم... گفت: ميدوني چقدر بزرگه؟ آرام سرم را تكان دادم كه بله... گفت: نميدوني! كه اگر ميدونستي، اين نبودي!خونم به جوش آمد، خواستم فرياد بزنم كه تو چه ميفهمي؟ تو درد مرا چه ميداني؟ تو آيا ليلي داري؟ آيا وجود بيمارت را به آن معصوم هديه كردهاي؟ آيا ميداني كه من صبحها به چه اميدي بايد بيدار شوم؟ ميداني من بايد چه بگويم؟ به مردم؟ به زمانه؟ به پدرم؟ به مادرم؟ به پدر و مادر ليلي؟ به خود ليلي؟ آه... از خود ليلي... واي بر من و واي بر ليلي! تو چه ميداني؟
قبل از اينكه حرفي بزنم، پيرمرد گفت؟ من ميدانم ولي تو نميداني. من وسعت درد تو را درك ميكنم چون مثل تو دردمندم... از همان جنس درد دارم كه تو داري! تو تازه مبتلا شدي و من سيزده سال است كه بارش را به دوش ميكشم... ولي من ميدانم... ميدانم كه خدا رحيم است، ارحمالراحمين است و اين آن چيزي است كه تو نميداني. حرفهايش به نظرم كمدي ميآمد! يك كمدي سياه! لبخند تلخي زدم و عاقل اندر سفيه نگاهش كردم. باز به خودم مشغول شدم و فكر خودم و... صداي منشي از دور ميآمد. داشت كسي را صدا ميزد. نگاه من وسط سنگهاي ريز مغلوب موزاييك كف اتاق بود. چه خوشبختند آنها... هميشه در ميان موزاييك هستند و درد ندارند، پس درمان هم نميخواهند. چقدر انسان ضعيف است. چرا اسمش اشرف مخلوقات است؟ او كه از يك پشه دلگير است و زخمزبان مردم برايش از زخم ساطور كاريتر است! آخ از زخمزبان مردم. زخمزبان مردم را چه كنم؟ من چه كنم؟ ليلي چه ميكند؟ او كه هنوز منتظر عروسيمان در بهار است! كدام بهار؟ بهار تمام شد و رفت و من محكوم زمستانم! زمستان ابري و مهلك!
كودكي دستش را روي زانويم تكان داد، صدايم ميكرد. با من بود؟ آره با من بود.
كودك: عمو... عموجون... اون خانمه صدات ميكنه!
خط نگاهشرا در امتداد دستان كوچكش ادامه دادم و در دوردست منشي را ديدم كه صدايم ميكند. من را؟ دكتر را؟ كاش كودك معصوم جاش را به من ميداد؛ من كودك ميشدم. شايد او تحمل درد مرا داشت، شايد خداوند در نهاد او اين قوه را گذاشته بود. بلند شدم و به راه افتادم. همزمان دكتر و زن سفيدپوش هم بيرون و به سمت ميز منشي آمدند. ايستادم، اما حوصله ايستادنم نميآمد... مجبور بودم بايستم. منشي پچپچي با دكتر كرد و چند كلمه قلمبه و سلمبه پزشكي بلغور كردند و به خودشان پيچيدند و صداي پرينتر آمد و منشي كاغذ را كند و به دكتر داد و زن سفيدپوش سرك كشيد و سرش را پايين انداخت تا چشم در چشم دكتر نيفتد كه خشمگين نگاهش ميكرد. دكتر نگاهش را از زن سفيدپوش گرفت و رو به من گفت.
دكتر: ببخشيد آقاي سپيدار، متاسفانه يا خوشبختانه پرينت جواب شما اشتباهي بود. من واقعا از شوكي كه اين مسئله به شما داده، مطلع هستم ولي به شما اطمينان ميدهم كه اين اولين و آخرين باريه كه (از اينجا به بعد به زن سفيدپوش نگاه ميكرد) اين اتفاقات در اين آزمايشگاه ميافتد و مقصر اين اتفاق هم ميتونه براي تسويهحساب به حسابداري مراجعه كند و...
ديگه نشنيدم، نميخواستم بشنوم... فشار خونم بالا رفت، ضربان قلبم تند شد، عضلات صورتم به دنبال سوژهاي براي خنديدن بودند و برگشتم. به دنبال پيرمرد... به دنبال اميد... به دنبال آنكه به ارحمالراحمين وفادار بود... به آنكه روحش زنده به عشق بود... پيرمرد نبود.. رفته بود... كجا رفته بود... او تمام غمها را به دوش كشيده بود و برده بود... كاش بود و ميديد و ميفهميد كه چه حالي دارم... نبود... رفته بود... جيبم لرزيد... دستم را داخلش بردم و موبايلم را درآوردم. هنوز داشت ميلرزيد، عكس ليلي خندان و شادان روي صفحه ظاهر شد. جوابش را ندادم، مخصوصا جواب ندادم، اين منتهاي خواستن لحظهاي تنهايي بود، خواستم لختي با فكر بودنش... با فكر بودنم... با فكر بودنمان... عشق كنم. تمام.
بهرام رادان
ايستگاه مركزي قطار شلوغ و درهم و برهم است. از موهاش اورا باز مي شناسي، يكدست سفيد و
هنوز خوش حالت. روي نيمكت نشسته و سرگردان و هاج و واج بين مردمي كه روبرويش مي روند و مي آيند و به هم تنه مي زنند سرمي گرداند. يك ساك مسافرتي كنار دستش است و گوشه ي چمدان بزرگي را ميان زانوهاش گرفته. از پشت به او نزديك مي شوي. دستت را روي شانه اش مي گذاري و صداش مي كني. دستپاچه از جا بلند مي شود و در آغوشت فرو مي رود. آن بوي آشنا را كه مثل خاك كهنه كوفته باران خورده، پناه دهنده است به درون مي كشي. گونه ات را مي بوسد، گردن، پيشاني و چشم هات را هم، و با سر انگشت ها چانه ات را نوازش مي كند. چشم هاش مرطوبند و پوست دست هاش چروكيده و خشك است. كوتاه تر شده. تا سر شانه هات هم به زور مي رسد. انگار نه انگار همان آدمي ست كه از او مي خواستي بغلت كند تا از آن فراز دنيا را ببيني و بي قيدانه قهقهه بزني و آن هنگام كه چنگ مي انداختي تا سيگار را از دهانش بقاپي، با خنده اي در گوشه ي لب ها ميان هوا نگاهت مي داشت و تو در دست هاي گره دار او مثل بزغاله دست و پا مي زدي.
دسته ي كشويي چمدان را بيرون مي كشي و مي روي تا ساك را برداري. از دستت مي گيرد و با اخم ساختگي مي گويد:« فكر كردي با پيرمرد طرفي؟»
به دروغ مي گويي:« كي همچو فكري كرد؟» بعد مي پرسي:« پرواز خوب بود؟»
« آره باباجان، خوب بود.»
در راه تعريف مي كند كه هواپيما چنين و چنان بوده و غذايي كه داده اند سر دلش مانده و ترش كرده و قطار آنقدر سريع مي آمده كه نتوانسته جايي را ببيند و اين قطارهاي اينجا چقدر تند مي روند، ماشاالله. و تو او را در سكوت نگاه مي كني و باورت نمي شود. دلت مي خواهد عقربهي ساعت ها با سرعت جنون آميزي به عقب برگردند و جايي برسند كه هنوز انگار به دست غيب اينجا پرتاب نشده باشي و او مثل پيرمردها حرف نزند. به سن و سال حالاي تو باشد و تو كنارش تند قدم برداري تا از او عقب نيفتي. با تحسين نگاهش كني و كلامش برايت مثل نوشابه ي تگري توي دستت باشد. هي بنوشي، هي تشنه تر شوي.
به رديفي از آپارتمان هاي سيماني مي رسيد، با پنجره هايي كه چندين لايه رنگ روي هم بر خود دارند، همه مثل هم. خانه ي تو هم آنجاست. پلهها را هن و هن كنان بالا مي رويد، پنج طبقه. توي پاگرد طبقه ي سوم مي ايستد تا نفسي تازه كند. مي پرسد:« اينجا چرا آسانسور ندارد؟» ميخندي، نه، اداي خنده را درمي آوري.
« فكر كردي اينجا تهران است؟» اين را مي گويي و به چشم هاي مخمل سوده ي او كه مثل علامت سؤال، دلسوزانه چهره ي تو را مي كاوند مي ماني.
بازي غريبي ست مي داني؟ يادت رفته بود. بايد مراقب اين باشي كه او و ديگران غصه ي تو را نخورند. همان جور كه در اين چند سال نقش بازي كرده اي. اگر سالي، ماهي كسي كنارت بوده، دو كلمه احوال پرسي فارسي يادش داده اي تا شكسته بسته و با لهجه ي شيرين فرنگي پاي گوشي تلفن بلغور كند تا دلشان آرام بگيرد كه تنها نيستي، كه به زودي ازدواج مي كني و عكس نوه ي كاكل زري را مي فرستي و قس عليهذا. هروقت سال اينها نو شده، ميان شلوغي خيابان و پرتاب شدن سربطري شامپاين ها و عربده هاي مستانه و ترق و تروق و فش فش، سگ لرز زده اي تا بدانند به تو خوش مي گذرد. سال تاريخي دوهزار در قلب اروپا بوده اي. زهي سعادت! فرصتي هم حتا دست داد كه همان سال در يك ميهماني كريسمس شركت كني و كنار درخت نوراني كاج با زلم زيمبوهاي آويخته از آن عكس بگيري. بعد هم سرميز شام با كارد و چنگال، ديس هاي تزيين شده ي غاز بريان، و گيلاس هاي نيمه پر شراب، البته.
در و ديوار اتاقت را نگاه مي كند و مي گويد:« توي عكس بزرگتر به نظر مي آمد!»
همراهش چهارديواري كم نورت را تماشا مي كني، گفتي به نگاهي تازه زندگي ات در آنجا جا باز مي كند.
« توي عكس همه چيز همين طور است.»
خيلي جاهاي ديگر هم بايد عكس گرفته و فرستاده باشي كه حالا يادت نمي آيد. توي پاساژهاي پر زرق و برق، دور ميدانچه هاي سنگي و پيكره هايي كه آب از دهان و منقار و همه جاي شان شره مي كند و كنار پل ها و بناها و كليساهاي قرون وسطايي كه بله، ما اينجاها هم بوده ايم. شايد بهتر بود لب دريا هم نيمه لخت دراز مي كشيدي، با عينك آفتابي، جوري كه چند تا نرم تن موبور هم با بيكيني هاي آنچناني در زمينهي تصويرت ديده شوند. يا آرنجت را به سقف ماشين آخرين مدلي تكيه مي دادي و پاهات را به هم قلاب مي كردي كه عكس بشود و برسد به دست رفقاي محرومت تا انگشت به دهان بمانند. كوتاهي كردي يا نتوانستي؟
پرده را كنار مي زني و منظره ي ايستگاه قطار شهري و برجك كليسا و دودكش بلندي را كه از پس همه ي اينها به آسمان رفته است نشانش ميدهي. چمدان را روي زمين مي خواباند و باز مي كند. يك دست پيژامه ي سبك خانگي بيرون مي كشد و مشغول لباس كندن مي شود. براي تو هم آورده است. پيژامه، چيزي كه ياد راحتي و ولنگاري بي غل و غشي مي اندازدت كه انگار قرن ها از آن گذشته. پاهاش بي مو و شل و ول است. از پنجره بيرون را نگاه مي كني. صداي خشاخش پاكت ها و بسته ها دوباره تو را برمي گرداند.
« سبزي خورش، سبزي آشي... اين باقالي ها را مادرت برات خشك كرده.»
« آخر چرا اين همه؟»
« من هم گفتم. به خرجش نمي رود كه. مي گويد بچه م باقالي پلو دوست داشت... نان سنگك، دارچين، زعفران، آجيل. اين لواشك ها را خاله ات برات كنار گذاشته، مال آلوي باغ شان است...» چيز آشنايي در ميان اينهمه چشمت را مي گيرد. ديوان حافظ جلد زركوبي را در ناباوري ورق مي زني. روي صفحه ي دوم به خط آشنايي تاريخ خورده. يادگار شيراز و حافظيه و باغ ارم. بوي بهار نارنج و اطلسي و ياس و آبغوره ي تازه، و خاطرهي مبهمي مثل عشق...
آلبوم بزرگي را دستت مي دهد. جلدش را باز نكرده دو قطعه عكس بيرون مي افتد. بي درنگ نمي تواني چهره ها را بشناسي. دوقلوها هستند، پشت ميز اتاق پذيرايي در حال فوت كردن شمع هاي كيك تولد و بعد، توي حياط آب پاشي شده، نشسته روي صندلي هاي حصيري. يادت رفته بود خواهر و برادري هم داري؟
مي پرسي:« تولد چند سالگي شان است؟»
«تولد تو بود، دوماه پيش.»
شمع ها را نمي تواني در عكس بشماري. چه اهميتي دارد. شبيه تو نيستند. يكي با موهاي تاب دار خرمايي كه پشت شانه ها شكن مي خورد و ناپديد مي شود، و صورت گرد و تپل و چشم هايي خندان كه چهره ي جوان مادر را برايت تداعي مي كند و ديگري، گونه برجسته، با پشت لب تازه سبز شده و ژستي خودنمايانه جلو دوربين. پدر و مادر هم در دوطرف سرپا ايستاده اند.
و اثري از تو نيست. تو آنجا نيستي. انگار هرگز نبوده اي. خودت و آنچه بر تو تحميل شد دست به دست هم دادند تا زير پاهايت را سست كنند و تا آمدي به خودت بجنبي ديدي كه طومارت پيچيده شده، سن و سالت دارد از سي و چهل مي گذرد و علف هرزه ي بيابان ناكجاآباد شده اي. چشمت را بستي و با لگد زير سيني پيشكش داشته ها و شناسه هات كوبيدي تا چشم باز كني و محيط ناشناسي را با هنجارها و قواعد و خودي هاي خودش ببيني كه تو در آن ناهنجار و غيرخودي و عاريه هستي. روز از نو. بايد از صفر، نه، كه از زير صفر شروع كني. با لال بازي احتياجات اوليه ات را بخواهي. خودت را با آنچه در تو طي ساليان شكل گرفته نفي كني تا دوباره از ديواره هاي تبعيض، آيا بتواني بالا بروي يا نتواني. تنها ناظر همه چيز باشي. مثل سايه ي محو لرزاني در حاشيه ي قضايا و روي زمينه ي اجتماع ميزبانت بلغزي و نقش شهروند خوب و سربراه درجه دوات را بازي كني. فقط گاهي اوقات، مثلا وقتي چشمانت در چشمان پدر پيرت مي ماند، دردي مزمن كه مثل ميگرن همواره از سرت مي گذرد سراغت بيايد و احساس كني كه زندگي مثل اسكناسي جعلي روي دستت مانده است.
عينكش را تا مي كند و روي ميز مي گذارد. خسته ي سفر است. جاش را روي كاناپه تاشو اتاقت پهن مي كني و دراز مي كشد. تكه اي نان سنگك به دهان مي گذاري و آلبوم را به آشپزخانه مي بري تا در خلوت عكس ها را تماشا كني.
دوقلوها هنوز روي صندلي هاي حصيري كنار باغچه نشسته اند و مادرت حياط را آب پاشي مي كند. روزها و شب ها مثل هميشه گذشته است و گذشته، چيزي حسرت بار و دست نيافتني باقي مي ماند. عقربه ها تندتر دويده اند و به انتظارت نمانده اند. كودكان، نوجوان شده اند. جوان ها ازدواج كرده اند و بچه دار شده اند. پيرها پيرتر شده اند. سايه ي درخت انجير يك سر حياط را پوشانده. تنها جاي تو خالي ست. تو، اين مدت كجا بوده اي؟ اصلا بوده اي؟ چند سال گذشته است، يادت مي آيد؟ نگاه كن. اينها شمع هاي تولد تو است يا سالگرد نيست شدنت؟
چيزي راه گلوت را بسته است. نان سنگك جويده را مثل كاهگل در دهانت مي گرداني. طاقت نمي آوري و به اتاقت برمي گردي. پدرت خوابيده است. چهره ي تكيده ي او، فرورفتگي كنار دهان و چين هاي لب بالاي او را نگاه مي كني. حتما به خاطر دندان هاي مصنوعي اوست. دلت ميخواهد دست روي موهاي سپيدش بكشي، سرت را روي شانه اش بگذاري و بگويي كه هنوز دير نشده، كه روزي دوباره دور هم جمع ميشويد، ولي در عوض هق هق ات را فرو مي خوري تا بيدار نشود و در ميان چين هاي صورتش در مي يابي كه چقدر پير شده اي.
كيا بهادري
درباره نويسنده:
![]()
كيا بهادري متولد 1353 تهران است. درشته رياضي تحصيل كرده اما گرايش هاي ادبي او را به داستان نويسي كشانده است.
و مجموعه داستان ژرفاي سورمه اي او را نشر ققنوس منتشر كرده. او ساكن برلين است و داستان ديسكوي ايراني اش در كتاب داستان برلين منتشر شده است.
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)